معنای زندگی از آلن دوباتن

معنای زندگی از آلن دو باتن

بخش اول- هفته اول

همه انسان ها در جست و جوی معنای زندگی نیستند، اصلا به چه کارشان می آید. زندگی های معنا دار مختص افراد خارق العاده است و افراد عادی کمتر به دنبال معنای زندگی هستند. اگر هم به دنبال ان باشند، فکر می کنند فرمول پیچیده ای دارد یا به زبان کدهای کامپیوتر نوشته شده است.

اما باید بدانید که معنا در زندگی تمام افراد وجود دارد، و این جست و جو به همه گان ارتباط دارد. اما معنای زندگی چیست و چه چیزی به زندگی معنا می دهد؟ می توان  زندگی معنا دار را به زندگی شاد تشبیه کرد با این تفاوت که زندگی معنادار به توانایی های متعالی ما از قبیل مهرورزی، مراقبت، ارتباط، درک خود، همدردی، هوش و خلاقیت  وابسته است و از آنها بهره می برد.

هدف از زندگی معنا دار رسیدن به رضایت همیشگی نیست و این رضایت در دراز مدت دیده می شود. اما معنای زندگی برای همگان متفاوت است و فرمول خاصی ندارد. می توان معنای زندگی را در موضوعاتی از قبیل عشق، خانواده، کار، دوستی، فرهنگ، سیاست، طبیعت و فلسفه جست و جو کرد. از خلال تجربه، خودشناسی و خودکاوی می توانمی بفهمیم که معنای زندگی ما در چه چیزی خلاصه می شود.

عشق

می توان عشق را معنای زندگی نامید اما چرا؟

برای درک این مساله باید به مساله تنهایی که عکس عشق است توجه کرد. شمار افرادی از تنهایی رنج می برند، بسیار است. ما در حضور دوستان، اشنایان و حتی خانواده مان خود واقعیمان نیستم و هیچ وقت نمی توانیم به راحتی خودمان را ابراز کنیم.

اصلاح اساسی خود واقعیمان، بهایی است که برای رفاقت می پردازیم.

مجبوریم در ذهن همه افراد همچون پاراگرافی خوشایند اما مختصر باشیم.

اما در حضور عشق، مساله متفاوت می شود. عشق وعده بهبود بخشیدن به این جنبه های زندگی را می دهد و ما را از این حس آزار دهنده رها می کند که تنها راه این که افراد دوستمان داشته باشند این است که بخش عظیمی از شخصیتمان را پنهان کنیم.

اما ما عاشق چه کسانی می شویم؟

ما عاشق کسانی می شویم که وجود ما را تکمیل کنند. ما به دنبال چیزهایی در وجود دیگری هستیم که از وجودشان در خودمان مطمئن نیستیم. افراد عاشق نیمه های مشابه نمی شوند چرا که گمشده هایمان مشترک نیست. ما تمایل داریم در حضور عشق تربیت شویم. با اینکه در کودکی از امر اموزش سرباز می زدیم اما عشق به گونه ای ملایم و فریبنده دائم در حال تربیت و آموزش ماست.

ما در عشق به دنبال تحسین و تشویق و تایید هستیم اما تنها تحسین محض نیست که ما را ارضا می کند. ما در عشق به دنبال هیجان ناشی از رابطه جنسی، نیز هستیم. و می خواهیم جسم دیگری را در تملک خود در بیاوریم. اما باید بدانیم که رضایت مشترکی که در رابطه وجود دارد هیجان آور است و هدف اصلی خواسته ماست و تنها جنبه فیزیک ان برای ما اهمیت ندارد. بنابراین می توانیم بگوییم عشق معنای زندگی است چرا که احساس ناخوشایند تنهایی را پایان می بخشد و ما را از این رنج جهان شمول رهایی می بخشد.

خانواده

خانواده ها دارای اهمیت و معنا هستند چرا که مرکز تبعیض های عاری از شرم اند.

تبعیض در جامعه امری ناپسند و زشت به شمار می رود. تبعیض با آرمان های امروز در رقابت های آزاد، به خصوص سر شغل، مغایرت دارد. با این وجود خودمان خیلی دلمان می خواهد اطرافیانمان این تبعیض را به نفع ما انجام بدهند. همه ما از این تبعیض ها نفع برده ایم. آشکارترین تبعیضی که در حقمان انجام شده است، داستان تولد ما بوده است. ما بدون توجه به قابلیت ها، استعدادها و توانایی هایمان در خانواده فعلی مان متولد شده ایم و هزاران کودک دیگر می توانست جای ما را اشغال کند.

تبعیض به نفع اعضای خانواده همان چیزی است که تضمین می کند، بعضی از بدخلقی ها بخشیده خواهند شد. ویژگی های نا مطلوب شخصیتیمان نادیده گرفته می شوند. در دنیای کنونی امروزی که همه روابط و موقعیت هایمان در معرض خطر هست تنها جایگاه ما در خانواده دائمی است و با تمام مشکلات و بدخلقی ها بازهم در خانواده پذیرفته شده ایم.

در خانواده مهم نیست که چقدر در زمینه کارتان خوب یا بد عمل می کنید  بازهم شما را دوست دارند.خانواده های خوب، چشمشان را به روی نواقص و اشتباهاتمان نمی بندد فقط از این اشتباهات علیه ما استفاده نمی کنند.روابط در بزرگسالی  به دلیل فقدان شناخت عمیق از گذشته، پیچیده اند.

بخش دوم- هفته دوم

کار

کار می تواند یکی از عواملی باشد که به زندگی ما معنا می دهد.

کار را می توان از جنبه های گوناگونی بررسی کرد مثل اعتبار، معنادار بودن، کارگروهی، نظم، پول و خلا قیت

تمامی این جنبه ها در کنار هم کار را به عنصری برای معنا بخشیدن به زندگی تعریف می کند. آنچه که مسلم است نداشتن کاری که ویژگی های زیر را دارد باعث بی معنی شدن زندگی فرد می شود.

اعتبار:

 اما باید شغل ما چیزی باشد که با شخصیت مان همخوانی داشته باشد و صرفا برای امرار معاش نباشد. کاری که انجام می دهیم بایستی اعتبار مناسبی داشته باشد که بتواند به زندگی ما معنا بدهد. منظور از اعتبار این نیست که شغل ما دهن پر کن  و پر درآمد باشد. منظور از اعتبار این است که این کار با شخصیت ما کاملا همخوان باشد و ما نسبت به انجام ان حس خوبی داشته باشیم. با این تفسیر تمامی شغل ها معتبرند و بسته به روحیه افراد دارد. مثلا شاید شغلی نیازمند تصمیم گیری های سخت باشد، شاید چالش برانگیز باشد. شاید پروژه های اعصاب خرد کن داشته باشد. همه و همه به خصوصیات افراد بستگی دارد. برخی کارهای آرام را ترجیح می دهند و برخی کارهایی که پر از هیجان و استرس باشد.

بنابراین چیزی که شغلی را معتبر می کند این است که میان ماهیت نقش ما و سرچشمه ی لذت های ما تناسب عمیق ایجاد کند.

مزایای داشتن شغل معتبر:

  • رهایی از رشک و حسادت
  • تغییر در رابطه ی ما با ایدئال های جدید رسیدن به تعادل میان کار و زندگی.

ما فکر می کنیم زمانی که به خانه وارد می شویم بایستی تمامی مسائل مربوط به کار را کنار بگذاریم و به نحوی از زندگی شخصیمان محافظت کنیم. اما اگر به کارمان عشق بورزیم و از داشتن ان احساس خشنودی کنیم، دیگر شغل ما دشمن زندگی شخصیمان نیست.

شغل معنا دار

شغلی که بتواند به زندگی معنا دهد بایستی معنا هم داشته باشد یعنی اینکه صرفا برای پول در اوردن نباشد و این شغل بتواند به دیگران کمک کند. اینکه با شغلمان بتوانیم زندگی دیگران را بهبود ببخشیم و کار ما تنها برای خوشحال کردن دیگران نباشد. اگر هر کاری که می کنیم در جهت خدمتی به دیگران باشد ان شغل معنا دار می شود و می  تواند به زندگی ما معنا ببخشد.

در بیش تر روزهای زندگی از بهتر کردن شرایط عاجزیم. روی خیلی از مسائل هیچ کنترلی نداریم اما می توانیم در حیطه شغلمان طوری عمل کنیم که بتوانیم تاثیری هر چند اندک در بهبود کیفیت زندگی دیگران داشته باشیم.

کار گروهی

باید قبول کنیم که انسان محدود است و فقط می تواند در چند حیطه انگشت شمار، مهارت کسب کند و تنها چند ساعت مشخص در روز را می تواند درست و حسابی کار کند. در لحظه تنها می تواند به برخی مسائل فکر کند. اگر به تنهایی کار کنیم ظرفیت و قدرت ما محدود می شود اما در کنار گروه این قدرت افزایش پیدا می کند. گروه قوی تر،عاقل تر، باهوش تر و توانمندتر از تک تک افرادی است که در آن حضور دارند. در گروه هرچقدر هم که در محل کار با برخی از افراد مشکل داشته باشیم اما نمی توانیم توانایی هایشان را انکار کنیم و در یک کارگروهی همه افراد حاضر در گروه، کاری را به نفع پروژه انجام می دهند. گروه به کار معنا می دهد. ما زندگی کوتاهی داریم شاید بخواهیم دستاورد عظیمی داشته باشیم اما اگر به خودمان متکی باشیم کارمان نافرجام می ماند. اما گروه می تواند کار را توسعه و بسط دهد و کوتاهی زندگیمان را به تلاشی تبدیل کند که بعد از ما هم ادامه داشته باشد.

