روزنگاری در قالب نامهنویسی
عهدیهی عزیزم قرار بود کتاب قلعهی مالویل را با هم بخوانیم. روزی پنجاه صفحه. نمیدانم در خوانش این کتاب موفقیتی عایدت شده یا نه؟ متاسفانه من نتوانستم طبق برنامه پیش بروم. بار دوم کمی کند پیش میرود. اینبار مکث میکنم و کلمهها را مزهمزه میکنم. جملاتی که بار اول سرسری از کنارشان رد شده بودم، تازه زیر زبانم مزه میکند. نمیخواهم با بلعیدن یکبارهاش خودم را از طعم فوقالعادهاش محروم کنم.
آن صحنهی حضور در سرداب قلعه از لحظهی انفجار بمب اتم تا لحظهی بیرون آمدن از سرداب، واقعاً صحنهی نفسگیری بود. از آن صحنهها که هیچگاه از یادت نمیرود.
روند کتاب خوانی
راستی در این مدت دو کتاب دیگر هم خواندم. گزارشش را هم در پستی منتشر کردم. هر دو از جنیفر کلمنت. وقتی مجموعهای از کتابهای یک نفر را میخوانی، خط فکری و نوع نگارشش دستت میآید. مدتی پیش کتابهای کالین هوور و فریدا مکفادن را میخواندم. با خواندن سه یا چهار اثر از آنها میتوانستم حدس بزنم که روند داستانها چگونه است. شاید داستانی از این دو نویسنده خوانده باشی. مثلاً بخش دی. اگر به داستانهای جنایی و معماگونه علاقهمند باشی، برایت جذاب و سرگرم کننده است. داستانها طوری هست که نتوانی کتاب را از دستت زمین بگذاری، ولی طوری هم نیست که بتوان دربارهشان نوشت. در نهایت میتوانی بر اساس کتاب کهنالگوی شخصیتها، شخصیتهای اصلی و فرعی را واکاوی کنیم، ولی نویسنده به دنبال بیان مسائل اجتماعی نبوده است و صرفاً یک داستان را با موضوعی مشخص به انتها رسانده است.
قلعه مالویل
قلعه مالویل چیزی فراتر از یک داستان است. از آن کتابهاست که به سادگی فراموش نمیشود. حالا که به داستانهای فریدا مک فادن و کالین هوور فکر میکنم، چیزی از داستان یا حتی شخصیتها به یاد نمیاورم. مثلاً مطمئنم بخش دی را خواندهام ولی مطلقاً چیزی به یاد نمیآورم. فقط میدانم که فضای کلی آن داستانها چطور بوده است. من دوست ندارم محتوای کتابها را فراموش کنم، ولی فراموش کردن بسیاری از آنها پیش میآید. کتابهایی هم هستند که مدتها در ذهنت میمانند. درست شبیه قلعهی مالویل و شخصیت امانوئل و دوستانش مثل توما، پسو، لامنو، مومو، بیرگیتا، کولن و … .
پرداختن به جزئیات باید تا جایی باشد که حوصلهی خواننده سر نرود.
این تبحر نویسنده است که به شخصیتها خوب پرداخته است. شرح و بسطش تا آنجایی است که حوصلهات سر نرود. قبلتر تعدادی آثار کلاسیک خوانده بودم و در ابتدای داستان شرح و بسطی طولانی از فضا و مکان داستان وجود داشت گاهی در حد دهها صفحه. اگر از آنها عبور میکردی، چیزی را از دست نمیدادی. من این قبیل فضاها را دوست ندارم. دوست دارم پرداختن به جزئیات آرام و در دل داستان باشد. درست شبیه پیرمرد و دریا. راستی بعد از خوانش قلعهی مالویل، کتاب اتحادیهی ابلهان را بخوان. البته شاید هم خوانده باشی. من دوست دارم یک بار دیگر به سراغش بروم. شیوهی نگارشش را دوست داشتم. آن هم یک شاهکار بود و چه حیف که قدر آن شاهکار را در زمان حیات نویسنده ندانستند و نویسنده دست به آن خودکشی ابلهانه زد. شاید هم همان خودکشی باعث شد که شاهکارش به چاپ برسد.
