محیط زندگی مان چطور ما را شکل می دهد؟

۱۷ تیر ۱۴۰۰

گزارشی از فصل ۲ و ۳ کتاب خواستن توانستن نیست.

یک باور غلط  در محیط زندگی من وجود داشت. این باور این بود که افراد قابلیت تغییر ندارند و در نقشی که بودند فرو می رفتند و چنان آن نقش را قبول می کردند که باورشان می شد که این نقش جزیی از هویت و خود واقعیشان است.

سال ها به خاطر قرار گرفتن در محیطی که اجازه صحبت کردن و نشان دادن مخالفت ها و نقطه نظرات مثب و منفی ام را نمی داد، نقش یک آدم حساس را گرفته بودم. به خاطر عدم اعتماد به نفسی که در محیط زندگی ام تخریب شده بود در برابر هر حرفی واکنش نشان می دادم و اشک هایم سرازیر می شد، به قول معروف اشکم دم مشکم بود.

این باور چنان در اطرافیانم شکل گرفته بود که فکر می کردند این مساله، به ژن های من بستگی می کردند و دعا می کردند فرزندانشان این ویژگی را به ارث نبرند. اما بالاخره این دورباطل و این نقش منحوس تغییر کرد و من تبدیل به فرد دیگری شدم.

قرار گرفتن در نقش مادری چیزهای زیادی را به من آموخت. یک مادر نمی تواند همچنان حساس باشد و نقطه اتکای خانواده و فرزندانش باشد. یک مادر نمی تواند حرف های ناگفته را در دلش نگه دارد و همچنان از کودکش بخواهد که از ابراز کردن خود خجالت نکشد. در طول سال های مادر بودنم سعی کردم دخترم را در نقش یک دختر قوی تربیت کنم. واژه نمی توانم ( واژه منحوسی است که اجازه نمی دهم به کار ببرد) را از فرهنگ لغاتش حذف کرده ام. او می تواند بگوید نمی دانم و به من یاد بده. اما نمی توانم هرگز. او با من و همسرم به راحتی صحبت می کند. گاهی برای رسیدن به خواسته هایمان با هم دیگر بحث و جدل هم می کنیم یک بار من پیروز می شوم بار دیگر او. می توانم روش دیکتاتوری که در محیط خانه مان حاکم بود را به کار بگیرم. همیشه پیروز میدان باشم و به ظاهر از احترام برخوردار باشم، اما می دانم که این روش در نهایت به ضرر کودکی است که قرار است روزی بزرگ بشود و در جامعه نقش های متفاوتی را بپذیرد. و در نهایت بازنده میدان من خواهم بود.

از شیوه تربیتی من که شاید چندان هم درست نباشد بگذریم و به مطالب کتاب برسیم.

دانشمندان سال ها بر این باور بودند که کلید اصلی تغییر یک فرد، تغییر دادن اهداف و ذهنیت ان فرد است. به همین منظور پژوهش ها و ازمایش هایی فراوانی را انجام دادند اما در نهایت به این نتیجه رسیدند که تمرکز بر تعیین هدف و نگرش تنها بر زیر مجموعه کوچکی از از رفتار ها تاثیر دارد.

در واقع وقتی رفتاری را به قدر کافی در یک مکان تکرار کنید وارد ناخوداگاهتان می شود.

برای مثال فردی را در نظر بگیرید که درحال یادگیری آموزش رانندگی است، روزهای اول باید دقت زیادی در انجام تک تک حرکت ها داشته باشد اما بعد از مدتی این رفتارها به ناخودآگاهش تبدیل می شود و دیگر به میزان کم و زیاد بودن فشار پا بر روی پدال گاز دقت نمی کند و به طور اتومات کار را درست انجام می دهد.

این فرایند که رفتار بعد از تکرار کافی به ناخوداگاه وارد می شوند فرایند اتومات شدن نام دارد که برای زندگی و یادگیری ضروری است اما در محیط های منفی هم ممکن است به ضررمان منجر شود.

ترک یک عادت زشت در محیطی منفی تقریبا غیر ممکن است.

هرچقدر هم که اراده قدرتمند باشد اما تحلیل می رود.

بر عکس در محیط مثبت فرایند اتومات شدن به سود شما عمل می کند.

بنابر این تمام حرف این کتاب این است که

تغییر دادن خود، بدون  تغییر دادن محیط پیرامون غیر ممکن است.

قدرت اراده در محیط نامناسب نقشی ندارد.