کارگشتگی

یکی از مطلوب ترین جنبه های کار این است که نیاز نیست تمام و کمال خودمان باشیم. در بیشتر کارها افراد ملزم به این اند که حرفه ای رفتار کنند یعنی قرار نیست تمام ویژگی های شخصیتیمان را بر ملا کنیم. شاید احساسات درونی ما را وسوسه کنند اما باید آرام و خوددار باشیم.

گاهی این که مجبور باشیم بخشی از شخصیت مان را مهار کنیم، می تواند بزرگ ترین آزادی را به همراه داشته باشد. کار به ما این فرصت را می دهد که ذات بهترمان را در اولویت قرار دهیم.

نظم

در محل کار می توانیم مشکلات را حل کنیم و به آشفتگی ها نظم ببخشیم. کار می تواند ساختار و نظمی را برای ما وجود بیاورد که از آشفتگی جهان به آن پناه ببریم. جهان پیرامون ما در عین نظم داشتن، آشفته نیز هست. این که عاشق بی نقص بودن باشیم، اشتباه نیست. اما رنج زیادی با خود به همراه دارد. شغل ما در بهترین حالت می تواند مقداری سنگ ریزه و فضایی محدود را در اختیارمان بگذارد، تا بتوانیم آن ها را مرتب کنیم و سامان دهیم، تا نیاز درونیمان برای نظم و کنترل را رفع کنیم. شاید ما در نظم جهان پهناور هیچ کنترلی نداشته باشیم اما در حیطه کاری خودمان می توانیم به ادراک برسیم و به کشفیاتی دست پیدا کنیم که اگر ان کار را نداشتیم هرگز قادر به درک و اکتشاف ان نبودیم.

پول

 واضح است که پول در آوردن یکی از دلایل اصلی کار کردن است. پول منبعی است که قدرت صاحب ان را بیشتر می کند. ثروت می تواند نفوذ فرد در دنیا را بیشتر کند. با پول مهربانی چند برابر و دانش ما مهم تر می شود. چه کسی دوست دارد کاری را انجام دهد که هیچ در امدی برای او به ارمغان نیاورد.

خلاقیت:

خلاقیت یعنی پیدا کردن فرصت برای بهتر کردن اوضاع از طریق ترکیب دوباره چیزها.

افکار افراد خلاق با افکار ما تفاوتی ندارد. منتها ان ها این افکار را نادیده نمی گیرند کاری که ما همیشه می کنیم.

خلاقیت یعنی نپذیرفتن دنیا به شکلی که هست. یعنی تعهدی برای بهتر کردن چیزهایی که داریم. ما با خلاقیت در تمام زمینه ها می توانیم کارمان را به شیوه ای جدید انجام دهیم. ما با خلاقیت می توانیم چیزی را که به دست آورده ایم از نو نظم بدهیم و ترکیب بندی کنیم تا با خواسته ها و نیاهای ما همخوانی داشته باشند.  خلاقیت عملی کمیاب و نمایشی نیست  و چیزی است که همیشه با ان سر و کار داریم. لازم نیست خالق یک اثر خاص باشیم تا خلاق باشیم . در زندگی روزمره می توانیم با تغییرات و ایجاد فرصت های جدید خلاقیت خودمان را نشان دهیم.

بخش سوم- هفته سوم

فرهنگ

خانه

خانه به عنوان بخشی از فرهنگ ما می تواند به زندگیمان معنا ببخشد. یکی از هدف مند ترین کارهایی که انسان انجام می دهد، درست کردن خانه است.

خانه تنها جایی برای زندگی و سرپناهی محافظ نیست. خانه محیطی است که ادمی می تواند احساسات درونی اش را به شکل نمادهای بیرونی در خانه به معرض نمایش قرار دهد. خانه یک تابلوی هنری و در عین حال مکانی است که موجب آرامش شخص می شود.

خانه لزوما زیباترین و باشکوه ترین محیطی نخواهد بود که انسان در آن می تواند اوقات خود را بگذراند، همیشه هتل ها و فضاهای عمومی وجود دارند که فوق العاده و تحسین بر انگیزند. اما بعد از سفرهای طولانی و شب های متوالی سپری کردن در اتاق های هتل، افراد اشتیاق زیادی برای برگشتن به سراغ اسباب اثاثیه خودشان دارند.

