سمفونی عشق

مدت ها بود که برای فرار از روزمرگی هایی که او را به مرگ نزدیک  می کرد، از پختن غذاهایی که زیاد وقتش را می گرفت، اجتناب کرده بود. اما آن سه شنبه ناهار را در رستورانی که سال ها پیش، برای اولین بار با دختر و همسرش آمده بود، با مادر و خواهرش صرف کرد. از کنار اتاقکی که آن شب در آن نشسته بودند و همسرش به خاطر او با اینکه پولی در بساطش نبود، گران ترین غذا را سفارش داده بود، گذر کردند. یاد خاطره آن روز دوباره در دلش زنده شد. عشق دوباره جوانه زد.آن سه شنبه بعد از مدت ها دلش خواست برای شام دستور جدیدی را امتحان کند. بیش از دو ساعت پای اجاق ایستاد. حرارت اجاق دست های کشیده و بلندش را سوزاند. قطرات ریز و درشت عرق از سر و صورتش به پایین سرازیر، روی گردنش کشیده می شد و از انحنای سینه اش گذر می کرد و تا برجستگی شکمش فرو می ریخت. حرارت بیش از حد تصورش بود. درد از کمرش شروع می شد، به ران ها و زانوانش سرایت می کرد و تا ساق پایش ادامه داشت. اما دلش خواسته بود. میان عقل و دلش این بار حرف دلش را گوش داده بود. عقلش به او نهیب می زد که سلامتیت اهمیت بیشتری دارد، اما دلش می گفت بی خیال سلامتی، الان وقت  درست کردن کباب سبزیجات با چاشنی عشق است. بعد شروع کرده بود به خورد کردن انواع میوه ها برای تهیه یک اسموتی خنک برای همسری که تازه از حمام بیرون آمده بود. همسرش در برابر آینه قدی ایستاده بود و در حالی که هنوز حوله بر تنش بود به او لبخند می زد. هنوز هم بلند بالا و زیبا بود. با آنکه گرد پیری بر روی سر و صورتش نشسته بود. اما هنوز هم چشم هایش برقی سحر انگیز داشت. او با مهربانی لیوان را به دست او داده بود. و لب هایش را بر گونه گر گرفته او از حرارت حمام گذاشته بود و همسرش سرخ تر از قبل شده بود. هنوز هم بعد از سی سال مثل پسر بچه های 16 ساله خجالتی و کم رو بود. و گونه هایش از حرارت عشق گر می گرفت. جز او و همسرش هیچ کسی در خانه نبود.

زن همیشه برای فرزندش با عشق غذا درست کرده بود. اما از وقتی که دخترشان خانه را به قصد تحصیل  به دیار دیگری، ترک کرده بود، دیگر غذایی باطعم عشق در خانه طبخ نشده بود. ولی این بار بعد مدت ها، عاشقانه ای برای همسرش رقم زده بود. مهرش این بار تمام و کمال برای او بود. فقط برای او، با این که میان خصوصیات او و همسرش فرسنگ ها فاصله بود اما عشقی به وسعت تمام آن فاصله ها میانشان جاری بود. هیچ واژه عاشقانه ای بر لبانشان نیامده بود. جنس مرد با جنس زن فرق داشت. در منطق مرد حرف های عاشقانه معنایی نداشت. در منطق مرد خواستن ها بی انتها و آزار دهنده نبود. مرد همه چیز را برای همسرش می خواست اما هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. حتی زن آزاد بود که هر کاری دوست دارد بکند. به تنهایی به سفر برود، شبی را با دوستانش در بیرون شهر بگذراند و تمام پول هایش را برای کسی غیر از او صرف کند. مرد هیچ ناراحت نمی شد، خرده ای نمی گرفت. با این که عاشق ها حسود می شوند. اما مرد هیچ بویی از حسادت نبرده بود. شاید اصلا عاشق نبود. اما نه مگر می شود، عشق نباشد و این همه صبوری، این همه مسئولیت این همه فداکاری. تمام تلاشش را کرده بود که زن را به آرزوهایش برساند.  و از زن هیچ نمی خواست. عشقی عجیب و بی تمنا. مرد نیاز داشت به فداکاری اما بی هیچ توقعی. او جانش را برای همسرش می داد اما هیچ از او نمی خواست. حتی وقتی زن هیچ غذایی برایش اماده نمی کرد هیچ نمی گفت. خودش را با یک کاسه ماست و چند تکه نان سیر می کرد. مرد عجیبی بود. همیشه وقتی زن از او می پرسید غذایت را دوست داشتی می گفت بهترین غذایی بود که در عمرم خورده ام. تمام محبتش در کلام به همین جمله ختم می شد. البته گاهی هم پیش می آمد که هیچ نمی گفت. معلوم بود غذا باب میلش نیست. مرد دروغ گو نبود. اما زن حالا می دانست که مرد او را با تمام وجود دوست دارد. حالا که سی سال از ازدواجشان گذشته بود و موهای هر دویشان سفید شده بود و تنها دخترش به شهر دیگری رفته بود. حالا می دانست عشقی که هیچ گاه بر زبانشان نیامده همیشه در قلب هایشان جاری بوده است. عشق واژه ای مقدس است. دم دستی نیست که به راحتی بر زبان بیاید تنها باید در ریتم ملایم زندگی شنیده شود. عشق پاک و بی انتها با طعم آن اسموتی خنک، رودخانه را دوباره پر آب کرده بود. جوشان و خروشان دست هایش را به روی زنی که هنوز هم او را می پرستید، گشوده بود. سمفونی ملایمی از موزارت از صفحه گرامافون شنیده می شد. درهم آمیختن موسیقی با ضربان قلب و صدای نفس هایشان، سمفونی تازه ای را خلق کرده بود. سمفونی عشق.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *