مرگ و زندگی

پزشکی قانونی علت مرگ نامبرده را
بسته شدن روزنه های امید ذکر کرد.

پیرها می میرند. چند صباحی غمگین می شویم؛ اما بهرحال مرگشان را می پذیریم و فراموششان می کنیم. کودکی می میرد، جای خالی اش همیشه احساس می شود. با اینکه به زندگی ادامه می دهیم اما جای لبخند همیشه روی لبمان خالی می ماند. اما بهرحال به زندگی ادامه می دهیم. اما اگر نان آوری بمیرد یا مادری که ستون یک خانواده است چه، چطور می توان چنین مرگی را پذیرفت. چطور می توان مرگی را پذیرفت که اثرش روی تک تک سلول های خانه می ماند. اصلا آیا می توان دردش را به مرور زمان کاهش داد؟  نه سخت است.

آن روز صبح، نفس کشیدن برایش سخت شده بود. سرفه هایش خونی شده بود. اما به هیچ کسی چیزی نگفت. شاید کمی دمنوش حالش را جا می آورد. باید به سرکار می رفت. لباس های فرمش را به هر زحمتی بود، پوشید اما سرگیجه و حالت تهوع به او امان نداد. دوباره سرفه هایش شروع شد و لباسش با خون و استفراغ رنگین شد. بچه هایش در خواب بودند. ایمان هم خواب بود. خیلی وقت بود که ایمان خواب بود. چقدر همه به او گفته بودند که ایمان را به آسایشگاه بگذارد اما دلش نیامده بود. عاشقانه هایی که با او داشت را مگر می توانست به سادگی فراموش کند. هرچند از ایمان جز یک نگاه چیزی نمانده بود اما نمی توانست او را رها کند. بیشتر از قبل کار کرده، اما او را رها نکرده بود.

هنگامی که صورتش را می شست، چهره اش را در آینه ی دستشویی دید؛ زرد و تکیده. انگار سال ها بود که خودش را ندیده بود. گویی صد سال از عمرش گذشته بود. خسته و رنجور شده بود. اما همه این ها را تحمل می کرد اگر آن اتفاق نیفتاده بود. زندگی سخت بود اما نه به ان سختی که در برابر مصائبش تاب نیاورد. تمام تلاشش را کرده بود که زندگیش را حفظ کند. زندگی که هیچ کسی از ان چیزی نمی دانست. هرکسی او را می دید، به غیرت و مردانگی اش غبطه می خورد. زنی یکه و تنها زندگی اش را بهتر از هر مردی اداره می کرد. هیچ کس نمی دانست که برای حفظ این زندگی چه حقارت ها که کشیده است. بچه هایش همیشه خوش پوش بودند. هیچ وقت برایشان کم نگذاشته بود. چنان ناز و نعمتی را برایشان فراهم کرده بود که هیچ کسی نمی دانست سمیه با سیلی صورتش را سرخ نگه می دارد.

 اما آن روز همه چیز عوض شد.  چیزی در سمیه شکست. سمیه دیگر نتوانست سرپا شود. سمیه همان روز مرد. کاش هیچ وقت آن سیگار را در جیب پسرش پیدا نکرده بود. کاش اصلا به روی خودش نیاورده بود. اما همه چیز ازآن روز شروع شده بود. از ان روزی که او یک سیگار نیمه را در جیب پسرش پیدا کرده بود و از فرط ناراحتی و عصبانیت، بی تامل و تفکر به سراغ پسرش رفته بود. پسرش انکار کرده بود و بعد که مادرش را این همه مصر دیده بود، با بی تفاوتی گفته بود که مال خودش است و او نمی تواند کاری کند.

باورش نمی شد که این همه سال، خودش را به آب و اتش کشیده بود و انها را با چنگ و دندان بزرگ کرده بود. حالا فرزندش به او می گفت که مال خودش است.

 از همان روز بود که کم تحمل شد. سرفه ها آرام آرام به سراغش امدند و حالا امروز به اوج خودش رسیده بود. کاش حداقل با یکی درد دل کرده بود. با ایمان که نمی توانست این چیزها را بگوید. چشم هایش پر می شد و فشارش بالا می رفت و ممکن بود همان چشم ها را هم برای همیشه از دست بدهد. به هیچ کس دیگر هم اعتماد نداشت. می ترسید حرفی بزند، چیزی بگویند و انها به گوش ایمان برسانند. تمامی این سال ها، همیشه و همه جا به او گرفته بودند، ایمان را رها کن و به زندگیت برس. حالا اگر حرفی می زد به او می گفتند اگر ایمان را رها کرده بودی الان پسرت سیگار نمی کشید. هزینه های نگهداری ایمان سنگین بود.  

اشک در چشمانش حلقه زد. دوباره نفسش به شماره افتاد. امروز فاصله بین حمله هایش کم شده بود. دوباره سرفه ها شروع شد. آینه پر از خون شد. با همان لباس های کثیف خودش را روی رختخواب انداخت. چشم هایش را بست. اشک بی مهابا از زیر پلک های بسته اش بیرون می ریخت و با خون روی صورتش می آمیخت.

چندبار خواست شماره ای را بگیرد اما دیگر حتی نای این را نداشت که گوشی تلفن را بردارد. با هر تکانی سرفه هایش شدت پیدا می کرد. از شدت سرفه هایش، پسرانش بیدار شده بود. پسر کوچکش مامان گویان به سمتش امد. اما چهره اش را که دید، عقب عقب رفت و خودش را پشت برادرش پنهان کرد.

حامد هم فقط مادرش را نگاه می کرد. صورت سمیه به رنگ بنفش در امده بود. حامد مات مانده بود. هیچ کلمه ای از دهانش خارج نمی شد. سمیه می خواست چیزی بگوید. اما فقط اصواتی نا مفهوم از گلویش خارج شد و بعد سکوت…

همه جا سیاه شده، سمیه رفته بود. ایمان در آسایشگاه بود. پسر کوچک تر پیش عمویش بود و هیچ کسی به فکر حامد نبود. انگار حامد می توانست به تنهایی از پس خودش بر بیاید. سیگار کشیدن هایش بیش از حد شده بود. خودش را در مرگ سمیه مقصر می دانست. اما باز فکر می کرد که سیگار تنها چیزی است که می تواند ناراحتی اش را تخفیف بدهد. هیچ کسی از او نپرسیده بود که قرار است چطور بدون ایمان، سمیه و حمید  زندگی کند. حالا هیچ چیزی نداشت. چندباری خواسته بود حمید را پیش خودش بیاورد، اما همه به او تشر زده بودند. حامد رها شده بود.  حالا همه کوچک و بزرگ می دانستند که حامد سیگار می کشد. اما حامد هنوز هم طوری رفتار می کرد که انگار همه دروغ می گویند.

چهل روز گذشته بود. چهل روز بدون مادرش زندگی کرده بود. چهل روز بود که طعم غذای مادرش را نچشیده بود و  غذایی تلخ تر از زهر را  با منت جلویش گذاشته بودند. کاش حداقل عمویش او را  هم مثل حمید با خودش برده بود. هر وقت که به ان عمویش که در تبریز بود زنگ زده بود گوشی را جواب نداده بود. اخر سر  هم به او پیام داده بود که بهتر است حمید به زندگی جدیدش خو کند. هیچ کس او را نمی خواست. پس تکلیف او چه می شد.  سمیه نبود، ایمان نبود و حمید هم نبود. پس او برای چه زنده مانده بود. عمویش گفته بود بهتر است خانه را بفروشند و بگذارند بانک تا وقتی پسرها به سن قانونی رسیدند چیزی داشته باشند. حامد گفته بود: خانه را نفروشید. حمید را پیش خودم میارم. بد عمویش سرش داده کشیده بود که: چه گهی می خواهی بخوری تو از پس خودت هم بر نمی آیی. اگر بر می امدی که الان ننه ات زنده بود. و زیر خروارها خاک نخوابیده بود.»

