جیران

چند روزی بود که جیران هوس ورزش کردن به سرش زده بود. درست از وقتی که اختر خانم، مهمانی عصرانه ترتیب داده بود.

اختر خانم حسابی لاغر شده بود. خیلی هم با کلاس حرف می زد. اسم خودش را هم مرسده گذاشته بود. همه خانوم های مجلس شیفته رفتار و کمالاتش شده بودند. اختر مرتب می گفت: «وقتی شوهرت کارمند دولت باشد باید به خودت برسی. میهمانی های شام با خانوم های سطح بالا که شوخی بردار نیست. نمی شود که با چند کیلو گوشت و دنبه لباس تنگ بپوشی و جلوی همه جولان بدهی که. خانم های باکلاس همه لاغر و خوش اندام هستند. اصلا اگر به خودت نرسی تو را آدم هم حساب نمی کنند. من کلی روی هیکلم کار کردم تا به این وضعیت دلخواهم رسید. تازه آقا مرتضی هم بدجوری عاشقم شده است. نمی دانید که چه چیزها به من نمی گوید. بیشرف بلا مرده» و بعد از خنده ضعف می کند.

جیران هم دلش می خواست با کلاس شود. اختر گفته بود که در کلوپ ورزشی ثبت نام کرده است. آنجا با تمرین ها و رژیم هایی که از مربیشان گرفته است به این شکل و ظاهر در آمده است.

جیران یک هفته تمام هر شب زیر گوش شوهرش خواند که اجازه بدهد او هم در کلوپ ورزشی ثبت نام کند. اما مگر اصغر آقا راضی می شد. مرتب می گفت: «زن بترس از خدا. اون کلوب جای تو و امثال تو نیست که. به بهانه ورزش از راه بدر می شوی. هیکلت هیچ مشکلی نداره. من همین رو می پسندم.  لازم نیست به باشگاه بری. اگر خیلی ام دلت می خواد ورزش کنی توی همین خونه ورزش کن».

جیران هرچه گفته بود که در خانه نمی تواند و باید برنامه باشد،به گوش اصغر نرفته بود. دست آخر هم با تمسخری که در صدا و لحن کلامش موج می زد گفته بود که برنامه مرسده خانوووم را بگیرد.

جیران از همسرش خواسته بود که حداقل با او به پیاده روی بیاید. می گفت که همه زوج های متجدد این کار رو برای سلامتیشان می کنند.

با این حرف اصغرآقا چنان عصبانی شده که به کل آبا و اجداد متجددان و مرسده خانوم و شوهر کارمند دولتش بد و بیراه گفته بود. چنان قیل و قالی راه انداخت که دیگر جیران حرف ورزش کردن را نزد. اما از سرش بیرون نرفت که نرفت.

بعد تصمیم گرفت یک روز  صبح زود برای پیاده روی بیرون برود. اما سگ ها چنان برایش پارس کردند و دنبالش افتادند که از ترس کم مانده بود قالب تهی کند. سریع خودش را به داخل خانه انداخت و در را بست. پشت در بسته چند دقیقه ای برای بخت بدش اشک ریخت. تا حالا هیچ سگی برای او پارس نکرده بود. حتما سگ ها هم اجیر کرده اصغر بودند. یا اینکه آن ها هم  برایش غیرتی شده بودند. جیران آن روز آنقدر ترسید که دیگر هیچ وقت حرف ورزش را نزد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

پیشنهاد می شود داستان ملای روستای ما راهم بخوانید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *