ماجرای یک تصمیم

19 مرداد 1400

امروز تصمیم گرفتم که هیچ کاری نکنم. با این که یه برنامه بلند بالا ازشب قبل نوشته بودم، اما صبح که برای نماز از خواب بیدار شدم متوجه رگه هایی از سرماخوردگی در بدن نحیف و رنجورم شدم و برای همین تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم. البته این فقط یه تصمیم ذهنی بود که هر آن احتمال داشت در هم بشکند و به مرحله عمل نرسد. اما خدا رو شکر که تا ساعت هشت صبح موفق بودم و خودم را مثل تیکه گوشتی روی تخت خواب پرت کرده بودم. اما بعد از این خواب  هیجان انگیز صبحگاهی با اینکه می دانستم کارهای زیادی برای انجام دادن دارم، اما بار دیگر هیکل پف کرده از خواب اضافی را روی گوشی پرت کردم. همان  اول صبح با خواندن یک داستان جذاب از جناب ارشد کاممان شیرین شد و همین شیرینی کام باعث شد که آن تصمیم کذایی را درهم بشکنم و کاری را صورت دهم. اما پیش خودمان بماند، بخت یارم بود که فقط یک دقیقه چنین چیزی به ذهنم رسید و دوباره در صفحات مجازی چرخیدم و چرخیدم تا عقربه ساعت شمار روی نه ایستاد. همان دم از شدت استرس بود یا چیز نخودهای نپخته شام دیشب که دل پیچه سراغم آمد و به سرعت خودم را در مستراح حبس کردم و بعد اتمام کار، با مستراحی روبرو شدم که از بس تصمیم به انجام هیچ کاری داشتم، رنگ و روی زردش به سیاهی گراییده بود، اینجا دیگر از دست تصمیم من کاری ساخته نبود و بالاخره آن زن تمیز درونم دست به کار شد و با آن ریه داغان تصمیم به استفاده از مواد شوینده و نظافت آن کرد. بعد از برق انداختنش یک بسته گوشت هم از یخچال بیرون کشیدم و دوتا تخم مرغ هم درون قابلمه کوچی انداختم و کمی آب رویش گرفتم و روی شعله روشن قرار دادم تا برای خودش آب پز شود. اما حالا که در تصمیم راسخ نبودم و بالاخره یک کار مفید انجام داده بودم، بیایم و یک روزانه نویسی هم داشته باشم. ضرری که ندارد حداقل به درد خواندن هم که نخورد، خشکی قلمم را نجات می دهد و بعد در حین نوشتن، یاد نامه هایم به دخترم افتادم و پیش خودم گفتم خوب، کمی هم از آن را می نویسم ولی عمرا آن برنامه شب قبل را انجام بدهم حداقل باید روی تصمیم کمی پافشاری کنم. اینطور که نمی شود نا سلامتی من خودم آن ها را اتخاذ کردم. حالا هر وقت که بخواهم آن ها را ملغا می کنم. یک امروز را برای خودم پادشاهی می کنم. چه لذتی دارد این پادشاهی در این ملک سلیمان که از دار دنیا یک رایانه و یک صندلی و یک میز کارش نصیب من شده است و من همین جا برای خودم پادشاهی می کنم. البته یک ماشین هم بود که انگار جناب دزد فهمیده بود زیاد به کارم نمی آید آن را مدتی است که برده و من منتظرم که هر وقت سیر شد بیاید بگذارد، سرجایش و هر شب با همین آرزو بر خواب می روم ولی خوب آرزو است دیگر و هیچ دزدی تا بحال سربراه نشده است. شنیده ام که در مملکتی دزدها را برای حبس می برند و بعد آن ها را چاق و پروار می کنند و فوت و فن های جدیدی هم بهشان می آموزند که خدایی نکرده موقع برگشت به سرزمینشان بیکار نباشند. عجب مملکت غریبیست، خدا رو شکر که دیار ما اینطور نیست. دیشب به دخترک گفتم ما در قصه ها مجازیم هر کاری بکنیم. اینجا سرزمین خودمان است هرکاری که فکرش را بکنی، می توانیم صورت بدهیم و بعد از ان بنشینیم و به قصه هایمان گوش بدهیم و بخندیم. قصه گفتن برای دخترک بی خواب گاهی خیلی لذت بخش می شود این بستگی به حال مادرش دارد. دیشب حال خوبی داشتم از برنامه ای که نوشته بودم معلوم بود. یک قصه برای دخترک گفتم تمام سعی ام را کردم که قصه کاملا خنده دار باشد، با هیجان قصه را می گفتم و به صحنه ای رسیده بودیم که دختر فکر می کرد همین الان است که ازدواجی صورت بگیرد و من پایان آن را به صورت شگفت آوری بی انکه او اصلا بتواند حدس بزند عوض کردم و صحنه را طوری تغییر دادم که او متوجه شد تمام این داستان برای تبلیغ یک برند من در آوردی بوده است و تا چند دقیقه از شدت هیجان و شعف، دیالوگ گوینده تلوزیون یا همان عروس خانم احتمالی را تکرار می کرد و از خنده ریسه می رفت. وقتی به رختخواب می رفت از غرغر شبانه اش خبری نبود و معلوم بود که از قصه های شبانه امشب کاملا اشباع شده است که دیگر در خواست دیگری ندارد و با لحنی زیبا برای مادرش خوابی خوش را آرزو کرد. هرچند که این خواب خوش چند ساعت بیشتر دوام نداشت و با صدای عطسه های دخترک کاممان تلخ شده بود. بعد کمک کردن برای خواب دوباره و بوسه ای بر پیشانی اش این بیماری را به جانمان تزریق کرد که صبح همه برنامه ها را بی خیال شدیم و ما امید داریم که دلتا نباشد. و بازهم امیدوارم که یک عطسه معمولی باشد که امروز آمده و فردا برود. هرچند که جنابان اطباء گفته اند این روزها عطسه های معمولی هم نشانی از دلتا دارند و من مانده ام این حروف الفبای یونانی کی به انتها می رسد تا ما از دست این خانواده کرونا راحت بشویم. اگر خدایی نکرده مریض شدیم بتوانیم یک نام دیگر بر روی آن بگذاریم. چیزی که کم باشد و اصلا یکی باشد و عقبه نداشته باشد. همان اول که این اسم کزایی را روی این بیماری گذاشتند باید فکرش را می کردند که تا همه حروف الفبا روی بیماری ننشیند خیال رفتن به خانه خودشان را ندارند و زبانم لال حالا حالا ها با این میهمانان ناخوانده باید سر کنیم. و من دوباره در پایان مانده ام. کاش جوانمردی بیاید و بعد از خواندن این روزانه نویسی پر از اشکال بیاید و حداقل یک پایان خالی از اشکال برایش پیدا کند که حداقل با این پایان بگویند ای بد نبود. حداقل پایانش که خوب بود و دلچسب اما افسوس که …

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *