معامله ی بزرگ

داستان کوتاه معامله ی بزرگ

جلوی در مغازه ای مخروبه و خاک گرفته در محله ی شلوغ شهر، پارچه ای بزرگ زده بودند و روی آن پارچه نوشته شده بود. “به علت فوت صاحب مغازه، مغازه بلور فروشی تا اطلاع ثانوی تعطیل است.”

این در حالی بود که تا به آنروز کسی از کسب و کار آن مغازه اطلاعی نداشت چرا که همیشه درب آن بسته بود. ویترینش هم با الوان کاملا پوشیده شده بود و هیچ نوری به داخل مغازه نفوذ نمیکرد.

با این حال این اعلان توجه تمام اهالی و رهگذران را به خود جلب کرد.

چند سوال در ذهن مردم به وجود آمد.

۱- چه کسی این اعلان را آنجا قرار داده است؟

۲- صاحب مغازه چه کسی بوده است؟

۳-چرا روی آن اعلان هیچ اشاره ای به نام صاحب مغازه نشده بود؟

مردم هر روز جلوی در مغازه جمع میشدند و منتظر بودند کسی از ورثه ی آن مغازه بیاید و راجع به مغازه ی مذکور توضیحاتی دهد.

چند وقت بعد یک صبح پارچه دیگری جلوی در مغازه نصب شد. مغازه را به علت نداشتن ورثه به حراج گذاشته بودند.

مغازه بلور فروشی با کلیه متعلقاتش قرار بود با قیمتی مناسب به فروش برسد.

مردم مشتاق بودند تا در آن حراج پر منفعت شرکت کنند.

روز دوشنبه حراج در جلوی مغازه شروع شد. مرد جوانی که ادعا میکرد از طریق بانک آنده است مغازه را با قیمت ده سکه به حراج گذاشت. مردم برای دادن بالاترین قیمت سر و دست می شکستند. در پایان مغازه باقیمت ۹۹۹ سکه به قناد که قصد داشت با پولی که برای جهیزیه دخترش کنار گذاشته بود، قنادی اش را توسعه دهد و بلورهای داخل مغازه را هم به همسر تازه اش هدیه کند فروخته شد. سندها امضا شد . پول گرفته شد و کلید به همراه سند به قناد داده شد. قناد با اشتیاق زیادی خواست قفل را باز کند. قفل زنگ زده بود. مدتی طول کشید.

بالاخره به کمک مردم قفل باز شد. مردم به سمت در هجوم بردند. در باز شد و حجمی از گرد وخاک روی صورتشان پاشیده شد. مه غبار که رقیق شد، قناد خودش را در مغازه ای خالی که بیشتر به مخروبه ای هزار ساله شباهت داشت، یافت. کلاه گشادی سر قناد رفته بود. حتما همسرش به خاطر این بی مبالاتی از دستش ناراحت می شد.

باید معامله را فسخ میکرد اما از مرد جوان خبری نبود.

همان موقع کالسکه ای به سمت شهر می رفت که تنها دو مسافر داشت. دختر قناد و مرد جوانی که ۹۹۹ سکه طلا به همراه داشت.

نوشته لیلا علی قلی زاده

 

 

5 دیدگاه در “معامله ی بزرگ

  • فروردین ۲۴, ۱۴۰۱ در ۴:۴۱ ب.ظ
    Permalink

    پایان داستان عافلگیر کننده بود. عالی بود.

    پاسخ دادن
  • فروردین ۲۵, ۱۴۰۱ در ۳:۳۳ ق.ظ
    Permalink

    درود
    کاملا کنجکاو شده بودم که قضیه چیه؟ و پایانش اصلا قابل حدس نبود. خیلی خوب بود .کاریکاتور سردر مغازه و مردم هم خیلی خوبه

    موفق باشید

    پاسخ دادن
    • فروردین ۲۶, ۱۴۰۱ در ۹:۳۰ ق.ظ
      Permalink

      سپاس از توجهتون. خوشحالم که دوست داشتین

      پاسخ دادن
  • اردیبهشت ۲, ۱۴۰۱ در ۹:۱۶ ب.ظ
    Permalink

    طرح داستان واقعا جالب بود. در پرداخت کمی حالت مقاله گرفته بود. تعلیق خوبی داشت. خسته نباشید

    پاسخ دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.