لیلا علی قلی زاده

معرفی کتاب زن‌ گمشده در قالب نامه

زن گمشده از مری کوبیکازن گمشده

شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵

دوست نازنینم سلام

افتاده‌ام در دور کتاب‌خوانی. مدتی بود که به کتاب‌ها هم رغبتی نشان نمی‌دادم. حالا ولی کتاب پشت کتاب. قبل از اینکه کتابی به اتمام برسد، کتاب بعدی‌ام را پیدا می‌کنم. دیشب کتاب زن گمشده به اتمام رسید. اثری از ماری‌کوبیکا. یک اثر جنایی و معما‌گونه. کتاب از زبان چندین راوی نوشته شده است. تا فصل آخر هم محال است حدس بزنی که چه اتفاقی افتاده است. به همه شک می‌کنی. این مهارت نویسنده است. نویسنده تعلیق را به خوبی بلد است. بلد است تو را در ابهام نگه دارد. وقتی خواننده حدس بزند، دیگر اشتیاقی به خواندن ندارد، ولی اینجا نویسنده کاری می‌کند که تو به همه مشکوک شوی. بعد در فصل انتهایی تو را با چیزی محال روبرو می‌کند. معصوم‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین شخصیت داستان، قاتل از آب در می‌آید. کسی که تو در نهان آرزو می‌کردی که دوستی مثل او داشتی. صبح یادداشتی نوشتم که به انتشار نرسید. درباره‌ی همان شخصیتی که دوست داشتم در زندگی‌ام باشد. شب بعد از به اتمام رسیدنش، در بهت و ناباوری بودم.

دیشب خواب بدی دیدم. پر از مرگ. اتفاقات روز بی‌تأثیر نبود، ولی بیشترش تحت تأثیر خواندن همان کتاب بود. من با آن کتاب زندگی کرده بودم. خواب تو را هم دیدم. خواب دیدم آمده‌ایی تهران. نزدیک محله‌ی ما. خانه‌ای گرفته‌ای. قرار گذاشته‌ایم برای پیاده‌روی. با ماشین می‌آیی. رانندگی می‌کنی. یادم می‌آید که از رانندگی ترسی داری. می‌خواهم به جایت پشت فرمان بنشینم. نمی‌گذاری. بعد گم می‌شویم. باران می‌آید. باید تا بند آمدن باران صبر کنیم. از آن باران‌ها نیست که به راحتی متوقف شود. گم می‌شویم. انگار صحنه‌هایی از کتاب هم در خوابم هست. شاید چون فکر می‌کردم آن زن مثل تو است. آرزو می‌کردم تو خیلی نزدیکم بودی. همسایه‌ی دیوار به دیوار. آنقدر نزدیک که می‌توانستیم شب‌ها کنار هم بنشینیم و زیر نورماه حرف‌های درگوشی بزنیم. بعد همه چیز درهم شکست. برای همین است که این خواب را می‌بینم. خوابی پر از نرسیدن. پر از ترس. بیشتر خواب‌ها انعکاس اتفاقات روز هستند.

دیروز در مراسم ختمی هم شرکت کرده بودم. امکان نداشت در مراسمی باشم و چشم‌هایم خیس نشود، ولی دیروز این‌طور نبود. فکر کردم چون مرحوم برایم کاملاً غریب است و او را ندیده‌ام، اشکی نمی‌ریزم. موقع برگشت، همسرم خبر درگذشت اکبر عبدی را داد. برای او هم ناراحت نشدم. اشکی در کار نبود. نمی‌دانم چه بلایی سرم آمده بود. تا چند روز پیش اینطور نبودم، انگار از دنیا نا‌امید شده باشم. زندگی در نظرم پوچ و بی‌ارزش است. هربار که سایه‌ی جنگ زیاد می‌شود، هربار که اخبار جنگ می‌رسد، با آنکه تلاش می‌کنم دور بمانم، ولی به یک بی‌حسی می‌رسم.

