از معلم تا معلم

از معلّم تا معلّم

سال سوم دبیرستان بودم. رئیس آموزش پرورش به مدرسه‌‌‌مان آمد. زنگ مثلثات بود و طبق معمول معلّم نداشتیم. آقای خیرآبادی که سال‌ها دبیر ریاضی و مثلثات بودند، زحمت کشیدند خودشان به سر کلاسمان آمدند. چقدر مهربان و شوخ طبع بودند. برای اینکه سطح سوادمان را بسنجند چند سؤال مطرح کردند. یکی از سؤال‌ها فوق العاده ساده بود؛ ولی ایشان گفتند  سؤالی طرح می‌کنم که جوابش پیجیده است و نیاز به محاسبات فراوانی دارد. هرکسی حل کند یک جایزه پیش من دارد. ما با قرض پیچیده بودن سؤال، چند دقیقه تمام برای سؤال وقت صرف کردیم و آخر سر هم به نتیجه نرسیدیم.

فریب ذهن

دیروز هم سر کلاس همین بلا را سر یکی از بچه‌ها آوردم. مداد قرمزش در جامدادی‌اش بود و می‌خواست مداد قرمزش را بردارد که گفتم: «کیان تو که مداد قرمز نیاوردی و مدادت را احتمالاً گم کردی. کیان جامدادی‌اش را  چندبار گشت و مداد قرمز را ندید و کیفش را گشت و بعد گفت: «شاید جلسه پیش اینجا جا مانده است.»

به او خندیدم و گفتم:«ذهن ما زود گول می‌خورد. من به تو الکی گفتم مداد قرمزت را گم کردی و تو باور کردی. چشم تو هم باور کرد و آن را ندید. شما هم همیشه اول کار نقاشی به خودتان می‌گویید سخت است و برای همین نمی‌توانید به راحتی آن را انجام بدهید. امروز بگویید آسان است ببینید چطور می‌توانید کارتان را به بهترین شکل انجام بدهید.»

روزی که دلم خواست معلّم باشم

آن روز ما هیچ کداممان نتوانستیم به آن سؤال جواب بدهیم. وقتی جواب و راه حل را گفتند همه ما از اینکه سؤالی به این سادگی را نتوانسته بودیم پاسخ دهیم خیلی ناراحت شدیم. بعد آقای خیرآبادی به ما چند نکته آموختند و به ما درباره اهمیت آموزش و ارزش معلم توضیح دادند و از ما پرسیدند چه کسی حاضر است معلم بشود؟ با این مقدمه همه باید بلند می‌شدند و می‌گفتند: «من.»

اما بچه‌ها که باد در سر داشتند و خودشان را نخبه می‌پنداشتند هیچ کدام بلند نشدند؛ الا من که از کودکی به بچه‌های کوچک‌تر درس می‌دادم. بلند شدم و گفتم: «دوست دارم معلّم بشوم؛ اما نمی‌دانم می‌توانم یا نه. همیشه بچه‌ها را دوست داشتم و از کودکی این کار را انجام می‌دادم؛ اما بازهم مطمئن نیستم که بتوانم معلّم خوبی باشم.»

آقای خیرآبادی خیلی خوشش آمد. بیشتر بچه‌های کلاس تصمیم داشتند مهندس بشوند. جایزه‌ایکه قرار بود بابت سوال ریاضی داده شود، به من تعلق گرفت.

پله پله تا معلّمی

سالی که ما کنکور می‌دادیم، ظرفیت رشته تربیت معلّم پر شده بود. پدر آرزو داشت من کارمند آموزش و پرورش باشم. من رشته کامپیوتر را انتخاب کردم. سال سوم دانشگاه وقتی برای بچه‌های سال پایینی کلاس تریدی مکس گذاشته بودم احساس می‌کردم به آرزویم رسیده‌ام. بعد فارغ التحصیلی هم در یک آموزشگاه تعمیرات موبایل دروس تئوری الکترونیک و مدار را درس می‌دادم. بعدها که به نثاشی علاقه مند شدم از تدریس فاصله گرفتم و مدتی بعد در حوزه نشر قدم گذاشتم تا اینکه به واسطه مادرشدن، از نشر هم فاصله گرفتم و دیدم چقدر دلم می‌خواهد که دوباره تدریس کنم. مربی پیش دبستانی شدم.

کرونا که آمد نتوانستم با فضای مجازی و تدریس در فضای مجازی ارتباط برقرار کنم؛ بنابراین دوباره از تدریس دور شدم و نوشتن پناهم شد. حالا چند سالی هست که در کنار نوشتن در خانه‌ام به شاگردانم نقاشی آموزش می‌دهم و شاگردانم حالا قد کشیده‌اند.

روز گذشته یکی از شاگردانم از من پرسید چطور می‌توانیم نقاشی مان را به گوگل بدهیم. به او گفتم باید در فضایی مخصوص آن را بگذاری و با اسم خودت آن را ذخیره کنی و لینکش را در جایی معرفی کنی تا دیگران با جستجوی اسم تو به آن نقاشی برسند و به آن‌ها گفتم که اگر کارشان خوب باشد، بخش از فضای سایتم را به نقاشی آن‌ها اختصاص می‌دهم. خیلی خوششان آمد و رفتند سراغ نقاشی‌های نیمه کاره‌ای که به خاطر بی حوصلگی رهایش کرده بودند و آن‌ها را تکمیل کردند تا کارشان را به عرصه نمایش بگذارم.

کارهای شاگردان یک معلّم نقاشی

در اینجا برخی از نقاشی‌های کیان مینایی، هستی شیرزاد، مرسانا غریبی و به مرور سایر شاگردانم را به نمایش می‌گذارم.

6 دیدگاه در “از معلم تا معلم

  • بهمن ۲, ۱۴۰۱ در ۴:۴۶ ق.ظ
    Permalink

    درود به شما برای پویایی و ذهن خلافتون. کار بچه‌ها خیلی خوبه و مشخصه که به خوبی آموزششون دادید.
    با نقاشی از اشیا اونهارو وادار می‌کنید که دنیای اطراف رو ساده ببینن. هر هنرمندی که به این درجه برسه می‌تونه از هرچیزی طراحی کنه.

    شک نکنید شما به هدفتون یعنی معلم بودن رسیدید. معلم بودن در فضای رسمی یعنی درس دادن برای ۳۰ نفر دانش آموز درحالی که شاید ۲۹ نفرشون به اجبار سر‌کلاس حاضرن.
    اما معلمی ازاد همه‌ی بچه‌ها با میل قلبی خودشون یاد می‌گیرن.

    پاسخ دادن
    • بهمن ۲, ۱۴۰۱ در ۶:۱۵ ق.ظ
      Permalink

      طراحی دست سابقا برام سخت بود با اینکه کلی طرح دست زده بودم ولی هر بار که می اومدم طرح بزنم بازم دچار مشکل می شدم. چند روز پیش که طراحی دست های شما رو دیدم خواستم دوباره امتحان کنم و دیدم این بار ساده تر شده و این همون چیزی که به مروز اتفاق می افته . فکر می کنم این اتفاق در مسیر اموزش به شاگردانم برام افتاد. من برای یاد دادن نقاشی به اونها مجبور بودم خیلی چیزها رو ساده تر ببینم تا بتونم با ساده سازی نقاشی رو بهشون یاد بدم و تغییر زاویه دیدم روی کار خودم هم اثر گذاشت. من آرزو دارم که یه روز نقاشی جزو دروس پایه بشه و از همون کلاس اول برای بچه ها معلم هنر درنظر بگیرن. در حین نقاشی کردن خیلی درس ها رو میشه یاد گرفت.

