لیلا علی قلی زاده

کمی بعد از رفتن مادربزرگ

مادربزرگ از میان‌مان رفت. چند ساعت بعد از اتمام ماه صفر. عجیب است، این رفتن را انتظار می‌کشیدیم و باز هم انتظار نداشتیم که اینطور از میان‌مان برود. مادربزرگ رفت. زمان برای همه‌ی ما متوقف شد. من ماندم در تاریخ ۲۳ مرداد ۱۴۰۵٫

از تاریخی که رفت تا همین امروز هیچ چیز ننوشتم. نمی‌توانستم به سراغ نوشتن بیایم و به مادربزرگ فکر نکنم. می‌خواستم از فکر کردن به مادربزرگ فرار کنم. از تمام افکاری که او را به یادم می‌آورد، فرار می‌کردم. نمی‌خواستم نبودنش را باور کنم. تا همین چند روز پیش هنوز پایین تختش بودم و بی‌خیال از اینکه او بین‌مان نیست، با قوم و خویش هم‌کلام می‌شدم. اشک‌هایم را فالفور پاک می‌کردم و به دیگران دل‌داری می‌دادم که حالا اوضاع برایش بهتر است، ولی واقعیت این بود که همه‌مان می‌خواستیم نبودنش را انکار کنیم. هفته‌ی پیش برای همه‌ی ما سخت گذشت و بیشتر از هر کسی برای یگانه دخترش. دختری که حتی فرصت نکرده بود برای آخرین بار یک دل سیر با مادرش حرف بزند. راهی مشهد بود. نرفته برگشت. مادربزرگ راضی نبود.  زنگ زده بود تا به مادرش بگوید که راهی سفر است. می‌توانست به دیدارش برود، ولی بنا به ملاحظاتی نرفته بود. زنگ زده بود و مادربزرگ با او قهر کرده بود. شاید انتظار داشت که به دیدنش می‌آمد. مادربزرگ حتی صدایش را هم از او دریغ کرده بود. حالا برای او از همه سخت‌تر بود. هر غروب می‌رفت سر مزار مادرش و اشک می‌ریخت. چه در سرش بود؟ در آن لحظات تنهایی به چه چیز فکر می‌کرد؟ به مادری که طعمش را خوب نچشیده بود یا به تنهایی‌های بعد از آن؟ کاش مادر بزرگ بود و باز هم با او قهر می‌کرد.

چشم‌های پدربزرگ خیس میشد و در همان حال ما را به صبر و شکیبایی دعوت می‌کرد. مادربزرگ رفت و بعد پدربزرگ که در تمام این سال‌ها حضورش چندان احساس نمی‌شد، برایمان عزیز شده بود. دخترم پرسید، پدربزرگ را دوست داری؟ در تمام این سال‌ها فکر می‌کردم که هیچ تعلق خاطری به پدربزرگ ندارم، ولی با مرگ مادربزرگ، پدربزرگ را می‌دیدم. جای او. حالا او بود. با آنکه با او هم کلام نمی‌شدم، ولی حالا به دنبال خاطراتی بودم که او را برایم عزیز کند. خاطرات بد را فراموش کرده بودم. یک لحظه‌ی خوش در کودکی را چنان شاخ و برگ داده بودم که پدربزرگ برایم طور دیگری شده بود. به گمانم تعدادی هم خاطره‌ی جعلی ساخته بودم. دخترم با پدربزرگم ارتباط نمی‌گرفت. همه‌اش هم سر تفاوت نسل‌ها و عدم پذیرش قوانین پدربزرگ. مادربزرگ رفت ولی مهربانی‌اش با رفتنش تمام نشد. برای اولین‌بار فهمیدم که دنیا بی‌ارزش‌تر از آن است که روی درستی و نادرستی عقایدم پافشاری کنم. حالا مادر را می‌دیدم. پدر را هم همینطور. هنوز آن‌ها روی عقایدشان مصمم. من تن دادم به خواسته‌هایشان. دل شکستن دیگری را نمی‌خواستم. قهر نمی‌خواستم. با مادربزرگ رفتیم زیارت حضرت معصومه. او خوابیده در رخت مرگ و ما به دنبالش. با پدربزرگ رفتیم مسجد جمکران. درست روز شهادت امام حسن عسکری(ع). در آخرین روز هم‌نشینی با مادربزرگ. برای مادربزرگ نماز خواندم. برای مادر هم. دلش می‌خواست بیاید و مانده بود به پذیرایی از مهمان‌ها. هیچ کس دیگری هم نیامد. با زائران دوست شدم. با گنجشک‌ها در سقف گنبدی و بلند مسجد اوج گرفتم و بعد نشستم پای صحبت‌های پدربزرگ. برای اولین‌بار.

دیشب با پدر نشستیم به حرف زدن. پدر بعد از مرگ مادربزرگ تغییر کرده است. آرام و مهربان‌تر. نگاهش عمیق‌تر. مادربزرگ برای او هم هدیه داشته است. قران خواندیم. هر دو از بر. امیر مهدی را تشویق کردیم به خواندن. هستی هم بدش نیامد. در راه خانه از این قرآن خوانی خانوادگی تعریف کرد. با پدر از مادربزرگ گفتیم. از پدربزرگ. باز اشک‌هایمان جاری. به زحمت جلوی خودمان را نگه داشتیم که اشک‌هایمان بماند برای خلوت. مادربزرگ رفت.

و بعد باز دایی آمد. در خواب. گاه‌گداری خوابش را می‌بینم. با همان مهربانی همیشگی‌اش. پدر گردن‌آویزی در دستش داشت. گفت که دایی گفته است بدهم به تو که صالحی و من صالح نبودم. پر بودم از گناه. گناه‌های کوچک و بزرگ. یک کتاب هم ضمیمه‌اش کرده بود. یک کتاب تاریخی به اسم نجات. مادربزرگ هم رفته بود. زمین پر بود از زباله. درست شبیه مراسم هفت. افتاده بودم به تمیز کردن آنجا. دلم برای زمین می‌سوخت. با همه‌ی مهربانی‌اش، با همه‌ی سخاوتمندی‌اش همیشه مورد ظلم قرار می‌گیرد. حالا هم مادربزرگ را به او داده بودیم و انگار مجاز بودیم به لگدکوب کردنش و ریختن زباله‌هایمان روی سر و صورتش.

من جلوی دیگران گریه نمی‌کردم. تمام فکر و ذکرم آن زباله‌ها بود. در خواب هم زباله‌ها همه جا بود. تمامی نداشت. به عمو گفتم برای مراسم چهلم، یک تور بگذاریم و همه‌ی زباله‌ها را نیست و نابود کنیم. می‌خواستم زمین را هم نجات دهم. می‌خواستم یک قطعه از بهشت معصومه را که مادربزرگ در آنجا به خاک سپرده شده بود، نجات دهم و شاید خودم را.

بیدار شدم نه اثری از آویز بود و نه کتاب. تنها یک نشانه که باید در مسیر اصلاح گام بردارم. برای نجات. نجات خودم و خانواده‌ام.

لیلا علی قلی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.