قرار آخر

قرار آخر

تمرین کلمه برداری

با خود عهد بسته بودم تا وقت مقرر، تا همان روز موعود به سراغش نروم؛ اما دل از قوانین عقل پیروی نمی‌کند. گاه و بی‌گاه به سراغ وعده‌گاه می‌رود.

در این خلوتگاه عشق، عطری از تو را استشمام نمی‌کنم. تنهایی اشباع شده در قرارگاه مخفی‌مان، وجودم را پر از درد می‌کند. در سکوت این آخرین وعده‌گاه، زانو می‌زنم و تلخی انزوا را با تک‌تک سلول‌هایم می‌چشم. کاش قدم‌هایم به فرمان دلم نبودند و در برابر این سرکشی افسار گریخته، اعتصاب می‌کردند. کاش با آخرین باران، با آخرین قطره حیات، تمام خاطراتم به فراموشی سپرده می‌شد. کاش مثل ماهی، با مرگ آب، دست از زندگی شسته بودم؛ اما من محکومم. محکومم که آخرین بازمانده این کویر بی‌آب و علف باشم و به انتظار چون تویی بنشینم که قساوت را به غایت خود رسانده‌ای.

اما نه قلب تو با من چنین نمی‌کند. بالاخره تو هم انسانی. تو هم دل داری و روزی دلت برای چشمان همیشه خواستارم خواهد تپید.

حقیقت تلخی وجود دارد که هیچ کداممان نمی‌دانستیم. همان روز که عهد بستیم، زیر تنها درخت باقی مانده در دل کویر، حواسمان به تولد مرگ نبود.

مرگ آمده است و معلوم نیست که این‌بار، بار آخر باشد یا بار دیگری وجود داشته باشد. شاید هم مرگ آغوشش را برایت باز کرده باشد، قبل از اینکه بتوانی به نجواهای دلت گوش سپاری و به دیدنم بیایی.

نوشته شده توسط لیلا علیقلی زاده

8 دیدگاه در “قرار آخر

  • آذر ۷, ۱۴۰۱ در ۵:۲۶ ب.ظ
    Permalink

    چقدر جالب لیلون
    دیشب داشتم به این فکر میکردم که یه یادداشت درباره مرگ بنویسم
    ایموجی لایک

    پاسخ دادن
    • آذر ۷, ۱۴۰۱ در ۷:۰۶ ب.ظ
      Permalink

      حسابی هم فرکانس شدیم. امروز تو یادداشت های این چند روز اخیر قبل از این که کتاب رو بهم بدی، یه مطلب پیدا کرده بودم که افکارم با نویسنده کتاب شبیه بود تو اون یادداشت.

      پاسخ دادن
  • آذر ۸, ۱۴۰۱ در ۸:۴۶ ق.ظ
    Permalink

    خیییلی قشنگ بود. انگار واژه‌ها کنار هم به رقص درآمده بودند. آهنگ غمگین؛ اما زیبا و دلنشین بود.

    پاسخ دادن
    • آذر ۸, ۱۴۰۱ در ۴:۵۷ ب.ظ
      Permalink

      ممنون که وقت گذاشتی و خوندی و خوشحالم که دوسش داشتی

      پاسخ دادن
  • آذر ۸, ۱۴۰۱ در ۹:۵۰ ق.ظ
    Permalink

    سلام لیلای نازنینم. چقدر زیبا نوشتی. مثل همیشه احساسات نابی که توی کلماتت جاری بود به قلب منم رسید.
    راستی من عاشق این تمرینم.
    سایتت و به لیست دوستان سایتم اضافه کردم که همیشه یادم باشه بهت سر بزنم و مطالب زیباتو بخونم.
    موفق باشی.

    پاسخ دادن
    • آذر ۸, ۱۴۰۱ در ۴:۵۷ ب.ظ
      Permalink

      ممنون عزیزم. البته به پای قلم زیبای شما که نمیرسه. شفاف و روشن و دقیق

      پاسخ دادن
  • آذر ۹, ۱۴۰۱ در ۷:۲۸ ق.ظ
    Permalink

    لیلا جان خیلی قشنگ بود خیلی. فقط چرا آخرش برای معشوقش نوشته بود که شاید مرگ برایت آغوش باز کرده؟ مغزم رگ به رگ شد😂. البته اولای نوشته داشتم به این فکر می‌کردم چرا توی نامه‌های عاشقانه همیشه اون کسی که نامه می‌نویسه میگه ایشالا یه روزی که یادم افتادی بیای ببینی من مردم و بعدش انقدر پشیمون شی که از پشیمونی بمیری. بعد این سوالو داشتم که چرا فکر نمی‌کنن ممکنه معشوقشون زودتر از خودشون بمیره و خودشون جز جیگر بزنن از این موضوع که دیدم نوشتی شاید مرگ برایت آغوش باز کرده باشد😁. چسبید خیلی.

    پاسخ دادن
    • آذر ۹, ۱۴۰۱ در ۶:۲۸ ب.ظ
      Permalink

      دلم نخواست دیگه همه چی رو گردن معشوقه بندازم. دلم براش سوخت. بعد گفتم حتما مرده که نمیاد دیدن عاشق دلشکسته دیگه.

      پاسخ دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.