نمایشنامه
حالا در حال خواندن نمایشنامههای آرتور میلر هستم. از خواندن نمایشنامهها هم خیلی لذت میبرم. یکی از جذابترین نمایشنامههایی که خواندم، نمایش مرگ در میزند از وودی آلن بود. باغ آلبالوی چخوف و در انتظار گودو را هم دوست داشتم، ولی در کل فضاهای طنز را برای نمایشنامه میپسندم و چندان از نمایشنامههای جدی استقبال نمیکنم.
فعالیتها و ارتباطات من
این روزها مشغول به کار دیگری هم هستم. منتها تا زمانی که به سرانجام نرسد، در موردش حرف نمیزنم. یعنی به هیچ کس دیگری هم نگفتهام. فکر میکنم نگاه دیگران و نوع تفکرشان میتواند، ذهنم را متوقف کند و مرا از انجام کاری که دوستش دارم، منصرف کند. این روزها بیشتر در خانهام و اوقاتم را با کتابخوانی و گاهی هم نقاشی میگذرانم. نسبت به قبل کمتر حرف میزنم. همهاش نگران این هستم که با زبانم موجب رنجش کسی شوم. گناه زبان، از همهی اعضای بدن بیشتر است. همه جوره میتواند خودش را به دردسر بیندازد. با این حال فکر میکنم به خاطر این کمحرفی یک فاصله میان من و مادرم ایجاد شده است. هیچ جوره نمیتوانم این فاصله را پر کنم. همهاش هم فکر میکنم برای تمام حرفهایی هست که هیچوقت به او نگفتهام یا شاید حرفهایی که گفتم و او نشنید.چندان هم مطمئن نیستم که به خاطر سکوت من باشد. انگار حرفی هم برای زدن نباشد. شاید رفتار من یا ذهنیت من که با مادر متفاوت است این فاصله را ایجاد کرده است. شاید هم مثل شخصیت اصلی اتحادیه ابلهان هر دو توهم خودبزرگبینی داریم و با هم سازش نمیکنیم. پدر را با تمام سکوتش بیشتر درک میکنم، ولی با مادرم نه. نمیدانم چرا؟ من هیچوقت دربارهی احساساتت به مادرت از تو چیزی نپرسیدهام. دوست داشتی برایم بنویس. احساس میکنم مریم برای تو نقش مادری هم دارد. خواهر من گاهی نقش مادری میگیرد و گاهی نقش پدر. وقتی نقش مادر میگیرد، خیلی دوست داشتنی و قابل اتکا میشود. در نقش پدر، دیکتاتورگونه رفتار میکند و میخواهد نظرش را به هم القا کند. البته پدر من اینطور نیست و شاید هم هست، ولی من از دستش ناراحت نمیشوم. انگار این نقش به او میآید و من این نقش را میپذیرم. مادرم تا زمانی که در جایگاه خودش است، دوستداشتنی است و با او مشکلی ندارم. گاهی نقش عوض میکند. وقتی نقش عوض میکند، بینمان فاصله ایجاد میشود و بعد دیگر این فاصله هیچجوره پر نمیشود. یک کتاب به من معرفی کرده بودی در رابطه با همین ارتباطات و من آن را نصفه و نیمه خواندم و بعد فراموشش کردم، اگر کتاب را به یاد میآوری، دوباره نامش را برایم بنویس. اینبار باید جدیتر به آن بپردازم. فکر میکنم که جدیتر هم شدهام. حالا از کتابخواندن نسبت به قبل بیشتر لذت میبرم. حالا که کتاب خواندن مثل دعا و نیایش روزانه، جزئی از روتین زندگیام شده است و دیگر به صرف تمام کردن کتابها، کتاب نمیخوانم، میتوانم از کتاب بهرهی بیشتری ببرم. کتاب دیگری هم بود که دوست دیگری معرفی کرده بود. چون پیدیاف بود، کمی خواندم و رهایش کردم. اگر اسمش را به یاد بیاورم به سراغ آن هم میروم. باید در کنار ادبیات داستانی به کتابهای توسعهی فردی هم بپردازم، هرچند که من از دل ادبیات چیزهای بیشتری یاد میگیرم تا این قبیل کتابها.
نامه طولانی شد و همهاش از خودم نوشتم. امیدوارم که زندگی بر وفق مرادت باشد. مشتاقم که از خودت بنویسی. اگر تهران بودی برای همین هفته یا هفتهی پیش رو قراری بگذاریم برای تجدید دیدار. بیصبرانه در انتظار دیدن دوبارهات هستم.
2 پاسخ
سلام لیلای عزیزم
ممنون از نامهات. اندکی رفع دلتنگی شد، میگویم اندکی، تا در آغوشت نگیرم دلتنگی باقیست.نیمههای شب تنهایی دست داد تا نامهات را بخوانم. به آخرین سطر نامه که رسیدم چون کودکی دلتنگ ذوق کردم دستانم را به نشانه خوشحالی مشت کردم. اگر نیمه شب نبود بالا و پایین میپریدم و فریاد شادی سر میدادم. روزهاست که میخواهم صدایت را بشنوم هر بار به خود میگویم سرش شلوغ است. شاید در حال نوشتن باشد و رشته افکارش را پاره کنم.
به دلیل شب زندهداری پندار طبق برنامه حتی کمی جلوتر از برنامه مطالعه پیش میروم. ترجمه روان کتاب و موضوع داستان در سرعت خوانش تاثیر گذار بوده. فراز و فرودهای داستان بر کشش آن افزوده و هر آن انتظار اتفاقی نو را در آدمی زنده نگه میدارد. ممنون از کتابی که معرفی کردی لیلای عزیز. پیشنهاد میکنم بعد از پایان خوانش در دیداری درباره کتاب با هم صحبت کنیم. چندین کتاب در ذهنم هست که قصد دارم نیمه دوم سال را به دوباره خوانی آنها اختصاص دهم. اولینش سمفونی مردگان عباس معروفی است. اگر وقتی دست دهد دوست دارم تمام آثا رش را بخوانم و آنهایی را که خواندهام باز خوانی کنم. پیشنهاد میکنم با هم بخوانیم که سخن برای گفتن دربارهشان بسیار است.
در حوزه توسعهفردی چندین کتاب خوب خواندهام. بیترید میگویم که خیلی کمک حالم بودهاند. یکی رهایی از والدین نابالغ که به آن اشاره کردیاست. با خواندن این کتاب با دنیای والدین مخصوصن مادرم بیشتر آشنا شدم. نحوه برخوردم با او تغییر کرد. حال که میتوانم درباره مخالفتم با برخی رفتارهایش با او سخن بگویم پذیرش رفتارش برایم آسانتر شده و بیشتر دوستش دارم. مریم بختر رفیق، حامی و به قول تو مادرم است. فکر کردن به آرامم میکند و پر و بالم میدهد. بع معنای واقعی خواهراست.
پیشنهاد میکنم کتاب بدن فراموش نمیکند را اگر نخواندهای بخولنی. کمک خوبی برای بهتر شناختن رفتارمان با والدینمان است. کتاب جدیدی که در حال خواندن آنم خود مقدر است. به نظرم کتاب فوقالعادهای است. درست در زمانی که نیاز به حمایت داشتم مطالعهاش را شروع کردم.
ایدههای جدیدی در ذهن دارم اگر ببینمت با نو در میان میگذارم دوست نازنینم. با آنکه بعد از تو دوستان دیگری هم داشتهام، اما همچنان تو بهترین دوستم هستی. سرورشان تو هستی. دلم برای دیدنت پر میکشد. قلعه مانویل با نام تو گره خورده. هر بار که میخوانم تو را به یاد میآورم. بماند که در طی روز چندین بار یادت در دلم زنده میشود.
با آنکه عادت ندارم کتابی را نیمهکاره رها کنم سه کتابی هست که تا نیمه خواندهام. دراز گویی های نویسنده عاصیام کرده و عطای مطالعه را به لقایش بخشیدهام. برعکس گذشته فکر میکنم که هرکتابی ارزش مطالعه را ندارد.
با بیدار شدن پندار زمانم به پایان رسید شاید تا شب فرصت دیگر برای نوشتن دست ندهد. به قول عاشقان جایت در اعماق قلب و روحم جاودان است.
دوستدار تو عهدیه
عهدیه عزیزم این هفته سرم شلوغ بود به مراشم مادربزرگ. از برنامه مطالعه حسابی عقب افتادم. هیچ کار دیگری هم انجام ندادم. مادربزرگم منتظرم بود. گرمای قم طاقت فرسا بود. به خاطر گرما نرفتم. بعد مجبور شدم. عجیب بود که گرما را تاب میآوردم. اشک میریختم و دیگر گرمم نبود. شده بودم حسرت. حسرت آخرین دیدار. کاش صدایش را ضبط کرده بودم.
فرصتم محدود است. باز باید بروم. بعد از مادربزرگم بیشتر خواهم نوشت.