بوفالویی در کتابخانه

مثل یک بوفالو بزرگ بود، رایحه تند و تیزش از میان قفسه های کتاب گذر کرده بود و به راهرویی رسیده بود که من هم آنجا بودم. نفس کشیدن در آن فضای آکنده از بوی ترش و مانده عرق، برایم سخت بود. چند بار خواستم بی خیال کتاب هایی شوم که استاد در کلاس درسش توصیه کرده بود که بخوانیم. اما استاد حتما می گفت که عذر و بهانه است. نمی خواستم عذر و بهانه ای برای انجام ندادن کارهایم داشته باشم. از اینکه دانشجویی تنبل به نظر برسم بیزار بودم. چند قدم جلوتر می روم. سعی می کنم بدون این که با او برخوردی داشته باشم از کنارش رد شوم و به راهروی شماره ۱۳ خودم را برسانم. برای رسیدن به کتاب های مورد نظرم باید راهرویی گذر می کردم که بوفالو آنجا جا خوش کرده بود. هرچه تلاش می کنم نمی شود. هیبتش از بوفالو هم بزرگ تر است. کتاب چرا ادبیات را می خواند. چنان سرگرم ورق زدن آن است که اصلا متوجه تقلای من نمی شود. حتما باید فرهنگی باشد که همچین کتابی را می خواند. من فقط بخش هایی از آن را خوانده ام. در کلاس، استاد به آن اشاره ای کرده بود. بالاخره مجبور می شوم از او خواهش کنم کمی به قفسه بچسبد تا من هر طوری هست خودم را از آن فضای اندک رد کنم. اما او اهمیتی نمی دهد. دوباره صدایش می کنم. انگار که صدایم برایش بسان وزوز پشه ای باشد، دستش را در هوا تکان می دهد و دوباره کتابش را می خواند. چرا او را در مخزن راه داده اند؟ راه را  کاملا بسته است. بازهم تقلا می کنم. در کشاکش تقلای بیهوده ام تنه ام به او می خورد. از این برخورد طوری ناراحت می شود که سریع برمی گردد به سمت من و باصدایی بوقلمون وار شروع به جیغ و داد می کند. به او می گویم منظوری نداشته ام و هرچه صدایش کرده ام نشنیده و مجبور شده ام. اما او اهمیتی به من نمی دهد. مثل سیلی ویرانگر بر سرم آوار می شود و با کلماتی رکیک به سان کلنگ و تبر بر جانم می افتد . از کرده ناکرده خود پشیمان می شوم. بی جهت برای تبرئه خودم، مرتب عذر خواهی می کنم. او هر لحظه عصبی تر می شود. عقب گرد چند قدمی را به عقب می روم. او هم به سمت من پا تند می کند. عطر تنش مشمئز کننده تر از قبل شده است. فاصله اش از من مرتب کم و کم تر می شود. کاش گاوبازی بلد بودم تا این بوفالوی وحشی را رام می کردم. چشمانش قرمز شده بود. به تی شرت قرمزم خیره شده بود. انگار رنگش بیشتر او را عصبانی می کرد. یک آن به فکرم رسید لباسم را از تنم در بیاورم و رهایش کنم. اما از ترس دوربین های مدار بسته این کار را نکردم. فکر این که بعدا با چک کردن دوربین ها یک نویسنده متشخص را عریان ببینند لرزه بر اندامم می انداخت. سرعتش بیشتر شده بود. چطور با آن وزن و هیبت به این سرعت حرکت می کرد. سرعتش که زیاد می شود به قفسه ها برخورد می کند. کوهستانی از کتاب را پشت سرش به جای می گذارد. فریاد می زنم شاید صدایم به آن دو کتاب دار صامت و ساکت برسد اما انگار  علاوه بر زبان گوش و چشمی  هم ندارند. بی خود نیست که اجازه می دهند هر کسی وارد مخزن شود.  تمام نیرویی که در بدن دارم را در پاهایم می ریزم و با سرعت هرچه تمام تر می دوم. شبح سیاه بوفالو رهایم نمی کند. در میان راهرو ها سرگردان می شوم. راه خروج را پیدا نمی کنم. خودم را به زحمت در راهرویی که فکر می کنم به در خروجی می رسد می اندازم. راهرو انتها ندارد. می دوم و او هم پشت سر من است. آنقدر سریع حرکت می کنم تا به نقطه آخر می رسم. اما هرچه سریع تر می روم او هم بر سرعتش می افزاید. بر می گردم او درست پشت سر من است. حالا روی سرش دوشاخ بزرگ هم جا خوش کرده است. حتما خیلی عصبانی است. من هم یک زایده در چشمم دارم که در مواقع عادی دیده نمی شود اما وقتی عصبانی می شوم چنان بزرگ و ناهنجار می شود که انگار شاخی در چشمم دارم. چشم هایش از قبل قرمز تر شده است. من فقط وقتی گریه می کنم چشم هایم قرمز می شود. هیچ وقت موقع عصبانیت چشم هایم را در آینه ندیده ام. نمی دانم شاید چشم های منم مثل بوفالو قرمز می شود. سرش را به سمت قلب من نشانه می گیرد. فقط یک دقیقه مانده تا روی سنگ قبرم بنویسند شهید کتاب، اما شانس می آورم که کتاب قطور بینوایان را می بینم. می خواهم با آن چنان بر فرق سرش بکوبم که هلاک شود و من نجات پیدا کنم. کتاب را که بر می دارم از دستم سر می خورد و روی کف زمین باز می شود. نفسم را در سینه حبس می کنم و اشهدم را می خوانم. اما به یک باره دستی از کتاب دراز می شود و مرا با سرعت به درون کتاب می کشد. احساس می کنم صدای پاهای بوفالو رو شنیدم. چنان بر سقف دادگاه ضربه می زند که سقف ترک می خورد. اما قاضی می گوید نگران نباشید طبقه بالا کمی تعمیرات هست اما اینجا ساختمان محکمی است. کمی آرام می گیرم اما لباس قرمز حالا در تنم نیست معلوم نیست کی آن را از تنم در آورده ام. لباس مجرمین را پوشیده ام. دست هایم بسته است. چشم می گردانم. سالنی بزرگ با آدم هایی با چهره های سرد و بی روح که روی صندلی نشسته اند و انگار به تماشای تئاتر آمده باشند، به دهان قاضی خیره شده اند. من اینجا چه می کنم. به قاضی نگاه می کنم. حکم را می خواند. محکوم به حبس ابد. چه کسی محکوم شده است؟…جز من کسی در صندلی اتهام نیست. من را می گوید؟… به چه جرمی؟ من که آزارم به مورچه هم نرسیده است. فقط همین چند دقیقه پیش بود که از ترس جانم، می خواستم یک نفر را بکشم. اما من که نتوانستم کاری کنم. نکند واقعا مرده باشد. نه باور نمی کنم. واقعا جرمم چیست؟…

قاضی دوباره حکم را با جزییات می خواند. جرمم دزدین یک قرص نان است. امکان ندارد. من فقط چند کتاب می خواستم. چه تراژدی وحشتناکی.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.