کاش به جای سمیه او رفته بود. کاش قدر رنج های سمیه را می دانست.چرا هیچ کس با او مهربان نبود؟ چرا دوستش نداشتند؟ حالا تنها دوستش سیگار شده بود. وصل نمی شد، به هیچ چیز و هیچ کس و کجا وصل نمی شد.  سر مزار مادرش اشک می ریخت و دانه دانه سیگارها را از پاکت بیرون می کشید و تا دانه آخر همه را کشیده بود. دیگر هیچ پولی نداشت. کاش پدرش حالش خوب بود. با اینکه به خوبی های پدرش مدیون بود اما او را هم در مرگ مادرش مقصر می دانست. اگر او زمین گیر نشده بود، مادرش صبح تا شب کار نمی کرد. اگر او زمین گیر نشده بود، سمیه بیشتر حواسش به او بود و او هیچ وقت سیگار نمی کشید. ان وقت مادرش زنده بود. از پدرش هم عصبانی بود برای همین به دیدن پدرش هم نرفته بود. هیچ کس به دیدن ایمان نرفته بود. کسی باور نمی کرد که ایمان همه چیز را می بیند و می فهمد. اما حامد می دانست که ایمان با چشم هایش حرف می زند. اصلا می ترسید به دیدن پدرش برود و پدرش هم به او بگوید که قاتل است. کاش حداقل پدرش او را قاتل نداند. همه او را مثل پدرش فراموش کرده بودند. اگر به خانه برنمی گشت، هیچ کس ناراحت نمی شد. خانه شان می ماند برای انها و حمید هم که ادعایی نداشت. اصلا چیزی نمی فهمید. حامد ساعت ها کنار مزار مادرش ماند.  همه رفته بودند. اما حامد مانده بود، بی پناه و تنها. کاش سیگار نکشیده بود. کاش مادرش آن سیگار را ندیده بود. هزار کاش دیگر به ذهنش هجوم اورد. اما تصمیمش را گرفت. حمید کوچک بود. عمویش راست می گفت: او از پس زندگی خودش هم بر نمی امد. حمید را می خواست کجای دلش بگذارد. حامد باید کاری می کرد که حداقل برادرش خوشبخت باشد. حالا که مادر نبود و پدرش مثل یک تکه گوشت در اسایشگاه افتاده بود. او باید کاری می کرد. حامد ضعیف تر از ان بود که بتواند تصمیم دیگری را بگیرد. می خواست خودش را رها کند. به خانه برگشت. همه قرص هایی که در خانه بود را آورد و درون ظرفی ریخت. یک پارچ آب هم آورد. قرص اول، قرص دوم، قرص سوم و… گوشی اش زنگ خورد. نمی خواست جواب بدهد. اما تلفن همراهش مرتب زنگ می خورد. شماره آسایشگاه روی گوشی اش افتاده بود. قلبش در سینه اش برای چند ثانیه ایستاد. نفس اش را حبس کرد و بعد با باز دمی عمیق تلفنش را جواب داد.

صدای پدرش بود . پشت خط صدای پدرش را می شناخت. با اینکه بریده و منقطع حرف می زد، اما صدای پدرش بود. بعد از مدت ها صدای پدرش را می شنید.

گوشی را رها کرد. اصلا نفهمید چطور خودش را به آسایشگاه رساند. حرف زدن پدرش یک معجزه بود.

وقتی رسید، پدرش با چشمانی اشک بار روی تخت نشسته بود و آغوشش را برای او باز کرده بود، حامد خودش را به آغوش پدرش انداخت.

بعد ها پدرش تعریف کرد که چهل روز تنهایی و نبودن سمیه حالش را بهم ریخته بود. آن روز در تشنج برای دقایقی، از این دنیا رفته بود. اما در دنیای دیگر ورای نورهایی زیبا، سمیه را همراه با بانویی مهربان در آسایشگاه دید. سمیه به او گفته بود که حامد به او احتیاج دارد . آن روز بانوی مهربان دستی بر سر ایمان کشیده و ایمان شفا یافت.  ایمان حالا بالا سر بچه هایش بود. حامد ترک کرد. ایمان، حمید و حامد را کنار خود نگه داشته بود. وظایف داخل خانه به عهده حامد بود و ایمان دوباره نان آور خانواده شده بود. روزهای سخت به انتها رسیده بود. سمیه رفته بود اما حواسش به زندگی اش بود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

6 دیدگاه در “مرگ و زندگی

  • مهر ۱۸, ۱۴۰۰ در ۹:۲۰ ق.ظ
    Permalink

    چقدر زیبا بود موفق باشید

    پاسخ دادن
  • مهر ۱۹, ۱۴۰۰ در ۱۲:۱۷ ب.ظ
    Permalink

    در هیچ جای متن نتوانستم مرزی بین داستان یا واقعی بودن مطلب پیدا کنم . هنوز هم نمی‌دانم این نوشته برگرفته از یک ماجرای واقعی‌ست یا زاییده قوه تخیل شماست . هر چه هست فرجامی امیدبخش داشت .

    پاسخ دادن
    • مهر ۲۰, ۱۴۰۰ در ۶:۳۹ ق.ظ
      Permalink

      داستان برگرفته از واقعیت بود. اما واقعیت تام ملال انگیز است. داستانی که روح و پیکره وجودیمان را نابود کرده بود. بنابراین پایانش را تغییر دادم و از همان زمان که پایانش را تغییر دادم جوانه های امید در زندگی واقعی آن خانواده پیدا شد و پدر خانواده آرام آرام به زندگی بازگشت و من دیروز گل لبخند را روی لب هایش دیدم. کاش می شد به همین سادگی دنیا را تغییر داد.

      پاسخ دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.