نامه ای به سمانه

سمانه عزیزتر از جانم

تو با این نامه که دل من رو ریش کردی. ببین من که نمی خواستم همینجوری بزارم و برم. تو خودت هیچ جوره با دل من راه نیومدی. تو میگی ما مال همیم. قبول. منم فکر می کردم من و تو مال همیم؛ اما قبول کن که با دلم بد تا کردی. این همه من قربون صدقه اون چشم و ابروی قشنگت رفتم و خواستم سمرقند و بخارا رو به قول حافظ جان به خاطر تو ببخشم؛ اما تو سر چیزای الکی با من بحث کردی. آخه منم غرور دارم. چندبار کوتاه بیام. آخرسرم این تو بودی که گفتی از دستم خسته شدی منم که مثل همیشه گفتم چشم و رفتم که رفتم. حالا تو رفتی یه جایی و بعدش متحول شدی و میگی با لیاقت باشیم بازم من میگم چشم. اصلاً هرچی تو بگی؛ اما نشه که باز فیلت یاد هندوستان کنه و بعد دو روز بگی نمی خوامت ها. باور کن که دیگه طاقت این وصل و فراق های مکرر رو ندارم. تو میگی ما میتونیم با هم کارای بزرگی کنیم؛ اما من دنبال کارای بزرگ نیستم. من میگم باید، فقط  یه کار انجام بدیم. باید راه درست رو پیدا کنیم. تو میتونی به هر دو مون کمک کنی. سوال پرسیدنات تو رو به وادی شک میبره. شک خوبه. من بلد نبودم سوال بپرسم. فکر می کردم اگه شک کنم ایمانم از بین میره؛ اما تو خوب سوال می پرسی. اصلاً باید سوال پرسید. فکر کنم این سوال نپرسیدنای من به حافظه تاریخیم بر می گرده. یکی از اجداد من با الحاکم بامرالله ملاقات داشته. تا اومده سوال بپرسه، الحاکم سرش رو با شمشیر قطع کرده. بعد اون ما هیچ کدوممون سوال نپرسیدیم. همین جوری اومدیم جلو و هرچی بهمون گفتن قبول کردیم؛ اما تو خوب سوال می پرسی. سمانه جان راستش رو بخواهی همشم تقصیر تو نبود. تو سوال می پرسیدی و من به حافظه تاریخیم رجوع می کردم و می ترسیدم. از تو ، از سوالت از خودم از ایمانم که ممکن بود از بین بره می ترسیدم بعد ازت دور می شدم.

ولی تو این تنهایی ها یه طومار سوال درست کردم و مثل مولانا دیوانه شدم و دنبال شمس افتادم. سمانه این روزا روی یه پلم به باریکی یه تار مو، می ترسم ازش عبور کنم. نمی دونم اون ور نوره یا تاریکی. سمانه تو میتونی کمک کنی. راست میگی بیا بی لیاقت نباشیم و دست هم رو بگیریم. من توی مسیرم به یه همراه نیاز دارم. یکی که مطمئنم کنه از قدم هایی که بر می دارم. تو این همراهی درسته. اگه این همراه تو نیستی پس کیه؟

عاشق دلخسته قدیمی، کیارش

جواب نامه سمانه به کیارش

کیارش دلشکسته‌ی من. قربون دل شکستت. سمانه پیشمرگت بشه. یه لحظه وایسا. چی؟ چی گفتی؟؟؟ مگه تو رفته بودی؟
کیارش میام چپ و راستت می‌کنما…
فدای دل ریشت. دل دشمنات ریش شه به حق پنج تن.
من؟ من کی گفتم از دستت خسته شدم؟ منِ بیچاره فقط دلم واست تنگ شده بود. خواستم قمپز در کنم. تو باید بفهمی دیگه. اینارم من بیام بهت یاد بدم؟ داری یه کاری می‌کنی من بداخلاق شم و چیزی بنویسم که بعدش پشیمون شم. لا اله الا الله.
داری بهم تیکه می‌ندازی؟ من متحول شدم؟ فقط گفتم بیا با لیاقت باشیم. چرا چوب گرفتی دستت داری می‌زنی؟ حالا که نه طاقت وصل و فراق‌های مکرر داری و نه می‌خوای کار بزرگی انجام بدی، منم می‌خوام فعلن درسمو ادامه بدم. خداحافظ تا به قیامت.
چرا اول نامه می‌زنی و آخراش عزیز و مهربون می‌شی؟ خدا نکنه دیوونه شی. ایشالا دشمنات دیوونه شن بازم به حق پنج تن.
نمنه؟ دیوونه شدی افتادی دنبال شمس. شمس صداش می‌کنی ؟ توی گوشیت اسمشو چی سیو کردی؟کیارش خجالت نمی‌کشی میفتی دنبال دختر مردم بعد میای اینو واسم می‌نویسی؟
می‌خواستی نیفتی دنبال شمسی که حالا نفهمی اون ور نوره یا تاریکی. به من چه؟ برو شمسی رو همراه خودت کن.
مرسی اه
سمانه‌ای که تصمیم گرفت سمانه‌ی تو نباشد. ایــــــــــــــــــــــــــــــش.