سال ها پیش قبل از تولد دخترم، ما خانه ای متعلق به خودمان نداشتیم و خانه تنها برای من دیوارهایی محسوب می شد که در حصار امن آن ها می توانستم کمی آرامش داشته باشم و این حصار ها در خانه مادری هم برای من وجود داشت و به راحتی می توانستم روزهای متوالی را در خانه آنها باشم اما بعد از آن که خانه ای برای خود خریدیم و وسایلش را مطابق با میل و سلیقه خود چیدیم و گوشه امن نویسندگی و کتابخوانی ام را ایجاد کردم، دیگر خانه برایم یک حصار نبود خانه جزوی از وجودم شده بود و هرجا که می رفتم دوست داشتم حتما شب را در خانه خود سپری کنم تا روز بعد به راحتی بتوانم دوباره با اشیائ خانه ام ارتباط برقرار کنم.

این اشتیاق به خودی خود ارتباط چندانی با آسایش مادی ندارد. باید به خانه برگردیم تا به یاد بیاوریم چه کسی هستیم. خانه ها خاصیت یاداوری دارند و خود انسان را به او یاد اور می شوند.

اگر به تاریخ مذاهب مراجعه کنیم می بینیم که در گذشته برای خدایان خانه های مختلفی می ساختند. خانه خدای هنر با خدای دانش متفاوت بود و خدای سلامتی خانه اش با خدای قدرت و ثروت متفاوت بود. انسان ها در گذشته برای اینکه بتوانند نمادی مادی را برای خدای خودشان متصور شوند که به راحتی با دیدن آن نماد به یاد خدایشان بیفتند خانه هایی در خور خدایشان می ساختند.

خانه های ما نیز با اینکه هیچ چیز مجلل و فوق طبیعی هم در ان وجود ندارد، اما همانند معبد است. معبدی برای ما. قرار نیست کسی آن را پرستش کند، اما جایی است که مثل یک معبد ارزش ها و خوبی های ما را در خود می گنجاند.

ساختن خانه فرایند دشواری است زیرا نیاز به این دارد که با اشیایی گنجانده شود که به خوبی هویت ما را نشان دهد. مسلما خانه ای که از نظر ما زیبا و دوست داشتنی است از نظر دیگری شاید چندان مورد پسند نباشد.

یک شی زمانی مناسب به نظر می رسد که با گیرایی در خصوص کیفیتی حرف بزند که ما شیفته اش هستیم. اما در زندگی روزمره ان به اندازه کافی از آن برخوردار نیستیم. ماهیت خانه می تواند باعث شود که ما روی احساسات خود کنترل بیشتری داشته باشیم و اشیا خانه مان برای مان تسلا بخش، هشدار دهنده و اصلاح کننده هستند.

بنابراین با این تفاسیر خانه یعنی جایی که روحمان احساس کند، مکان فیزیکی مناسب را پیدا کرده است. جایی که هر روز اشیایی که در میانشان زندگی می کنیم، عشق و تعهدی معتبر را به ما یاد آور شوند.

موسیقی

انسان موجودی بسیار احساساتی است. اما همه احساسات او زمانی که لازم است، مورد توجه اگاهانه قرار نمی گیرند. وجود دارند، اما به شکلی نهفته، خاموش و توسعه نیافته. بیرون و درون انسان سرو صدای زیادی به پاست: مرتب در حال کارکردن و معاشرت با دوستانش است اما در پس زمینه ذهنش مشغول انبار کردن مواد لازم برای طیفی از احساسات عمیق و احتمالا بسیار مهم است: مواد خام مورد نیاز برای غم، تاسف، احساس سخاوتی مهر آمیز نسبت به انسان ها و… این احساسات و بسیاری دیگر مخزن عاطفی نوعی خرد عمیق هستند. اما ممکن است نفوذی که باید را در زندگی انسان نداشته باشند. زیرا به طور دائمی به شان توجه نمی شود و فرصتی برای رشد ندارند.

انسان دائما میراثی از احساسات احساس نشده را با خود حمل می کند. به همین دلیل موسیقی اهمیت دارد چرا که موسیقی قدرت و دلگرمی به همراه دارد و قطعات مختلف موسیقی خاص شرایط عاطفی با ارزش را قدرت می بخشند.

احساسی که با تماشای یک فیلم می توانیم داشته باشیم با موسیقی خاصی که روی صحنه گذاشته می شود، اثر بخش تر و به یاد ماندنی تر می شود.

موسیقی مثل بلندگو و بسامد صدای آن عمل می کند، خود احساس را بوجود نمی آورد بلکه چیزی را که از قبل وجود داشته با صدای  رساتر به گوش ما می رساند.

در رابطه با موسیقی انسان دائما به دنبال موسیقی متن مناسب برای زندگیش است. مثل موسیقی متن فیلم که به هماهنگی طنین عاطفی لازم با صحنه ای خاص کمک می کند. موسیقی متن کمک می کند هر لحظه را تمام و کمال بشناسیم. و با پیدا کردن قطعه موسیق مناسب در زمان مناسب این امتیاز را به دست می اوریم که عواطفی را باید قوی تر تجربه کنیم، پر رنگ تر کنیم.