در این کتاب نویسنده برای روشن تر شدن  مفاهیمی که عرضه می کند داستانی را از یک پسربچه ده ساله نقل می کند که روی موتور سیکلت پشتک بارو می زند.  در حالی که ده سال پیش در محیطی دیگر کسی قادر به انجام این کار نبوده است. جای شگفتی است اما نویسنده می گوید تعجبی ندارد این پسربچه در محیطی متولد شده است که همه افراد این کار را انجام می دهند و پسر بچه  باور داشته که این کار شدنی است. اما در محیط دیگر و در زمانی دیگر این کار از لحاظ فیزکی امری غیر ممکن به نظر می رسیده و حالا هر چقدر هم که بگوییم قدرت اراده کار خودش را می کند اما وقتی هیچ چشم اندازی وجود ندارد قدرت اراده چه کار می تواند بکند.

بنابراین بستر جامعه در بروز استعدادها، نقش اساسی دارد.

در محیطی که ما زندگی می کردیم، به یادگیری موسیقی اهمیت چندانی داده نمی شد و از نظر اکثریت جامعه کاری بیهوده و حتی مکروه تلقی می شد. در چنین بستری اگر کسی هم سازی می خرید مدتی بعد رهایش می کرد و هیچ انگیزه ای برای رشد در زمینه موسیقی  به او دست نمی داد. بتهوون شدن در این بستر غیر ممکن به نظر می رسید. اما سال ها بعد فضا  و محیط  طوری تغییر کرد که می دیدم اکثریت مادران کودکانشان را برای یادگیری موسیقی به آموزشگاه های رایج در سطح شهر می برند. لازم به ذکر است که ان زمان در محیطمان یک اموزشگاه موسیقی هم نبود اما امروز در همین محیط کوچک و جدید حدود سی آموزشگاه موسیقی وجود دارد. من تحت اثیر قرار گرفتن در این محیط تصمیم گرفتم دختر کوچکم را تحت اموزش برای موسیقی قرار دهم و مرتب به او می گویم هدف تو یادگیری یک یا دو اهنگ نیست تو باید به درکی برسی که خودت خالق و سازنده اهنگ هایت باشی. مسلما اگر هنوز در همان بستر قبل بودم هیچ وقت این همه هزینه و زمان را صرف آموزش موسیقی به دخترم نمی کردم.

هر محیط قوانین خاص خودش را دارد.

قوانین و هنجارهای یک محیط رفتار افراد را تعیین می کند. زندگی یک فرد بازتاب ارزش ها و باورهای عمیق خودش نیست بلکه زندگی او محصولی از هنجارهای اجتماعی محاط بر اوست.

در داستان دیو و دلبر، دختر در محیطی رشد می کند که اکثریت جامعه هیچ علاقه ای به خواندن کتاب ندارند اما دخترک که پدری دانشمند دارد. توجه کنید پدر او دانشمند است به خواندن کتاب علاقه زیادی دارد و در اصطلاح خوره کتاب است. اگر دخترک فرزند فردی عامی بود که سواد نداشت ایا دختر بازهم به کتاب خواندن علاقه نشان می داد؟

کودکی من با کتاب عجین شده بود. کسی در خانواده من اهل خواندن کتاب نبود اما پدربزرگ و عمویم کتاب های زیادی داشتند و عمویم مشوق اصلی من برای کتاب خواندن بود، بنابراین تمام پول توجیبی ام صرف خریدن کتاب می شد و به محض این که کمی بزرگ تر شدم در نزدیک ترین کتاب خانه محل عضو شدم.

نمی توانید نقش بستر را در  رشد و تغییر افراد نادیده بگیرید.

هر محیط محدودیت هایی دارد

توقعات اطرافیان شما، قوانین شخصی و  و توقعات شما را تثبیت می کند.

ارزش شما نسبی است و نه مطلق. با افراد ساده دوستی نکنید، رشدی در پی نخواهید داشت. به جایی بروید که توقع ها و خواسته ها در بالاترین سطح قرار دارند.

“جیم ران”

ارزش افراد به زمینه ای که در آن هستند بستگی دارد و بر خلاف مهره های شطرنج که نمی توانند شکل خود را تغییر دهند، یک فرد دارای توانایی بالقوه ی تغییر به شیوه های مقتدرانه است.

ارشمیدس  در مورد اهمیت زمینه می گوید:

به من یک اهرم بدهید که به اندازه کافی بلند باشد و یک نقطه اتکا که روی ان قرار دهم. ان وقت می بینید که دنیا را تکان می دهم.

