بالاخره طلسم مهمانی هم شکسته شد. مادر زنگ زد و گفت که دخترعمویم را پاگشا میکند. بعد از عقد کنانی که ما به بهانهی اختلاف فرهنگی نرفتیم، عمه خانم دخترعمو را پاگشا کرد. سنگ تمام گذاشته بود. از آن مهمانیهای چشم درآر و دهن پر کن. چند مدل غذا و دسر و ژله و نوشیدنی و آجیل و شیرین و کلی تنقلات دیگر. تعداد مهمانها هم زیاد بود و تمام وقتمان به پذیرایی گذشت. به دلیل صمیمت بیش از اندازه با عمه، ما یکجا بند نمیشدیم و مدام در رفت و آمد. مهمانی خوبی بود، ولی حاشیهاش کم نبود. حاشیهاش حتی تا بعد از مرگ مادربزرگ هم ادامه داشت. بعد عموی بزرگم دخترعمو را پاگشا کرد و نوبت به ما نرسید. مادربزرگ از میانمان رفت. تا چهل روز در سوگ بودیم و بعد هم هر باز چیزی پیش آمد و نوبت ما نشد. نقاشی مانده بود زیر مبل و من نگران که نکند آسیبی ببیند.
بالاخره طلسم مهمانی هم شکسته شد و درست ظهر چهارشنبه مادر اطلاع داد که دخترعمو را دعوت گرفته است. من شدم مسئول سالاد و ژله و خواهرم مسئول سوپ. روز مهمانی من شدم مسئول نگهداری از امیرمهدی و او شد مسئول تمیزکاری. مهمانی به خوبی و خوشی به اتمام رسید. تابلو هم به صاحبش رسید با تاریخ روز عقدش.
پدربزرگ اینبار در مهمانی حضور داشت. در مهمانی عمه پدربزرگ نبود. یعنی عمه ترجیح داده بود که نباشد. فقط مادربزرگ بود. مادربزرگ خوش بود و اصرار داشت همه برقصند و شادی کنند و مهمانی به خوشگذرانی بگذرد. در مهمانی ما پدربزرگ روایتی گفت از حسرتهای انسان در روز قیامت. یکی از آن حسرتها این بود که انسان به فرزندش چیزی نیاموخته باشد و خوب تربیتش نکرده باشد و دمی آنکه در مجلسی بنشیند و چیزی در آن مجلس نیاموخته باشد. مدنظرش من بودم که دخترم را ملزم به رعایت حجاب نکرده بودم. نه ساله بودم که پدر با همان اجبار به روسری و حفظ حجاب فاصلهای انداخت میان من و کودکیام. فاصلهای بزرگتر میان من و خودش. یازده ساله بودم که خالهام آمد به خانهمان و به مادر گفت بچهها در خانه باید پوشش کامل داشته باشند و پدر هم چندان محرم نیست. فاصله بیشتر شد. آنقدر زیاد که ماندیم در حسرت یک کلام محبتآمیز. زیباییمان دیده نشد. از زیباییمان چیزی نگفتند. جلوی آینه رفتیم و هزار سرخاب و سفیدآب زدیم که زیبا به نظر برسیم و باز چیزی نگفتند و از خانه بیرون زدیم. اولین نفری گفت که زیباییم، باورمان شد و دل باختیم به او. فاصله باز هم بیشتر شد. پدربزرگ حتی یک کلام محبتآمیز هم به دخترم نگفت. درست از روزی که او نه ساله شد، به دنبال روسریاش میگشت. روسری که نخواسته بود سر کند. روسری که اجباری در خانهمان برایش نداشت. من با هر عقیدهای که باشم، عقیدهام را به او تحمیل نمیکنم. نمیخواهم با بایدها و نبایدها، فاصلهای بیندازم میان خودم و او. نمیخواهم بینمان دیوار دروغ باشد یا دیوار بلندتر ریا. میخواهم راحت و صمیمی از مکنونات قلبش بگوید و خودش باشد برای همیشه. با جسمش راحتباشد، روحش هم به قهقرا نمیرود. ما را با جسممان غریبه کرده بودند، روحمان مدتها در باتلاق سردرگمی مانده بود. حالا از چهل عبور کردهام. حالا اسیر بایدها و نبایدها نیستم. کسی را هم مجبور نمیکنم.