کتاب ها

کتاب ها مانند مردم اند، تعداد زیادی از آن ها را ملاقات می کنیم، اما به ندرت عاشقشان می شویم. شاید تنها 30 کتاب واقعا بر ما اثر بگذارند.

کتاب ها به روش های زیادی نگرانی های ما را سامان دهی و شفاف سازی می کنند و ان را به شکل ساده تری در می اورند.

کتاب با تعریف یک داستان،  خیلی ساده تر از تجربه ی زنده است.

ادبیات مهارت نداشتن ذاتی ما را در حرف زدن را اصلاح می کند. ما برای بیان احساسات خود به دنبال کلمه مناسب می گردیم اما به ندرت ان را می  یابیم اما یک نویسنده به خوبی تمام زیبایی های یک گل یا پرنده را با کلماتی جادویی بیان می کند.

کتاب ها با با ساده سازی، تفاوت های ظریف زندگی را نادیده نمی گیرند، بلکه زندگی را شفاف تر به نمایش می گذارند. بنابراین با کمک ساده سازی کتاب ها در زمینه آن چه واقعا هستیم بهتر عمل می کنیم.

پوشاک

لباس  پوشیدن می تواند تصویری کامل تر از هویت ما ارائه دهد. وقتی لباسی را می پوشیم، مثل یک راهنمای گردشگری عمل می کنیم که خودمان را به مردم نشان می دهیم. چیزهای جالب یا جذاب شخصیتمان  را پر رنگ تر و در این حین سو تفاهم ها را بر طرف می کنیم.

مانند نقاشی عمل می کنیم که در حال کشیدن تصویر خودش است. به عمد توجه ببینده را به کسی جلب می کنیم که ممکن است باشیم.

بعضی لباس ها در ما هیجان ایجاد می کنند وقتی ان را می پوشیم یا در تن کسی می بینیم هیجان زده می شویم. لباس ها در موقعیت های مختلف متفاوت هستند و جنبه های متفاوتی از شخصیت ما را نشان می دهند. کمد لباس های ما حاوی چند خط از زندگی نامه دقیق ماست.

سفر

اگر به طور مناسبی به آن توجه شود می تواند نقشی حیاتی  در تحول ما داشته باشد.

می تواند فقدان تعادل و نابالغی های ذاتی ما را اصلاح و چشم هایمان را باز کند. سفر می تواند چشم انداز و عملکردمان را به عنوان هدف مند ترین عامل برای رشد بازیابی کند.

به طور ایده ال باید به جایی سفر کنیم که ما را در تلاشمان برای رسیدن به تکامل روانی دلخواه یاری کند. سفر بیرونی، باید در سفر درونی به ما کمک کند.

این طرز فکر که سفر بیرونی بایستی به سفر درون کمک کند، از منبعی غیر معمول سرچشمه می گیرد: تاریخ زائران مذهبی.

مذاهب از دیر باز همدلی بسیار زیادی با میل ما به سفر داشته اند. آن ها پذیرفته اند که تنها با ماندن در خانه نمی توانیم روحمان را رشد دهیم. آنها این تمایل را به گونه ای هدایت کرده اند که با عادت های سنتی  و تشریفات مذهبی خاصی همراه شوند تا ما را به تفکر در مورد عادت هایمان وا دارند.

در گذشته مذاهب اعتقاد داشتند گه دردهای جسمانی با سفر به اماکن خاصی درمان می یابند. اما امروزه این تفکر منسوخ شده اما هنوز هم افراد اعتقاد دارند که روح و درونشان در سفرها می تواند آرامش بیشتری کسب کند و برای درمان دردهای روحی و روانی به مکان های خاصی سفر می کنند.

برای یک سفر معنا دار باید به دنیا نگاه تازه ای بیندازیم. هم به درونمان فکر کنیم هم به جایی که می خواهیم برویم و اینکه چه چیزی در اختیارمان می گذارد.

سفر تنها برای استراحت و لذت بردن و فرار از شلوغی های زندگی روزمره نیست. سفر باید باعث شود که به آرامش روح برسیم و در رابطه با افکاری که در سر داریم سازمان دهی هم انجام شود.

در زندگی ای معنادار، ما باید مسافران آگاه تری باشیم. باید در جست و جوی جاهایی باشیم که خصلت های روانی مانند آرامش، ژرف نگری، شهوانیت یا خشونت را در اختیار ما بگذارند.

سفر نباید باعث شود ما از موضوعات اساسی زندگیمان جدا شویم. باید مناطقی را در دنیای بیرونی بگذرانیم که ما را تشویق کنند به جاهایی برویم که باید برویم.

سیاست

ما در جامعه ای زندگی می کنیم  که در آن بدون داشتن علاقه ای عمیق و استوار به سیاست، به سختی به عنوان بزرگسالی خوب و باهوش شناخته می شویم.

این که از اتفاقات دور و برمان سر در نیاوریم یا به آن ها اهمیت ندهیم، گزینه مناسبی نیست.

با این حال خیلی از ما ته دلمان واقعا اهمیت نمی دهیم. شاید نزاع های سیاسی را پیگیری کنمی و به جناح خاصی علاقه داشته باشیم و شخصیت های سیاسی را هم بشناسیم و گرایش های شدید سیاسی داشته باشیم اما در مورد خودمان چنین تصوری نداریم چرا که تصویر درستی از سیاست به ما داده نشده است.

سیاسی بودن تنها به معنای اهمیت دادن به اینکه کدام جناح در انتخابات برنده می شود، نیست. سیاسی بودن یعنی اهمیت دادن به خوشحالی غریبه ها.

نباید اجازه بدهیم که افرادی که از خیر دسته جمعی چیزی نمی دانند، سیاست را از ما بدزدند. یکی از دلایل این که علاقه به سیاست در گذشته اعتبار زیادی به همراه داشته است، این است که به نظر می رسد کاری فداکارانه باشد: ارجحیت دادن علاقه جمعی به علاقه شخصی.

با سیاسی عمل کردن، می توانیم خودکارامد و هدفمندمان را وارد مجموعه مشکلات محدود زندگی غریبه ها کنیم و بنابراین فرصتی برای موفقیت داشته باشیم. سعی نداریم تمام مشکلات دیگران را حل کنیم. تنها روی یک یا دو هدف متمرکز می شویم و با خودمان به عنوان فردی باهوش، مبتکر و با اراده رودرو می شویم. به جای کلنجار رفتن با این فکر که چطور می شود خوشحال بود از تلاش برای تغییر دنیا لذت می بریم.

دوران دانشجویی را به یاد بیاورید با اینکه به زعم خودتا هیچ وقت ادم سیاسی نبودید و به سیاست هم علاقه ای نشان نمی دادید. اما برای تغییر استادی که بیشتر دانشجوها دوستش نداشتند، تلاش می کردید و از اینکه عضو یک جریان هدفمند برای خوشحالی دیگران، شده بودید احساس رضایت داشتید. هنوز هم وقتی به ان دوران فکر می کنید، می بینید زندگیتان معنا دار تر بود.

طبیعت

یکی از آرامش بخش ترین جنبه های پدیده های، چه سگ باشد، چه گوسفند، چه درخت یا دره این است که انها هیچ نگرانی در باره این که ما چه کسی هستیم و چه می خواهیم ندارند. آنها کاری به مشکلات ما ندارند و همیشه باعث احساس آرامش ما می شوند و ما در حضور انها به فرد دیگری تبدیل می شویم. با این که در محل کار ازار دیده و خیلی عصبی هستیم اما وقتی به خانه برمی گردیم و حیوان کوچک مان خودش را در اغوش ما می اندازد ما احساس راحتی و ارامش می کنیم . یا زمانی که فارغ از تمام دغدغه های روزانه به گل ها رسیدگی می کنیم احساس خوبی داریم.

ورزش

بدن ما مدت زیادی از عمرمان را به اطاعت نکردن از دستورات ما می گذراند چه زمانی که کودک هستیم چه در پیری و بزگسالی. اما تمرین دادن بدن در یک ورزش می تواند به ما حس خوب موفقیت جسمی و مهارت همیشگی را بدهد. ورزش مبارزه متافیزیکی بزرگ میان روح انسان و نیروهای سرکش دنیای مادی را متصور می شود.

هدف همه ورزش ها هر قدر هم که باهم متفاوت باشد رام کردن بدن در برابر نیروی اراده است.

در دنیای بیرون از ورزش اتفاقات به طرز ناراحت کننده ای غیر متمرکز و آشفته رخ می دهند. اما ورزش نظم خاصی دارد و سرعت را بالا برده و ماجرا را اصلاح می کند. نتایج دقیقا سر وقت مشخص می شوند. همچنین ورزش فشاری معمولی را در ما ایجاد می کند تا از نظر عاطفی، محفوظ، همدل و ضد و نقیض باشیم. در زندگی عادی نمی توانیم، به طور جدی از چیزی طرفداری کنیم اما در زندگی ورزشی می توانیم طرفدار پر و پا قرص تیم خاصی باشیم و برای موفقیت تیممان ارزو کنیم و هیجان زده شویم و در عین حال ارزوی نابودیتیم حریف را داشته باشیم. ما می توانیم با غریبه هایی که حامی و طرفدار تیم ما هستند همدل باشیم و تفاوت مقام و جایگاه در هیجانات ما جایی ندارند همه ما تماشاچی و طرفدار یک تیم هستیم.

