لیلا علی قلی زاده

روند کتاب‌خوانی

روزنگاری در قالب نامه‌نویسی

عهدیه‌ی عزیزم قرار بود کتاب قلعه‌ی مالویل را با هم بخوانیم. روزی پنجاه صفحه. نمی‌دانم در خوانش این کتاب موفقیتی عایدت شده یا نه؟ متاسفانه من نتوانستم طبق برنامه پیش بروم. بار دوم کمی کند پیش می‌رود. این‌بار مکث می‌کنم و کلمه‌ها را مزه‌مزه می‌کنم. جملاتی که بار اول سرسری از کنارشان رد شده بودم، تازه زیر زبانم مزه می‌کند. نمی‌خواهم با بلعیدن یک‌باره‌اش خودم را از طعم فوق‌العاده‌اش محروم کنم.

آن صحنه‌ی حضور در سرداب قلعه از لحظه‌ی انفجار بمب اتم تا لحظه‌ی بیرون آمدن از سرداب، واقعاً صحنه‌ی نفس‌گیری بود. از آن صحنه‌ها که هیچ‌گاه از یادت نمی‌رود.

 

روند کتاب خوانی

راستی در این مدت دو کتاب دیگر هم خواندم. گزارشش را هم در پستی منتشر کردم. هر دو از جنیفر کلمنت. وقتی مجموعه‌ای از کتاب‌های یک نفر را می‌خوانی، خط فکری و نوع نگارشش دستت می‌آید. مدتی پیش کتاب‌های کالین هوور و فریدا مک‌فادن را می‌خواندم. با خواندن سه یا چهار اثر از آن‌ها می‌توانستم حدس بزنم که روند داستان‌ها چگونه است. شاید داستانی از این دو نویسنده خوانده باشی. مثلاً بخش دی. اگر به داستان‌های جنایی و معماگونه علاقه‌مند باشی، برایت جذاب و سرگرم کننده است. داستان‌ها طوری هست که نتوانی کتاب را از دستت زمین بگذاری، ولی طوری هم نیست که بتوان درباره‌شان نوشت. در نهایت می‌توانی بر اساس کتاب‌ کهن‌الگوی شخصیت‌ها، شخصیت‌های اصلی و فرعی را واکاوی کنیم، ولی نویسنده به دنبال بیان مسائل اجتماعی نبوده است و صرفاً یک داستان را با موضوعی مشخص به انتها رسانده است.

قلعه مالویل

قلعه مالویل چیزی فراتر از یک داستان است. از آن کتاب‌هاست که به سادگی فراموش نمی‌شود. حالا که به داستان‌های فریدا مک فادن و کالین هوور فکر می‌کنم، چیزی از داستان یا حتی شخصیت‌ها به یاد نمی‌اورم. مثلاً مطمئنم بخش دی را خواند‌ه‌ام ولی مطلقاً چیزی به یاد نمی‌آورم. فقط می‌دانم که فضای کلی آن داستان‌ها چطور بوده است. من دوست ندارم محتوای کتاب‌ها را فراموش کنم، ولی فراموش کردن بسیاری از آن‌ها پیش می‌آید. کتاب‌هایی هم هستند که مدت‌ها در ذهنت می‌مانند. درست شبیه قلعه‌ی مالویل و شخصیت امانوئل و دوستانش مثل توما، پسو، لامنو، مومو، بیرگیتا، کولن و … .

پرداختن به جزئیات باید تا جایی باشد که حوصله‌ی خواننده سر نرود.

این تبحر نویسنده است که به شخصیت‌ها خوب پرداخته است. شرح و بسطش تا آنجایی است که حوصله‌ات سر نرود. قبل‌تر تعدادی آثار کلاسیک خوانده بودم و در ابتدای داستان شرح و بسطی طولانی از فضا و مکان داستان وجود داشت گاهی در حد ده‌ها صفحه. اگر از آن‌ها عبور می‌کردی، چیزی را از دست نمی‌دادی. من این قبیل فضاها را دوست ندارم. دوست دارم پرداختن به جزئیات آرام و در دل داستان باشد. درست شبیه پیرمرد و دریا. راستی بعد از خوانش قلعه‌ی مالویل، کتاب اتحادیه‌ی ابلهان را بخوان. البته شاید هم خوانده باشی. من دوست دارم یک بار دیگر به سراغش بروم. شیوه‌ی نگارشش را دوست داشتم. آن هم یک شاهکار بود و چه حیف که قدر آن شاهکار را در زمان حیات نویسنده ندانستند و نویسنده دست به آن خودکشی ابلهانه زد. شاید هم همان خودکشی باعث شد که شاهکارش به چاپ برسد.