پ.ن یک: نویسنده مسئولیت خوددرگیری سمانه را به هیچ عنوان قبول نمی‌کند.
پ.ن دو: این سمانه حاصل پیوند وقت کم و پراکندگی ذهن نویسنده می‌باشد. با تشکر.

 

4 دیدگاه در “نامه ای به سمانه

  • آذر ۲۰, ۱۴۰۱ در ۴:۵۱ ب.ظ
    Permalink

    یازیخ کیارش
    نامه قشنیگ نوشتی لیلون
    آفرین

    لیلون من این جلسان زبان آور رو وقت نمی کنم بیام
    حتی نمیشنومشون هم
    ایموجی ناراحتی

    پاسخ دادن
    • آذر ۲۰, ۱۴۰۱ در ۴:۵۶ ب.ظ
      Permalink

      زهرا جون منم روز بعد افلاین گوش میدم. واقعا گاهی وقت نمیشه اما بیشتر مشکلم با نتمه که قطع میشه

      پاسخ دادن
  • آذر ۲۳, ۱۴۰۱ در ۹:۲۱ ق.ظ
    Permalink

    کیارش دلشکسته‌ی من. قربون دل شکستت. سمانه پیشمرگت بشه. یه لحظه وایسا. چی؟ چی گفتی؟؟؟ مگه تو رفته بودی؟
    کیارش میام چپ و راستت می‌کنما…
    فدای دل ریشت. دل دشمنات ریش شه به حق پنج تن.
    من؟ من کی گفتم از دستت خسته شدم؟ منِ بیچاره فقط دلم واست تنگ شده بود. خواستم قمپز در کنم. تو باید بفهمی دیگه. اینارم من بیام بهت یاد بدم؟ داری یه کاری می‌کنی من بداخلاق شم و چیزی بنویسم که بعدش پشیمون شم. لا اله الا الله.
    داری بهم تیکه می‌ندازی؟ من متحول شدم؟ فقط گفتم بیا با لیاقت باشیم. چرا چوب گرفتی دستت داری می‌زنی؟ حالا که نه طاقت وصل و فراق‌های مکرر داری و نه می‌خوای کار بزرگی انجام بدی، منم می‌خوام فعلن درسمو ادامه بدم. خداحافظ تا به قیامت.
    چرا اول نامه می‌زنی و آخراش عزیز و مهربون می‌شی؟ خدا نکنه دیوونه شی. ایشالا دشمنات دیوونه شن بازم به حق پنج تن.
    نمنه؟ دیوونه شدی افتادی دنبال شمس. شمس صداش می‌کنی ؟ توی گوشیت اسمشو چی سیو کردی؟کیارش خجالت نمی‌کشی میفتی دنبال دختر مردم بعد میای اینو واسم می‌نویسی؟
    می‌خواستی نیفتی دنبال شمسی که حالا نفهمی اون ور نوره یا تاریکی. به من چه؟ برو شمسی رو همراه خودت کن.
    مرسی اه
    سمانه‌ای که تصمیم گرفت سمانه‌ی تو نباشد. ایــــــــــــــــــــــــــــــش.

    پ.ن یک: نویسنده مسئولیت خوددرگیری سمانه را به هیچ عنوان قبول نمی‌کند.
    پ.ن دو: این سمانه حاصل پیوند وقت کم و پراکندگی ذهن نویسنده می‌باشد. با تشکر.

    پاسخ دادن
    • آذر ۲۳, ۱۴۰۱ در ۲:۲۹ ب.ظ
      Permalink

      کل نامه یه طرف این کلیشه قدیمی هم یه طرف
      حالا که نه طاقت وصل و فراق‌های مکرر داری و نه می‌خوای کار بزرگی انجام بدی، منم می‌خوام فعلن درسمو ادامه بدم. خداحافظ تا به قیامت.
      راستی من هنوزم نفهمیدم می‌خوام درسم رو ادامه بدم یعنی خوشم نیومده یا خوشم اومده دارم ناز می‌‌کنم. راستش من خودم تو دوران دانشجویی از هرکسی خوشم نمی اومد می گفتم می گفتم مثل برادرمه و دیگه خودش خجالت می‌کشید و خانوادش رو نمی فرستاد.
      صبا جوابت خیلی خوب بود. مرسی عزیزم که با وقت کمت و در حالت له و لورده هم گوش سمانه رو کشیدی و مجبورش کردی چند خط برای این کیارش بیچاره بنویسه

      پاسخ دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.