زندگی مدرن ذاتا معتقد است که تنها یک نفر هست که واقعا اهمیت دارد: شما، شغل شما، قدرت شما، و همه چیزهایی که به شما مربوط است. اما در یک رویداد بزرگ ورزشی بزرگ، متوجه می شوید که به سرنوشت این افراد عضلانی کشورتان که در حال پریدن از ارتفاعی هستند، اهمیت می دهید. این امر فشار را از روی زندگی ما بر می دارد و بار این مسئولیت سنگین را که باید  از عالی بودن زندگیمان مطمئن شویم سبک تر می کند. می توانیم دلیل بزرگتری داشته باشیم و عالی بودن را در یک عمل دسته جمعی الهام بخش بیابیم.

از طریق ورزش فرصتی برای فرار از جنبه های بدساخت، حقیر و نا مطمئن و جدا افتاده زندگیمان پیدا می کنیم.

فلسفه

برخی از ما نیاز داریم که ساعت های متمادی با خودمان تنها باشیم و فکر کنیم و به نظر می رسد که این پرمعنا ترین کاری باشد که انجام می دهیم.

ما در تنهایی خودمان به افکار و هیجانات خود نظم می دهیم و با نوشتن سعی می کنیم دلیلی برای ناراحتی برخی از روزهایمان بیابیم. همان طور که می اندیشیم، شجاعت همیشگی و خطرناکمان را کنار می گذاریم و اجازه می دهیم که غم هایمان شکل طبیعی به خود بگیرد. شاید راه حل فوری برای غم ها و زخم هایمان پیدا نکنیم اما همین رو در رو شدن با انهت تا حد زیادی به ما کمک می کند. دردهای ما نیاز به گوش شنوا دارند پس به هیجانات خود به طور مشابه توجه می کنیم.

 بنابراین حالا متوجه هستیم که چقدر به فلسفه وابسته هستیم. یعنی جست و جوی دقیق، واضح و قابل مدیریت دانش.

بخش چهارم- هفته چهارم

موانع سر راه معنای زندگی

  • خودشناسی مبهم

چیزی که مثل یک مانع در برابر زندگی معنادار ما وجود دارد این است که ما درک درستی از شخصیت خودمان نداریم. گاهی همه چیز بر وفق مرادمان است اما نمی دانیم چطور در آن موقعیت همه چیز عالی و خوب پیش رفت . از این می ترسیم که همه چیز را خوب ببرسی کنم و علت حال خوبمان را در یک شرایط پیدا کنیم. وقتی ما قادر به رمزگشایی موقعیت ها و اتفاقات خوب نباشیم، نمی توانیم آن ها را به موقعیت های دیگر هم انتقال دهیم. مشکل این است که ما با معنای زندگی شانسی برخورد می کنیم. به جای آنکه خودمان آن را به دست آوریم. فقط کند و کاو می کنیم.

  • کوته فکری

دلیل دیگر ما از دوری کردن از چیزهایی که به زندگی مان معنا می دهند این است که ممکن است غیر عادی به نظر برسیم. معنای زندگی یک چیز ثابت و فرموله نیست برای هرکسی متفاوت است. ممکن است برای فردی گذراندن تعطیلات در ساحل معنای زندگی باشد و برای دیگری وقت گذراندن در دل کویری سوزان. اما ما از انجا که ترس از غیر عادی بودن وجودمان را فرا گرفته است. در نهایت می توانیم به دنبال تعداد کمی از تمایلات صادقانه مان برویم. باید جرئت داشته باشیم جامعه ی خیال انگیز خودمان را بسازیم تا خودمان را از تصورات بازدارنده و خفقان آور همسایگان نجات دهیم.

زمانی که تازه به کلاس نقاشی رفته بودم، ساعت ها بی انکه استادم از من خواسته باشد از روی کارت پستال های مختلف با مداد رنگ نقاشی می کردم. همه طرح های انتزاعی خودشان را می زدند و من اصلا توجهی به بقیه نداشتم. بعدها دوستی به من گفت آن روزها به نظرم تو خیلی احمق می امدی که نقاشی خودت را خلق نمی کردی و مرتب خودت را با مداد رنگ سرگرم کرده بودی. حسی که در مداد رنگ برای من وجود داشت، حس آرامشی بود که به زندگیم معنا می داد و تمام هدف من از نقاشی رسیدن به آرامش بود. چه دلیلی داشت خودم را با بوی رنگ و زحمت تمیز کردن قلم مو ها با تینر مشغول کنم وقتی حس خوبی نداشتم و انجام ان کار تنها از سر تکلیف بود . اما من در کار با مداد رنگ تسلط بیشتری داشتم و احساس آرامش بیشتری را تجربه می کردم. کوته فکری بود که بخواهم به نظرات آن ها اهمیت بدهم. ان دوست با وجود خلاقیت فراوانی که به زعم خود داشت، مدت هاست که نقاشی را کنار گذاشته و به حرفعه دیگری روی آورده است. اما من همچنان زمانی که عصبی هستم و استرس دارم به نقاشی روی می آورم تا آرامش درونیم را بازیابم.