نمایش‌نامه‌

حالا در حال خواندن نمایش‌نامه‌های آرتور میلر هستم. از خواندن نمایش‌نامه‌ها هم خیلی لذت می‌برم. یکی از جذاب‌ترین نمایش‌نامه‌هایی که خواندم، نمایش مرگ در می‌زند از وودی آلن بود. باغ آلبالوی چخوف و در انتظار گودو را هم دوست داشتم، ولی در کل فضاهای طنز را برای نمایش‌نامه می‌پسندم و چندان از نمایش‌نامه‌های جدی استقبال نمی‌کنم.

 

فعالیت‌ها و ارتباطات من

این روزها مشغول به کار دیگری هم هستم. منتها تا زمانی که به سرانجام نرسد، در موردش حرف نمی‌زنم. یعنی به هیچ کس دیگری هم نگفته‌ام. فکر می‌کنم نگاه دیگران و نوع تفکرشان می‌تواند، ذهنم را متوقف کند و مرا از انجام کاری که دوستش دارم، منصرف کند. این روزها بیشتر در خانه‌ام و اوقاتم را با کتاب‌خوانی و گاهی هم نقاشی می‌گذرانم. نسبت به قبل کم‌تر حرف می‌زنم. همه‌اش نگران این هستم که با زبانم موجب رنجش کسی شوم. گناه زبان، از همه‌ی اعضای بدن بیشتر است. همه جوره می‌تواند خودش را به دردسر بیندازد. با این حال فکر می‌کنم به خاطر این کم‌حرفی یک فاصله میان من و مادرم ایجاد شده است. هیچ جوره نمی‌توانم این فاصله را پر کنم. همه‌اش هم فکر می‌کنم برای تمام حرف‌هایی هست که هیچ‌وقت به او نگفته‌ام یا شاید حرف‌هایی که گفتم و او نشنید.چندان هم مطمئن نیستم که به خاطر سکوت من باشد. انگار حرفی هم برای زدن نباشد. شاید رفتار من یا ذهنیت من که با مادر متفاوت است این فاصله را ایجاد کرده است. شاید هم مثل شخصیت اصلی اتحادیه ابلهان هر دو توهم خودبزرگ‌بینی داریم و با هم سازش نمی‌کنیم. پدر را با تمام سکوتش بیشتر درک می‌کنم، ولی با مادرم نه. نمی‌دانم چرا؟ من هیچ‌وقت درباره‌ی احساساتت به مادرت از تو چیزی نپرسیده‌ام. دوست داشتی برایم بنویس. احساس می‌کنم مریم برای تو نقش مادری هم دارد. خواهر من گاهی نقش مادری می‌گیرد و گاهی نقش پدر. وقتی نقش مادر می‌گیرد، خیلی دوست داشتنی و قابل اتکا می‌شود. در نقش پدر، دیکتاتورگونه رفتار می‌کند و می‌خواهد نظرش را به هم القا کند. البته پدر من اینطور نیست و شاید هم هست، ولی من از دستش ناراحت نمی‌شوم. انگار این نقش به او می‌آید و من این نقش را می‌پذیرم. مادرم تا زمانی که در جایگاه خودش است، دوست‌داشتنی است و با او مشکلی ندارم. گاهی نقش عوض می‌کند. وقتی نقش عوض می‌کند، بین‌مان فاصله ایجاد می‌شود و بعد دیگر این فاصله هیچ‌جوره پر نمی‌شود. یک کتاب به من معرفی کرده بودی در رابطه با همین ارتباطات و من آن را نصفه و نیمه خواندم و بعد فراموشش کردم، اگر کتاب را به یاد می‌آوری، دوباره نامش را برایم بنویس. این‌بار باید جدی‌تر به آن بپردازم. فکر می‌کنم که جدی‌تر هم شده‌ام. حالا از کتاب‌خواندن نسبت به قبل بیشتر لذت می‌برم. حالا که کتاب خواندن مثل دعا و نیایش روزانه، جزئی از روتین زندگی‌ام شده است و دیگر به صرف تمام کردن کتاب‌ها، کتاب نمی‌خوانم، می‌توانم از کتاب بهره‌ی بیشتری ببرم. کتاب دیگری هم بود که دوست دیگری معرفی کرده بود. چون پی‌دی‌اف بود، کمی خواندم و رهایش کردم. اگر اسمش را به یاد بیاورم به سراغ آن هم می‌روم. باید در کنار ادبیات داستانی به کتاب‌های توسعه‌ی فردی هم بپردازم، هرچند که من از دل ادبیات چیزهای بیشتری یاد می‌گیرم تا این قبیل کتاب‌ها.

نامه طولانی شد و همه‌اش از خودم نوشتم. امیدوارم که زندگی بر وفق مرادت باشد. مشتاقم که از خودت بنویسی. اگر تهران بودی برای همین هفته یا هفته‌ی پیش رو قراری بگذاریم برای تجدید دیدار. بی‌صبرانه در انتظار دیدن دوباره‌ات هستم.

 

لیلا علی قلی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.