داستانک امید

داستانک امید

حالش خوش بود و روزگارش خوش‌تر. می‌خواست این حال خوشش را با زیباترین لبخندی که داشت به تمام جهانیان ابراز کند. نغمه خنیاگران چون تندری در گوشش پیچیده بود. آرزو داشت که افزاری بیابد که بتواند از طریق نیروی آن،  نیکی را شتاب بخشد.

باد می‌وزید. زمین خیس شده بود و در ختان در جُنگ آسمان به رقص درآمده بودند. در چنین اوضاعی به هنگام، تلاقی امید و آرزو  نیرویش را فزونی بخشیده بود. می‌دوید بی توجه به جنبنده‌های جان‌دار و بی‌جان چون تندر می‌دوید. باید شتاب می‌کرد.

دمی که آسمانی شد، لبخندش زیباترین لبخند دنیا بود. در گزارش کالبد شکافی نوشتند اُور دوز بر اثر امید زیادی.

بعد از آن بود که مقالات زیادی در نکوهش امید نوشته شد و مقامات تصمیم گرفتند پادزهری برای امید تولید کنند؛ بنابراین شروع کردن به کاشتن بذر ناامیدی در وجود انسان‌ها تا شاید آمار مرگ و میر کاهش پیدا کند.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

6 دیدگاه در “داستانک امید

  • آذر ۱۵, ۱۴۰۱ در ۸:۰۲ ب.ظ
    Permalink

    لیلاگلی من عاشق ضربۀ نهایی داستانت شدم. قلمت چقدر لطیفه مطمئنم شما شاعر خیلی خوبی هم هستی. لذت بردم.

    پاسخ دادن
    • آذر ۱۶, ۱۴۰۱ در ۷:۲۸ ق.ظ
      Permalink

      نگاهت برام خیلی ارزشمنده. هنوز خودم رو لایق چنین کلمات پر مهری نمی‌دونم؛ اما ازت سپاسگرازم

      پاسخ دادن
    • آذر ۱۸, ۱۴۰۱ در ۳:۰۷ ب.ظ
      Permalink

      اولش فقط یه جمله بود اما وقتی بی چون و چرا می نویسی قلم خودش راه رو بهت نشون میده

      پاسخ دادن
    • آذر ۱۸, ۱۴۰۱ در ۳:۰۷ ب.ظ
      Permalink

      ممنون عزیزم. خودمم انتظارش رو نداشتم

      پاسخ دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.