  • از خودگذشتگی

خودخواه بودن یکی از بدترین صفاتی است که ممکن است در وجودمان باشد، رفتاری که حرص، حق به جانب بودن  و ظلم را تداعی می کند. اما یکی از دل شکست افراد در رفتاری است که متضاد با این صفت است. از خود گذشتگی افراطی، تواضعی غلو آمیز، احترام به آرزوهای دیگران از سر بی فکری.

خودخواهی دو نوع است خوب و بد، خودخواهی خوب از درک دقیق، از درک دقیق کارهایی سرچشمه می گیرد که در اولویت قرار بگیرند و بتوانید در زمان مناسب کاری را انجام بدهید که بعدا بتوانید مفیدتر و مثمرثمر تر برای اطرافیانتان باشید. این نوع خودخواهی ریشه در این احساس دارد که نباید از رشد توانایی های خود، قرار گرفتن  ذهن مان در چهارچوب درست، به کارگرفتن توانایی های به درد بخورمان و نظم بخشیدن به افکار و احساساتمان خجالت بکشیم تا در نهایت بتوانیم برای دنیا مفید باشیم. بتوانیم در موقعیت های خاصی از انجام کارهایی که دیگران از ما می خواهند بدون احساس عذاب وجدان، خودداری کنیم. اما فرد فداکار از سر وظیفه لبخند می زند و یک روز از سر کینه و خشمی کهنه به مرز انفجار می رسد.

 و بد از آن جهت است که به دیگران کمک نکنی صرفا به خاطر اینکه می ترسی به زحمت بیفتی. گاهی خودخواهی لازم است. مادری که گاهی برای خودش وقت می گذارد به مراتب از مادری که تمام و کمال در اختیار فرزندش است، مهربان تر است. مادری که خودخواه نباشد آرام آرام به شخصستی خشن، عصبی و تندخو تبدیل می شود.

خودخواه نبودن کم کم ما را به فردی بسیار نچسب و بی عرضه تبدیل می کند.

متاسفانه من قبلا در رابطه های اجتماعی چنین فردی بودم. آنقدر از خودگذشتگی افراطی داشتم که به مرز انفجار می رسیدم. اما درست از زمانی که تصمیم گرفتم به خودم احترام بیشتر بگذرام و با نه گفتن زمان بیشتری را صرف رشد خود کنم، احساس بهتری نسبت به خودم پیدا کرده ام و دیگران را نسبت به قبل بیشتر دوست دارم.

  • جاودانگی

گاهی ما یادمان می رود که زندگی محدود است و قرار نیست ما زندگی جاودانه ای داشته باشیم. فکر می کنیم برای انجام کاری زمان درازی داریم و مرتب کارمان را به تعویق می اندازیم. قرار است از دوستی دیدن کنیم یا زمانی را باخانواده به تفریح بگذرانیم اما مرتب ان را برای کار دیگری به تعویق می اندازیم و در نهایت می بینیم روزهای زیادی گذشته است و ما هنوز هم معنای زندگی را درک نکرده ایم. بنابراین یکی از موانع سرنوشت ساز در برابر زندگی معناداری که به دنبالش عستیم این تصور نصفه نیمه و عمیقا خطرناک است که ممکن است جاودان باشیم.

  • هنر داستان گویی

در لحظات ناراحتی، راحت ترین کار این است که نگاهی به گذشته بیندازیم و احساس کنیم که زندگی پوچ و بی معنایی داشته ایم. شکست ها، اشتباهات و برنامه های تمام نشده و رویاهای محقق نشده را جلوی چشممان می آوریم و از زندگی خودمان احساس تاسف می کنیم.

زندگی از هیاهو و کینه توزی در امان نیست، اما آیا نباید معنایی هم داشته باشد؟

البته که زندگی معنا دارد و بسته به این است که داستان سرا چه کسی باشد. اگر بتوانیم با شفقت کافی، از داستان شکست هایمان چیزی متفاوت و بسیار معنادارتر و رهایی بخش تر بسازیم.

تنها تعداد کمی از افراد آگاهانه داستان زندگیشان را می نویسند.

شاید فکر کنیم که این کار تنها به افراد مشهور تعلق دارد، اما اینطور نیست هرکسی می تواند داستان زندگیش را بنویسد. بسیاری از ما نقالان بی رحم این حکایت ها هستیم. دست آوردهایمان را ناچیز می شماریم. خودمان را بابت اشتباهات سرزنش می کنیم. تنها به بخش های منفی شخصیتمان توجه می کنیم. و برای خودمان حکمی بی رحمانه صادر می کنیم. اما اگر بتوانیم محبت آمیزتر و متعادل تر با همان حقایق برخورد کنیم و جنبه های مثبت شخصیتمان را ببینیم داستان سرایی خوب و با انصاف خواهیم بود که می توانیم زندگیمان را با وجود شکست ها و حقارت ها معنا دار تعبیر کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *