بخش آخر کتاب خودشناسی

ندای درون

قضاوت خود

ندای درون

همیشه صدایی درون ما وجود دارد که مرتب به ما می گوید که این کار اشتباه یا درست است. این صدا یا همان قاضی درونمان، پیگیر موفقیت ها و شکست هایمان است. در واقع این قاضی درکی که از خودمان داریم را تحت الشعاع قرار می دهد. او مشخص می کند که احساس ارشمندی داشته باشیم یا نه. این قاضی مسئول عزت نفس ماست. اما این قاضی در درون هرکسی به نوعی حکم می کند و برخی قضات دوست دارند که صاحبشان شاد و سرزنده باشد و برخی دیگر حکمی می دهند که منجر به افسردگی و یاس شود.

این صدای درونی، صدای درونی شده ی افرادی است که موقعی بیرون از ما بودند. مثل پدر، مادر، معلم یا یک دوست.

تا قبل از رفتن به مدرسه نمونه دولتی از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بودم. با اینکه افرادی در زندگی ام حضور داشتند که مرتب با سرزنش های همیشگیشان باعث می شدند که حس بدی نسبت به خودم داشته باشم اما بازهم اعتماد به نفسم خوب بود. اما در دوران دبیرستان مدیر و ناظم مان مانند زندان بان هایی سنگدل هر روز در مراسم صبحگاهی از شیوه تحقیر برای ترغیب ما به برترین بودن استفاده می کردند. نتیجه این شد که همیشه با وجودی که تلاش می کردم خوب باشم اما ندایی در درونم می گفت تو یک احمق به تمام معنا هستی. صدایی که هر روز در مراسم صبحگاهی می شنیدیم همین بود. ما احمقانی بودیم که پدر و مادرمان هزینه های زیادی برای ما پرداخت کرده بودند تا موفق بشویم و ما به جای درس خواندن فقط به فکر بازیگوشی بودیم. با اینکه تمام مدت سرمان در کتاب و دفتر بود اما کوچکترین خطای فردی سرزنش جمعی را به همراه داشت.

ما این صداها را یه این دلیل جذب کرده ایم که هر کدام در یک لحظه ی خاص و مهمی برای مان جذاب بوده یا نمی توانستیم آن را نادیده بگیریم. هریک از این افراد آن قدر پیام خود را تکرار می کردند تا رد خود را در طرز فکر ما بگذارد حالا می خواهد این اثر مثبت باشد یا منفی.

چرا ندای درون مهم است؟

سطح خویشتن دوستی ما تاثیر بسزایی در زندگی ما دارد.

شاید فکر کنیم که هرچقدر به خودمان سخت بگیریم به نفعمان خواهد بود اما اگر خودمان را دوست نداشته باشیم خطرات دیگری مثل یاس، افسردگی و خودکشی در کمین ما خواهند بود.

برای کسی که با فقدان خویشتن دوستی، برقراری رابطه عاشقانه غیر ممکن است. برای پذیرش عشق دیگری در ابتدا باید خودش را دوست داشته باشد. این علاقه به خویشتن میلی است که در طول سالیان و بیشتر در کودکی شکل می گیرد. اگر خویشتن دوستی نباشد خودمان را لایق عشق و محبت نمی بینیم و هر کنشی برای ابراز عشق به نظر مان احمقانه و تصنعی می آید.

تغییر ندای درون

اینکه مدام خودمان را هم تایید کنیم درست نیست. بلکه باید یادبگیریم قاضی بهتر و منصف تری باشیم. اگر قاضی مان را بخواهیم تغییر بدهیم بطوری که مرتب همه چیز را تایید کند، دیگر بد و خوب را تشخیص نمی دهیم. بنابراین برای اصلاح قاضی درون بایستی عامدانه و آگاهانه یادبگیریم که نحوه صحبت کردن با خودمان را عوض کنیم.

  • یعنی خودمان را در معرض صداهای بهتری قرار دهیم.ما باید آنقدر در معرض صداهای مهربان و راهگشا قرار بگیریم که بالاخره این صداها تبدیل به افکار خودمان بشوند.
  • یا صدایی در گذشته که باعث احساس خوب میشده را به یاد بیاوریم و به ان میدان بدهیم. وقتی اوضاع خوب نیست می توانیم از خودمان بپرسیم اگر ان شخص الان پیشم بود چه حرفی می زد؟ و بعد صحبت های دلگرم کنند او را با حواس جمع مرتبا برای خود تکرار کنیم.
  • یا اینکه برای خودمان یک دوست خیالی بشویم . ما در عالم دوستی می دانیم چطور به دوستمان حرف های تسلی بخش و تشویق آمیز بزنیم که روی او اثر بگذارد.

یک دوست خوب شما را همینطوری که هستید دوست دارد. اگر پیشنهادی برای تغییر دارد برای این است که این تغییر به نفع هر دو است. دوستان خوب بدون تملق کارهای خوب را همیشه گوشزد می کنند و تحسینشان واقعی است. همچنین دوست خوب دلسوز ماست. اگر اشتباهی کنیم او ما را می بخشد و حماقت و اشتباهمان باعث نمی شود که از حلقه دوستی اخراج شویم. ما اغلب می دانیم چطور برای یک غریبه دوست خوب باشیم اما برای خود نه، باید یادبگیریم که برای خودمان مثل یک دوست خوب عمل کنیم.