      پاسخ دادن
      • بهمن ۴, ۱۴۰۱ در ۹:۱۴ ب.ظ
        Permalink

        نقاشی دست واقعن سخته ولی جالبه وقتی که به مرور روی یک نقطه ضعفمون تمرکز می‌کنیم مرتبه‌های بعد در زمان کمتر و با دقت بیشتری کار می‌کنیم.

        بله کاملن درسته. معلمی بستری عالی برای آموختن هست.

        پاسخ دادن
        • بهمن ۵, ۱۴۰۱ در ۵:۰۹ ق.ظ
          Permalink

          دیروز از شاگردام خواستم که روی نقاشی دست کار کنن. یک ساعت و نیم بی وقفه کار کردن و هر کدوم سه طرح زدند که طرح سومشون از لحاظ خطوط و سرعت بهتر شده بود. من سابقا از یک کتاب طزاحی دست رو کار می کردم که پیچیدگیش باعث شده بود که طراحیش رو درک نکنم اما طراحی شما رو که دیدم فهمیدم اشکال کارم کجاست. خدا رو شکر اشکالم رو که بر طرف کردم تونستم به شاگردام هم همون سادگی رو یاد بدم

          پاسخ دادن
  • بهمن ۳, ۱۴۰۱ در ۶:۰۲ ب.ظ
    Permalink

    وااای لیلون
    تو هم آرزوت معلمی بود
    منم از بچگی آرزوم همین بود
    بچه های کوچکتر فامیل که می اومدن خونمون ، من روی در حیاطمون که رنگ قرمز ضد زنگ خورده بودف برای بچه ها با گچ تدریس می کردم
    بچه ها کیف میکردن و منم همینطور
    اما خب زمان ما هم ظرفیت پذیرش معلما پر شد و دستمون موند تو پوست گردو و دیگه بعد اونم نشد
    اما همیشه این آرزو تو وجودم بوده و هست
    البته الان معلم خصوصی خواهرزادم هستم و کیف میکنه باهم بشینیم پای درس مشقش

    خیلی عالی بود این پست
    حالمو خیلی خوب کرد
    چه کار خوبی کردی نقاشیای بچه ها رو گذاشتی
    آفرین به این بچه های هنرمند با این معلم گل و کاربلدشون
    و چه نکته خوبی رو با اون مثال به بچه ها یاد دادی
    دمت گرم عزیزم

    پاسخ دادن
    • بهمن ۴, ۱۴۰۱ در ۶:۲۷ ق.ظ
      Permalink

      من و تو مال یه دهه هستیم دیگه. زهرا باورت میشه پدرم تا سال ها می گفت من که بهت گفتم برو معلم بشو منم میگفتم بخدا ظرفیت نداشت. بعد اینکه کتابم رو بالاخره بعد هزار سال خوند و البته که به روی خودشم نیورد که خونده، دیگه بهم نگفت.
      به قول آقای صفری درس دادن به افرادی که خودشون با عشق سر کلاست میان بهتره . منم این سبک معلمی رو ترجیح می دادم. فکر کنم می رتم مدرسه هم من رو اخراج میکردن چون نمی تونم با قواعد مدرسه کنار بیام. دوست دارم کلاسم شلوغ و پر هیجان باشه و بچه ها توش ازاد باشن. یه بار اهنگ گل گلدون من رو برای شاگردم گذاشته بودم و بهشون ابرنگ داده بودم که با ابرنگ هرچی دوست دارن بکشن زنگ نقاشی ازاد بود. بچه ها رفته بودن تو حس و با علاقه نقاشی می کردن. بعد دو تا از دخترا که خیلی شیطون بودند و بی قرار بلند شدن و با اون اهنگ رقصیدن. مدیر هم همون لحظه وارد شد و کلی من رو تشویق کرد برای ایجاد حس خوب برای شاگردام. اینا رو که تعریف میکنم دلم تنگ میشه برای اون روزا

      پاسخ دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.