دیروز با همسایهمان رفتم پست منطقه. ملت کارت جدیدم را گرفتم. هیچ پولی داخلش نبود. فقط رنگش را سیاه سفارش داده بودم با نماد ماه تولدم. به کارتم خوشبین بودم. به میم گفتم: «یک بلک کارت گیرم اومده و قراره توش کلی پول بیاد.» میم هم حسابش خالی بود. با این وجود مبلغی را به حسابم ریخت. همان روز دوستی هم به من سفارش کار داد و پولش را صبح امروز به کارتم واریز کرد. بدون اینکه حرفی از دستمزد زده باشم، خودش مبلغش را واریز کرد. شهریههای معوقهی کلاس نقاشی که هیچوقت رویم نمیشود به خاطر شرایط بد اقتصادی از والدین بخواهم، همین امروز برایم واریز شد.
دو روز پیش با مادر و خواهرم رفته بودیم یک کلینیک زیبایی. دکتر از مادر خون گرفت و هستی با دیدن آن صحنه به من گفت: «چقدر هوس سُرم کردم.» بچهتر که بود هر بار که بیمار میشد، باید حتماً زیر سرم میرفت تا حالش خوب شود. همیشه به وقت بیماریاش، توجه میم به او زیاد میشود. مینشیند کنار تختش و با او کلی حرف میزند. شاید برای همین است که سرم را دوست دارد. دیشب بیمار شد. امروز تمام وقت از او پرستاری میکردم.
این دو ماجرا را تعریف کردم که قدرت کلمه را نشانتان بدهم. ما با کلاممان برای خود خیر و شر میآفرینیم.
اغلب حواسمان نیست که چه میکنیم. خیلی راحت در دورهمیهای دوستانه از بچهها و همسرمان شکایت میکنیم و با کلاممان، بدی را به خانه دعوت میکنیم. اگر متوجه قدرت کلاممان باشیم با دقت بیشتری از این زبان استفاده میکنیم.
دیروز به سین گفتم که با نون بمانی یا نه، من میخواهم کابینتهای خانهی جدید را به نون بدهم. گفتم به نون اعتماد دارم. حتی اگر مبلغ بیشتری هم بگیرد، کارش حرف ندارد. در کار وجدان دارد و از کار نمیدزد. سین هم شروع کرد به تعریف کردن از نون. انگار تمام مشکلاتی که با نون داشت برای لحظهای فراموشش شد. فکر کردم شاید خیلیها ناخواسته باعث این کدورتها شده باشند. باید مراقب کلمهها باشیم. کلمههایی که قدرت اتصال یا انفصال دارند.
امروز وقتی ماهور به کلاس آمد، مدام از او تعریف کردم. اولش از کلاه زیبایی که به سرش گذاشته بود، بعد از قدش که بلند شده بود و بعد هم از نقاشیاش که خیلی بهتر شده بود. همینها باعث شد آن ترسی که مدتی بود در دلش پدیدار شده بود، از بین برود و با اینکه تنها شاگرد کلاس بود، بیقراری نکند.
مرسانا باز هم نیامد. درس و مشق مدرسه را بهانه میکند، ولی من فکر میکنم که منشأ دیگری دارد. از وقتی که برادرش به دنیا آمده است، کمتر به نقاشی علاقه نشان میدهد. شاید ترجیح میدهد وقت بیشتری را با او بگذراند. شاید هم به قدرت کلام من بستگی دارد. قبلتر به میم گفته بودم که باید مرسانا را به استاد دیگری معرفی کنم. استادی که طراحی لباس را به صورت آکادمیک و تخصصی آموخته باشد.
من به قدرت کلمه ایمان دارم، ولی گاهی فراموش میکنم و با کلامم به خودم آسیب میزنم. باید یک تابلو درست کنم و جلوی چشمم بگذارم و دربارهی قدرت کلمهها به خودم هشدار دهم.
جلوی کلینیک زیبایی نوشته لطفاً با لبخند وارد شوید. پلهها را به سختی بالا میآییم و تا چشممان به تابلو میافتد، دست از شکایت ذهنی برمیداریم و با لبخند وارد کلینیک میشویم. همین چیزهای به ظاهر کوچک و کماهمیت روزمان را میتواند زیبا کند یا اینکه آن را به جهنمی وحشتناک تبدیل کند.
هستی رفته کلاس موسیقی. چند دقیقه به آمدنش یک برگه بر میدارم. یک نقاشی روی آن میکشم و یک نوشته هم کنارش و میچسبانم به در ورودی. باید منتظر باشم تا برگردد و واکنشش را ببینم.
از واکنشش و نتیجهی این آزمایش خواهم گفت.