سایه‌ها

سایه‌ها

پانزده ساله‌ای زیبا با موهایی افشان روی تراس خانه شان نشسته بود. چند کتاب روی زمین بود. ۱۹۸۴، ژرمینال، قلعه حیوانات، سرخ و سیاه، سال بلوا، سمفونی مردگان و جنون نوشتن و یک فنجان قهوه اسپرسو. سایه محوی از او روی دیوار افتاده بود. سایه دیگری که کمی کوچک‌تر بود، در حیاط بازی می‌کرد. سایه روی دیوار بی هیچ حرکتی به دور دست‌ها خیره شده بود و لام تا کام حرفی نمی‌زد. سایه حیاط سر پور شوری داشت و شیطنتش گل کرده بود و با توپ لاستیکی مردام به دیوار ضربه می‌زد. دخترک رو به سایه دیوار کرد و گفت: «نمی‌خوای حرفی بزنی؟ چیزی نمی‌گی؟ تا کی می‌خوای ساکت باشی. دلم پوسید.»

سایه دیوار حرفی نزد. حوصله حرف زدن نداشت. سایه داخل حیاط توپش را به سمت شیشه خانه همسایه نشانه گرفت و شیشه شکست. صدایی از دور دست شنیده شد: «ذلیل مرده باز چی کار کردی؟»

سایه توی حیاط زیر پله‌های مشرف به تراس قایم شده بود و گریه می‌کرد. دخترک به سمت سایه حیاط رفت. سایه روی دیوار از جایش تکان خورد. دخترک گفت: «حتما باید این اتفاق می افتاد که تو تکون بخوری؟»

سایه روی دیوار دستش را از دیوار بیرون اورد و فنجان قهوه دختر را برداشت و تا ته سر کشید. تلخی اش گلویش را سوزاند و به سرفه افتاد.

دختر دست سایه ی حیاط را گرفته بود و از او دلجویی می کرد. چیزی نشده بود که چرا آن سایه این همه ترسیده بود. سایه را با خودش به به تراس آورد. سایه روی  دیوار گفت: «الان زنگ می‌زنند.»

دختر گفت: من ازشون نمی‌ترسم. یک شیشه که بیشتر نیست.» سایه داخل حیاط ترسیده بود و گریه‌اش بند نمی‌آمد. سایه روی دیوار دیگر حرفی نزد و به دور دست‌ها خیره شد.

صدای زنگ در نواخته شد.. صدایی ممتد که تمام نمی‌شد. دینگ دینگ دینگ.

صدایی از دور شنیده شد: «ذلیل مرده خودت جوابشون رو می دی. به من ربطی نداره. مردم از شرم.»

سایه ی حیاط که حالا روی تراس نشسته بود، خودش را در آغوش پانزده ساله پنهان کرد و های های گریست. سایه روی دیوار هم گریه کرد. دیوار خیس شده بود. دختر با بهت به دو سایه نگاه می‌کرد و بی آنکه بداند گریه شان از چیست به سمت در حیاط رفت. در را که باز کرد دو سایه سیاه پوش او را کشان کشان با خودشان بردند. چند تار موی خرمایی روی موزاییک های خاکی رنگ حیاط جا ماند. سایه روی دیوار از بس گریه کرد، محو شد و جز ردی از خیسی روی دیوار چیزی از او باقی نماند. سایه روی تراس توپش را در پستو پنهان کرد و شروع کرد به جویدن ناخن‌هایش.

‌ صدای زنی از دور  شنیده می‌شد: «دختره جنی شده مرتب ناخوناش رو می‌خوره و  هر شب جاش رو خیس می‌کنه.»

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

4 دیدگاه در “سایه‌ها

  • مهر ۱۹, ۱۴۰۱ در ۷:۰۰ ب.ظ
    Permalink

    سلام لیلا جون قشنگ من. چقدر قشنگ می‌نویسی. عالی بود. ذهنم رو با خودت برداشتی و بردی به سرزمین‌های دور. خیلی دور.

    پاسخ دادن
    • مهر ۲۰, ۱۴۰۱ در ۴:۴۶ ق.ظ
      Permalink

      عزیزم. مرسی از اینکه اینجا هستی صبای عزیزم. این روزها عجیب احساس تنهایی می کنم. انگار خیلی ها رو نمی شناختم و تازه دارم می شناسمشون.

      پاسخ دادن
      • مهر ۲۲, ۱۴۰۱ در ۴:۳۵ ب.ظ
        Permalink

        خدا باهاته لیلا جونم و همین کافیه برای تو و برای من. اگه لازم باشه با خیلی ها هم مسیر بمونیم می مونیم اگرم نه که پس قراره کلی آدم جدید و هم مسیر بیان سمتمون.

        پاسخ دادن
  • آذر ۱۰, ۱۴۰۱ در ۶:۲۳ ب.ظ
    Permalink

    خیلی قشنگ نوشتی لیلا جان. موقع خوندن ترس رو حس کردم. موهای تنم سیخ شد.عالی بو رفیق جان.

    پاسخ دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.