ارشمیدس

توجه داشته باشید که بسته به زمینه ای که در آن رشد می کنید نقش  شما متفاوت می شود و شما یک نقش ثابت ندارید. باور به تغییر ناپذیری از شما یک قربانی ذهنی می سازد. کسی که باور می کند چاقی او یک بیماری است دیگر هیچ تلاشی برای لاغری نمی کند. یا کسی که باور می کند شرایط سخت جامعه برای همه اطرافیان او وجود دارد و زندگی همین است، دیگر هیچ تلاشی برای بهبود اوضاع خود نمی کند.

شغل ها یک الگو و نقش هستند. خودتان را با ان ها تعریف نکنید. شما می توانید الگوها و نقش هایتان را تغییر دهید اما چنین کاری فقط با تغییر محیط امکان پذیر می باشد.

حالا این تغییر چه بوسیله گفت و گوهای صریح در جهت بازنگری در مرزها و توقع ها، چه بوسیله جدایی فیزیکی از افراد یا مکان های خاص باشد.

اگر در بند همان الگوها و نقش ها بمانید، دیگر فرقی ندارد چقدر اراده به خرج می دهید. تلاش های شما در حصار بافت محدود کننده نقش شما می ماند.

شما میزبان بافتی می شوید که به اشتباه گمان می کنید هویت ثابت خودتان است.

یک باور اشتباه دیگر هم وجود دارد. افراد فکر می کنند که باید به شایستگی کامل برسند و بعد نقش خاصی را بپذیرند. این باور در بستر جامعه ما خیلی زیاد رخ داده است. زمانی که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم به هر شرکتی که می رفتم از من سابقه کار و مسلط بودن به چند زبان برنامه نویسی را می خواست. فکر می کردم تا زمانی که به زبان های جدید مسلط نشوم نمی توانم در ان شرکت ها مشغول به کار شوم. اما یک شرکت دیگر که اصلا هیچ ارتباطی به رشته تحصیلی ام نداشت من را استخدام کرد و از همان روز اول مرا مجبور به دست و پنجه نرم کردن با چند پروژه متفاوت کرد. برای خوب انجام دادن ان پروژه ها مجبور به ارتقا و یادگیری بیشتر بودم و در حین انجام پروژه مهارت های یادگیری ام افزایش یافت و در نهایت در ان شرکت در سمت مدیر و سرپرست بخش تولید مشغول به کار شدم.

 بنابراین در بستر تجربه است که یادگیری اتفاق می افتد.

توهم فردیت سر منشا تمام رنج هاست.

“دیوید هاوکینز”

خلاصه این که برای تغییر زندگی خود به جای تکیه بر قدرت اراده محیط و نقش های خودتان را تغییر دهید. برای رسیدن به این هدف باید بدانید که

هر کاری که قادر به انجام ان هستید بر مبنای زمینه صورت می گیرد نه قدرت اراده

هر محیطی قوانینی دارد

هر محیطی محدودیت هایی دارد

ارزش شما نسبی است نه مطلق

شما همیشه در حال ایفای یک نقش هستید

در فصل سوم از کتاب به بررسی دو محیط پربار برای رسیدن به موفقیت می پردازد.

محیط پر استرس

محیط پر ارامش

افراد در محیط های پر استرس مثبت، با توان صد درصد خود کار می کنند و تمام تمرکز و توجه شان را به کار معطوف می کنند و

در محیط های پر آرامش با تمام وجود به استراحت و تجدید قوا برای دوره کار بعدی می پردازند.

استرس مثبت چیزی است که برای رشد به آن نیاز داریم.

اما استراحت و تجدید قوا هم حیاطی است. برای نخبه شدن  بایستی به طور مداوم از محیط های سخت به محیط های بسیار ارام بروید.

در کتاب باشگاه پنج صبحی ها هم در قاعده شصت – ده برای نخبه شدن می گوید: بعد از هر شصت دقیقه کار متمرکز ده دقیقه را به استراحت اختصاص بدهید.

ما در راه رسیدن به قله ها می خوابیم

“آریا هافینگتون”

درخت خوب در شرایط آسان رشد نمی کند باد هرچه قوی تر درخت مقاوم تر

“داگلاس مالوچ”

بنابراین اگر می خواهید قوی تر شوید، باید تمرین های سخت تری را متحمل شوید. اگر می خواهید در کار خود به رتبه ی جهانی دست پیدا کنید باید کار خود را بهتر و چالشی تر کنید. باید قله امال و ارزوهایتان را بالاتر ببرید تا پیروز شوید. باید پروژه هایی را بپذیرید که ورای ظرفیت فعلیتان است زیرا موجب می شود ریشه هایتان عمیق تر شود اما فراموش نکنید که بعد از هر دوره سخت کار نیاز به استراحت و تجدید قوا دارید.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.