یاد کتاب دا می‌افتم. دختری که در روزهای جنگ با وجود سن کمش در غسال‌خانه کار می‌کرد و گاهی هم در کار حفر قبر به مردان کمک می‌کند. حتماً او هم به یک بی‌حسی رسیده بود که دیگر ناراحت نمی‌شد و ناراحتی او را از پا در نمی‌آورد. ویژگی عجیبی است که خداوند برای بقا در وجود انسان به ودیعه گذشته است. انسان با آن روح حساسی که دارد، می‌تواند به صورت مقطعی و زمانی طوری بی‌حس شود که چنین بحران‌هایی را پشت سر بگذارد. همیشه از دور می‌گوییم چطور می‌شود؟ در موقعیت که قرار می‌گیریم با بُعد دیگری از خودمان روبرو می‌شویم. در کودکی همه چیز برای ما تازگی دارد. یک دوستی که از هم می‌پاشد، به هم می‌ریزیم، ولی بعدتر خودمان دوستی‌ها را کنار می‌گذاریم چون فکر می‌کنیم آسیب زننده است. با هر تجربه کمی از احساسات ما کاسته می‌شود یا شکل احساسات ما تغییر می‌کند. حالا فکر می‌کنم احساساتی در وجودم کمرنگ شده است و احساساتی تازه پدید آمده است. نمی‌دانم همه‌ی این‌ها خوب است یا بد؟ سعی می‌کنم افکارم را یادداشت کنم. چیزهایی که امروز با خواندن کتاب‌ها یاد می‌گیرم را جایی یادداشت کنم. در یک داستان جنایی هم درس‌هایی برای یادگیری هست.

چیزی که من از این داستان آموختم این بود که گاهی رازهای کوچک و پنهان‌کاری‌های به ظاهر کم‌اهمیت برای حفظ خانواده می‌تواند به شدت آسیب‌زا باشد و منجر به حادثه‌های وحشتناک شود. یا اینکه نمی‌شود از ظاهر دیگران به ذات انسان‌ها پی برد یا اینکه انسان‌ها را باید در موقعیت‌های بحرانی شناخت. همه انسان‎ها در زمانه‌‌ای که همه چیز گل و بلبل است، دوستانه رفتار می‌کنند، ولی آیا در بحران‌ها هم همینطور می‌مانند؟ داستان دیگری از ماری کوبیکا نخوانده‌ام. کتاب بعدی که برای خوانش انتخاب کرده‌ام، کتاب دعا برای ربوده‌شدگان است. ضمن اینکه برای بار دوم قلعه‌ی مالویل را می‌خوانم. خوانش دوباره هم لذتش کمی از خوانش اول ندارد و چه بسا که با درک بیشتر، لذتش هم بیشتر شده است. امروز روز سوم هستیم، به تو هم پیشنهاد می‌کنم همراهمان شوی. صوتی‌اش را هم برایت می‌فرستم.

به امید خواندن کتاب‌های بیشتر و قرارهای نوشتن بیشتر، دوست همیشگی تو لیلا

لیلا علی قلی زاده

2 پاسخ

  1. سلام لیلاجان
    نامه‌ی قشنگی بود.
    من هم اتفاقا به این فکر کرده ام که اگر کنار هم بودیم چقدر خوب می‌شد.
    به قول تو همسایه دیوار به دیوار
    من هم به پیاده‌روی با هم فکر کرده ام.
    به اینکه با هم خاطرات زیبایی رقم بزنیم.

    لیلا این بی‌حسی گاه برای من هم پیش میاید و میتواند به خاطر استرس‌های پرفشار جنگ که این مدت تجربه کرده‌ایم باشد باشد .
    به امید روزهای زیبا همه صلح و صفا

    کتاب‌خوانی تو واقعا برای من تحسین‌برانگیز بوده.
    من گاه روی دور خواندن میفتم و بعد برنامه و کارها دورم می‌کنند و دوباره برمی‌گردم.
    تعریف قلعه‌ی مالویل را قبلا هم از تو شنیده بودم.
    مشتاق خواندنش هستم.
    چرا که نه.
    کتابخوانی با هم حس خوبی دارد
    نویسا و خوانا باشی دوست عزیزم

    1. زهرا چند روز ی هست که صبح‌ها را با یوگایی سبک آغاز می‌کنم، ورزش‌های کششی صبح، قبل از شروع کارهای دیگر، انرژی‌ام را برای انجام کارها بیشتر می‌کند. این روزها که از فضای جنگ و خبرهای استرس‌زا دور هستم، روی کارهایی که دوست دارم انجام دهم، متمرکز‌تر هستم. حتی دو روز پیش فکر کردم به زن پانزده سال پیش برگشته‌ام. پر انرژی و شور زندگی. کتاب‌ها هم تاثیر خوبی داشت. نظم داشتن در خواندن کتاب‌ها و تجربه‌ی زندگی‌های نزیسته در فضای کتاب‌ها روح خفته‌ی ما را بیدار می‌کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.