بادی وزید، درب خانه محکم بسته شد. همزمان دو تکه از گچ کنار پنجره و طاقچه با هم روی زمین افتادند. خانه دیگر قابل سکونت نبود. همهی اهل خانه رفته بودند جای دیگر. فقط او مانده بود. دلبستهی خانه نبود، ولی مانده بود. اصلاً خانهی قدیمیاش چه داشت که دلبستهاش باشد؟ مگر چیزی بود جز مشتی گچ و خاک از همپاشیده؟ هر روز در انتظار فرو ریختن، ولی مانده بود. بچهها نمیدانستند برای چه آن خانهی قدیمی را رها نمیکند. به خیالشان، مادرشان هنوز در خاطرات پدرشان سیر میکرد. پدرشان آن خانه را ساخته بود. خانهای که او اصلاً دوستش نداشت. از در و دیوار خانه عقش میگرفت، ولی مانده بود. مانده بود به انتظار.
جوانیاش را به یاد میآورد، با آن گیسوان پریشان و بر و رویی که داشت. مادرش گفته بود: «کاش زیبا نبودی. این زیبایی بلای جانت میشود.» زیباییاش بلای جانش شده بود؟ حالا که فکر میکرد، شده بود. این همه سال انتظار کشیده بود. فکر کرده بود، بالاخره بعد از همسرش رنگ خوشبختی را میبیند. فکر کرده بود، بالاخره یک روز از راه میرسد، ولی نیامده بود. بعد از آن شب کذایی دیگر نیامده بود. کاش آن شب به کمکش نیامده بود. همیشه در خیابان او را دیده بود. سر به زیر. رایحه ملایم سیب، دارچین و لیمو که به مشامش رسیده بود، سرش را بلند کرده بود و برای یک لحظه با او چشم در چشم شده بود. بیاختیار لبخندی هم روی صورتش پاشیده شده بود و بعد زمزمهی سلامی نجواگونه. هیچ چیز دیگری نبود. او به همین دیدارهای کوتاه دلخوش بود. حتی بعدها که نسرین را باردار بود، باز هم او را دیده بود. باز رایحهی سیب، دارچین و لیمو فضا را پر کرده بود. او سرش را بالا آورده بود. برای لحظهای بادی وزیده بود و چادرش کمی کنار رفته بود. او دیده بود برجستگی شکمش را و بعد سرش را پایین انداخته بود. بیسلام. بیهیچ لبخند. حتی چشمهایش را هم دزدیده بود.آخ از آن شب کذایی که او از کوچهشان میگذشت. همان شبی که همسرش با کمربند به جانش افتاده بود، همان شبی که همهی اهل محل آمده بودند به نجاتش. هیچکسی نمیتوانست خشم همسرش را مهار کند. همان شبی که دخترش در گهواره ونگ میزد و او پارسا را در شکم داشت. همان موقع او را هم دیده بود. او توانست مردش را آرام کند و بعد برای همیشه از آن محل رفته بود. چه در گوش همسرش نجوا کرده بود که همسرش آرام گرفته بود؟ چطور مردی که قصد جانش را کرده بود، دیگر هیچوقت دست رویش بلند نکرد؟ هیچوقت نفهمید. همسرش تودار بود.
هنوز هم در خیال آن مرد بود. بعد از آن همه سال. همان مردی که زمانی دوستش میداشت. همان مردی که با نگاهش، با لبخندش و با آن سلام نجواگونه دل و دینش را برده بود. هنوز هم فکر میکرد، این خانه را نباید رها کند. میترسید برود و او یک روز بیاید. خانه را پر کرده بود از رایحهی ملایم جوانیاش. چادر گلدارش را به سر کرد و از خانه بیرون زد. آپارتمانها همه مثل قارچ از محلهشان سر برآورده بودند، تنها خانهی قدیمی محل خانهی خودشان بود. کوچهشان را تا انتها رفت و برگشت. یک بار، دوبار، سه بار. اگر او را نمیدید، برای همیشه میرفت. نمیخواست خانه روی سرش آوار شود. میخواست رنگ خوشبختی را ببیند. خسته شد. روی سکویی نشست. پیرمردی عصا زنان با نان تازه از کنارش رد شد و بعد ایستاد.
سرش را بالا گرفت. فکر کرد، شاید او باشد. پیرمرد گفت: «مادرجان نان تازه میخوری؟» صدایش پیر و زمخت و گرفته بود. سرش را زود پایین انداخت. بدون اینکه جوابش را دهد، از جایش بلند شد که برود. چند قدمی از کنار پیرمرد نگذشته بود که پیرمرد با همان صدای خشدار گفت: «هنوز هم همین عطر رو میزنی؟»
ایستاد. برگشت. پیرمرد را برانداز کرد. چشم در چشم او. چشمهایش تغییر نکرده بود. با لبخندی بر گوشهی لب.
پرسید: «هنوز توی همین محل زندگی میکنی؟»
پیرمرد گفت: «چند ماهی میشه که برگشتم.»
گفت: «پس چرا ندیده بودمت؟»
پیرمرد خندید و گفت: «من هر روز از اینجا رد میشدم. تو هیچوقت از خونه بیرون نمیاومدی. فکر میکردم شاید برای همیشه از این محل رفتید. آخه کی دیگه توی اون خونهی قدیمی میتونه دووم بیاره؟»
خندید: «فقط یه آدم قدیمی که منتظره.»
پیرمرد گفت: «حالا نون تازه میخوای؟»
زن با مهربانی گفت: «چای حاضره.»
پایان