روز سوم با کتاب جرات داشته باش

7 مرداد 1400

مطالب این روز از روزهای دیگر کمتر بود اما تجربیات بسیار بود.

تصویر روز سوم از مریم جوینده عزیز

عدم اعتماد به نفس تمامی عرصه های زندگی را مختل می کند.

زندگی حرفه ای

زندگی شخصی

زناشویی

ارتباط های خانوادگی

روابط دوستانه

در این بخش از کتاب به تفصیل در مورد هر یک از این بخش ها مثال های قابل توجهی زده است که خواندن آنها خالی از لطف نیست. اما بچه ها در گروه کتابخوانی مان هرکدام از تجربه های خودشان گفتند شاید بد نباشد که من هم از تجربه های خودم در این زمینه بگویم.

زندگی حرفه ای

بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه در جاهای مختلفی مشغول به کار بودم تا اینکه به این نتیجه رسیدم که نشستن پشت میز و نوشتن تنها حرفه ای است که با روحیات من جور در می آید. همیشه مشکلی وجود داشت اما من نمی دانستم که آن مشکل از چیست. در بعضی جاها کمتر بود و در بعضی جا ها پر رنگ تر . مشکل در دو پست، بسیار پررنگ بود و همین دو شغل مرا به نقطه ای رساند که حالا هستم.

زمانی که در انتشارات بودم، روزهایی که مرتب در حال ارتقای خودم بودم و تمام نرم افزارهای مربوط به ویرایش و گرافیک را یاد می گرفتم، حتی در بخش حسابداری و فروش ایرادات فاکتورهایی که زده می شد را با اضافه کاری بالاخره در می آوردم و گاهی پیش می آمد که هشت شب به خانه بروم، می دانستم مشکلی وجود دارد. هر وقت برای بیان مشکل به اتاق رییس می رفتم، انقدر از مشکلاتی که در شرکت وجود داشت می گفت که جرات بیان مشکل خودم را پیدا نمی کردم. من به سمت مدیریت انتشارات رسیده بودم اما با همان حقوقی که در اول کار به من داده می شد و انگار قرار نبود که تلاش های من نتیجه بخش باشد. در مدتی که در آن انتشارات بودم با جان و دل کار می کردم، ولی حقوقی که می گرفتم رضایت بخش نبود. من متوجه این موضوع نبودم تا پای یک نفر دیگر به شرکتمان باز شد او قرار بود مدیریت ارتباطات را به عهده بگیرد اما برای او حقوقی سه برابر حقوق من در نظر گرفته شده بود. ان هم برای کاری یک سوم کاری که بر دوش من گذاشته شده بود. او خیلی خوب صحبت می کرد و با تمام بخش ها ارتباط داشت و همه به او احترام می گذاشتند و اطلاعات کاریشان را در اختیارش می گذاشتند. آن موقع فهمیدم که مشکل از این است که من آنقدر اعتماد به نفس ندارم که بتوانم برای بهتر شدن شرایط کاری ام درخواستی داشته باشم و همیشه با شرایط بد کاری به دنبال ارائه بالاترین راندمان هستم. بعد از به دنیا امدن دخترم هم مدتی در همان جا مشغول به کار بودم اما چون راندمانم نسبت به قبل کمتر بود از من خواستند که  دوسال مرخصی بدون حقوق داشته باشم و بعد دوسال به شرکت برگردم. اما من تصمیم را گرفته بودم. من با وجود مهارت های بالا و توانایی های زیاد اما هنوز هم از مشکل کمبود اعتماد به نفس رنج می بردم. بله من همچنان دارای اعتماد به نفس پایینی بودم. ماندن در آن شرایط به ضرر من تمام می شد  و من به ناچار با اینکه عاشق کارم بودم اما برای همیشه از آنجا خداحافظی کردم.

کاری که بعدها به خاطر وجود دخترم قبول کردم، سمت مربی پیش دبستانی بود. به خاطر تجربه قبلیم که در حوزه کودک و نوجوان بود فکر می کردم از پس این کار بر می آیم. البته تا حدودی هم موفق بودم. اما اینجا هم دوباره همان سناریو تکرار شد. بعد از مدتی کم کاری های مدیریت با جود من پر رنگ شد . وظایف به دوش من و دیگر دوستانی که دلسوزی بیشتری داشتند، گذاشته می شد و مدیریت به بهانه های مختلف از کار فاصله می گرفت. ما مجبور بودیم چند دسته از وظایف را به طور همزمان انجام بدهیم که به مرور باعث پایین آمدن راندمان کاری می شد. اما در شیفت دیگر این طور نبود. مدیریت همیشه حضور داشت. کمبود اعتماد به نفس از من شخصی مهربان ساخته بود که قادر نبودم مشکلات خودم را بیان کنم و سعی می کردم با آن ها کنار بیایم. با آمدن کرونا و مجازی شدن کلاس ها فرصت بیشتری برای فکر کردن به ضعف های خودم داشتم و به این نتیجه رسیدم تا وقتی که از نظر روحی آدمی خود ساخته با اتکا به نفس و قوی نشده ام دیگر نباید در کارهای گروهی شرکت کنم چون من محکوم می شوم و گروه با بی احترامی همه کارها را به دوش من می اندازد.

زندگی زناشویی

در اوایل زندگی زناشویی به دلیل این که شناخت کافی از همسرم نداشتم و صرفا برای رهایی از فشارهای خانواده، تن به ازدواج داده بودم طبعا مشکلات زیادی داشتم. ما هر دو از دو سیاره متفاوت بودیم. من زنی زود رنج و حساس و رمانتیک بودم که به دنبال عشق در کانون گرم خانواده بودم و همسرم مردی خودساخته با اعتماد به نفس بالا و منطقی بود. رفتار ها و احساسات مرا کودکانه تلقی می کرد و این باعث شده بود که نخواهم از احساستم با او حرف بزنم یا در موردشان دروغ بگویم. گاهی فکر می کردم که ما برای هم ساخته نشده ایم. با وجودی که همسرم مرد فوق العاده ای بود اما مرا درک نمی کرد. اما هیچ وقت به جدایی فکر نمی کردم چون می دانستم مشکل از او نیست. مشکل نداشتن اعتماد به نفس کافی من بود و به محض اینکه  شروع به مطالعه کتاب های خودیاری کردم، اوضاع بهتر شد اما مهربانی ها و از خودگذشتگی های من که ناشی از نبود اعتماد به نفس می شد گاهی با احساس عصبانیت بروز می کرد و مثل کوهی منفجر می شدم. آن موقع بود که می فهمیدم آموخته هایم به هیچ دردی نخورده است و از راه دیگری وارد می شدم. بیشتر از یک سال است که به طور پیوسته بر روی شخصیت خودم کار می کنم و از خودم من بهتری را ارائه داده ام. دیگر از زندگی زناشویی ام ناراضی نیستم و مطمئن هستم که انتخابی که آن زمان انجام داده ام بهترین انتخاب بوده منتها من راه  و روش زندگی کردن در کنار یک نفر دیگر را بلند نبودم و به مرور که آن را یاد گرفتم همه چی خوب و عالی شد و همیشه در مشاوره های دوستانه ام در مشکلات زناشویی می گویم اول از خودت شروع کن اگر خودت را تمام و کمال قبول داشتی و عاری از تمام نقص ها بودی حتما این زندگی لیاقت تو را ندارد اما اگر کم و کاستی ها را دیدی برای رسیدن به مطلوب زندگیت تلاش کن.  چرا که اگر مشکل با تو باشد در زندگی بعدی هم آن را به دنبال خودت می کشی و هیچ وقت احساس رضایت ندارید.

در میان صفحات مجازی این جمله را دیدم که تجربه ام را تصدیق می کرد.

رابطه زناشویی به شادی ارتباط ندارد بلکه به تحول مربوط است.

ژورف کمپل

روابط دوستانه

عدم اعتماد به نفس موجب می شود بی وقفه خود را با دیگران مقایسه کنید. این ارزیابی اضطراب است.

با تمرکز بر نا امیدی های خود، ممکن است دیگر به دوستانتان توجه نداشته باشید. و در نهایت دوستانتان شما را فردی خودخواه می بینند و از شما دور می شوند.

متاسفانه کمبود اعتماد به نفس در این زمینه هم اختلالاتی را بوجود آورده بود و حالا متوجه می شوم که چرا با دوستانی که در دوره های قبل داشتم هیچ وقت احساس صمیمیت نکرده بودم.

و بعد یه مدت رهاشون می کردم. کمبود اعتماد به نفس باعث میشد که از ترس از دست دادنشون نخوام از مشکلاتم باهاشون حرف بزنم و همیشه خودم رو قوی نشون بدم و این باعث می شد که دوستانم ارام ارام از من دور بشوند و من احساس کنم اکه به دوستی که بینمون هست ارزش کافی رو نمی گذارند و بعد از یک مدت رهاشون کنم یا ااین رهایی از جانب آنها صورت بگیره و من را ترک کنند.

اما دوستی هایی که در این چند سال اخیر برایم بوجود آمده بسیار ارزشمند است و بهیچ وجه نمی خواهم آنها را از بین ببرم و با تمام وجود تلاش می کنم تا رابطه ها حفظ بشوند.

این عدم اعتماد به نفس ریشه در کودکیمان دارد. والدیمون ناخواسته رفتاری را انجام می دادند که ما حس خوبی نسبت به خودمان نداشته باشیم و آرام آرام اعتمادمان را نسبت به خودمان از دست بدهیم و مرتب تلاش کنیم که خوب به نظر برسیم و هیچ وقت هم به موفقیت نرسیم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *