لیلا علی قلی زاده

یک جنگ تحمیلی دیگر

سایه‌ی جنگ دست از سر ما بر نمی‌دارد. این جنگ به داخل خانه هم کشیده شده است. هر دو پایان جنگ را می‌خواهیم، ولی دیدگاه‌مان متفاوت است. من می‌خواهم این پایانی باشد برای سایه‌ای که مدام روی سر ما گسترده می‌شود. از زندگی در سایه‌ی جنگ خسته شده‌ام. از اینکه مدام در هول و ولا باشم، خسته‌ام. می‌خواهم اسرائیل و این رژیم کودک‌کش جنایتکار برای همیشه از بین برود. می‌خواهم جنگ تا نابودی آن‌ها ادامه یابد.
او واقعیت را به صورتم می‌کوبد. من واقعیتی که او می‌بیند را نمی‌پذیرم. فکر می‌کنم باید نصرتی باشد از جانب خدا. مگر می‌شود وعده‌ی خدا محقق نشود؟ او اعتقاد دارد که من اسیر موهومات ذهن خود شده‌ام.
گاهی که جنایات اسرائیل را می‌بیند، عقیده‌اش با من یکی می‌شود.
رهبرمان را همان روز اول از ما گرفتند. هنوز نتوانسته‌ام با داغ از دست دادنش کنار بیایم. فکر می‌کنم ما هیچ‌وقت علی را نشناخته‌ایم. می‌گذاریم طاغوت علی را از ما بگیرد و بعد ضجه می‌زنیم.
دوست دارم در مراسم راهپیمایی شرکت کنم، ولی تنها چند شب در مراسم حضور داشتم. بعد از هر حضور، عقیده‌ام به تمسخر گرفته شد. فکر کردم اگر بخواهم به همین منوال ادامه بدهم، به زودی از پا در می‌آیم. حالا فقط می‌توانم در پشت جبهه‌ی مقاومت قرآن بخوانم و دعا کنم برای سلامتی رزمندگان و مردمی که پای کار ایستاده‌اند.
این روزها درد شدیدی در معده‌ام احساس می‌کنم. دردی که در ترس و ناراحتی شدتش بیشتر می‌شود. ریشه‌اش در عذاب وجدان است. از اینکه پای کار نمانده‌ام و به خیابان نرفته‌ام حال خوشی ندارم. اعتراف می‌کنم که ترسیده‌ام.
سپیده هم ترسیده است. زهرا هم ترسیده. همه‌مان ترسیده‌ایم. به سپیده می‌گویم که مدام به این آیه فکر می‌کنم که آیا وقتی گفتید ایمان آوردیم ما شما را رها می‌کنیم و شما را به سختی‌ها آرمایش نمی‌کنیم. حالا در حال آرمایش هستیم. با کوچک‌ترین صدایی تن و بدن‌مان می‌لرزد و وعده و نصرت خدا را فراموش می‌کنیم. ما دروغ می‌گفتیم.
دو روز است که ترس‌هایم بیشتر هم شده است. حالا می‌خواهم جنگ هر چه زودتر تمام شود. دیگر خبری از آن شجاعت روزهای اول نیست. از بس در خانه تنها مانده‌ام و پی‌گیر اخبار جنگ شده‌ام، در تله‌ی واقعیت‌های ذهن او افتاده‌ام و فراموش کرده‌ام که دستی بزرگ‌تر وجود دارد.
باید دوباره به خیابان بروم. درست مثل روزهای اول. شجاعت هم مثل ترس واگیر‌دار است. در خیابان‌ها دچار شجاعت می‌شوم و در کنج خانه به ترس مبتلا می‌شوم. برای دوام آوردن این جنگ باید به خیابان رفت. باید دچار شجاعت شد. باید عاشق شهادت شد.

نوشته شده توسط لیلا علی‌قلی‌زاده

لیلا علی قلی زاده

یک پاسخ

  1. روزهای خیلی سختی رو داریم سپری می‌کنیم لیلا🥺😔
    امیدوارم هر چه زودتر آرامش و حال خوب به ایران عزیزمون به تک تک خونه‌ها برگرده.
    خدا خودش التیام بده درد و غم و داغمونو.
    و بعد امیدوارم اگه به لطف و مدد الهی سلامت این جنگ رو از سر رد کردیم بنده‌های بهتری بشیم.
    ایمانمونو قوی‌تر کنیم.
    هر حرکتمون خالصانه برای خدا باشه
    بیشتر توکل کنیم
    بیشتر شجاعت به خرج بدیم
    بیشتر رها بشیم از حواشی و وابستگی‌های دنیوی
    کار خوبی می‌‌کنی قرآن و دعا آرامبخشن
    به امید روزهای خوب و آروم عزیزم❤️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.