تردید در هیجان های خود

کسی در مسیر خودشناسی موفق عمل می کند که به این درک برسد که چقدر شناخت ما از خودمان کم است و چقدر در شناخت خودمان ناتوان هستیم. این نگرش انتقادی به ذهن را به نام تردید در هیجانات می خوانند. تردید در هیجانات به طرز فکری گفته می شود که مطابق آن باید نسبت به غرایز، امیال، عقاید راسخ و تلاطم های پرشور خود محتاط باشیم.

مغز ما قوه ی استدلال، ترکیب گری، یادآوری و تخیل فوق العاده قوی و وسیعی دارد اما به طرز نا محسوس و خطرناکی دستگاه معیوبی است که عیب خودش را به ما نمی گوید.

بیشتر عیوب مغز ما به شیوه تکامل هزاراان ساله بر می گردد. مغز ما برای انواع خطرهایی که دیگر وجود ندارند تربیت شده است. و هنوز فرصتی برای تربیت و وفق خودش در مواجهه با چالش های جامعه جدید نداشته است.

نقص های مغز ما عبارتند از:

  • مغز ما بشدت تحت تاثیر بدن ماست به حدی که اصلا متوجه نمی شود که در تشخیص این که چرا افکار و نظرات خاصی دارد، بی اندازه بد عمل می کند. به جای گرفتن رد آنها  در بدن آن را به موقعیت های بیرون ربط می دهد. اما به نقش خواب، شکر، هورمون ها و سایر عوامل فیزیولوژیک در شکل گیری نظرات توجهی ندارد.

در روزهایی از سال به دلیل بهم خوردن هورمون ها و کم خوابی و سایر عوامل فیزیولوژیک عصبی می شدم. ان روزها نیاز داشتم که استراحت بیشتری بکنم  و کمتر با دیگران دمخور بشوم. اما همچنان ارتباطم را حفظ می کردم و متوجه هم نبودم چرا اکثر این گفت و گو ها منجر به بحث و جدل و قهر و کینه می شود. از روزی که متوجه شدم که بدنم چه اثری را می تواند روی ذهنم بگذارد کنترل افکارم را با برآورده کردن نیازهای بدنم به راحتی در دست می گیرم.

  • مغز ما تحت تاثیر گذشته ی خودش است اما متوجه تحریف های آن نیست. مغز ما باور دارد که در خصوص هر مسئله تازه تمام جوانب را در نظر می گیرد. اما مسلما قضاوت آن متاثر از الگوهای رفتاری و احساس است که سال ها قبل در او شکل گرفته است.
  • مغز ما در مهار خود بد عمل می کند و در مورد کارهای اشتباه احساساتی می شود و از آن ها می ترسد یا برای چیزهایی که به ضررش تمام می شود، ذوق زده می شود. در گذشته این رفتار در ان محیط های ساده بجا و حیاتی بود اما در دنیای پیچیده امروز دردسر ساز است.
  • مغز ما خود محور است. مغز ما متاسفانه از دیدگاه خود به مسائل نگاه می کند و اصلا باورش نمی شود که راه حل های دیگری هم شاید وجود داشته باشد و به خاطر همین  دیگران را لجباز یا نفهم می داند و از دستشان عصبی می شود.
  • البته مغز ما در این دوران یاد گرفته که خودش را جای دیگران بگذارد اما زمانی که خسته باشد قادر نیست این همدلی را انجام بدهد.

ویژگی افراد اهل تردید در هیجانات:

افرادی که در هیجاناتشان تردید می کنند بین احساس و عمل فرق می گذراند و چشم بسته از روی احساس تصمیم نمی گیرند. به قدرت عقل خودشان مغررو نمی شوند. و با روی باز قبول می کند که باو و نگرش خودش را اصلاح کند.

بنابراین با آگاهی از گرایشمان به اشتباه، نباید هرگز در تصمیم گیری عجله کنیم. باید صبر پیشه کنیم و نظر خود را از جوانب گوناگون ارزیابی و سبک سنگین کنیم. ما باید حواسمان به تاثیر بر انگیختگی جنسی،خستگی، و افکار عمومی بر عقاید و نظراتمان باشد. باید حواسمان باشد هر چقدر هم که ادم منطقی باشیم اما بالاخره احساستمان در تصمیم گیری هایمان دخیل هستند و اینکه حکم هایمان نباید هیچگاه قطعی و بدون تغییر باشد.  زیرا هر حکم در شرایط خاصی گرفته شده است و می تواند بسته به شرایط تغییر کند.

سخن آخر:

گام نخست در مسیر  موفقیت، خودشناسی است. تنها وقتی درک و تصور درستی از خودمان و شخصیتمان داشته باشیم، می توانیم  تصمیم های مطمئن، بخصوص  در زمینه مسائل عاطفی و کاری بگیریم.

1 دیدگاه در “بخش آخر کتاب خودشناسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *