نامه هایی در باب خودشناسی

نامه اول

قبل از هرچیز بگذار برایت خاطره ای را بگویم:

چند روز پیش، دوستی مطلبی را برایم گفت که خودم می دانستم. منتها می خواستم آن را نادیده بگیرم تا زندگی ام برهم نخورد. اما انگار حرف آن دوست، تمام احساسات و هیجانات پنهان شده ام را بیرون کشید. چند ساعت بعد بدون تامل عین آن حرف را به همسرم انتقال دادم. می دانی  تصور کنی چه اتفاقی افتاد؟ تصورش هم سخت است. با آنکه بین من و همسرم هیچ مشکلی وجود نداشت اما در آن لحظه بحثی داغ میانمان شکل گرفت.

 من چند کار اشتباه را به طور همزمان با هم انجام دادم. اول اینکه موقعیت همسرم-از سرکاربازگشته و به شدت خسته بود- را نسنجیدم. بعد هم آن حرف را خیلی تلخ و نسنجیده- تحقیرآمیز- انتقال دادم و بدتر از همه آنها این بود که بعد که او خواست در مقام دفاع بربیاید از دست او ناراحت شدم و  برای ناراحتی هایم دلایل واهی آوردم. من در گفت و گوی با دوستم از چیزی رنجیده بودم. اما نمی دانستم چیست. رنجشم را بر سر همسرم خالی کردم و جدالی میان ما صورت گرفت و نراحتی ام شدت یافت. بعد نشخوارهای ذهنی ام شروع شد و مرتب خودم را به خاطر حرفی که گفته بودم توبیخ می کردم. دائم می گفتم ای کاش آن حرف را نگفته بودم.

عزیز من در دعوا حلوا خیرات نمی کنند. برای ما هم از این قائده مستثنا نبود و همسرم مرتب با دست گذاشتن روی نقاط ضعف من، مرا شکنجه می داد. در نهایت من واکنش گریز را انتخاب کردم. خوب شد که تو آنجا نبودی. نمی دانم شاید هم اگر بودی اصلا هیچکدام این بحث ها صورت نمی گرفت. اما خوب شد که نبودی، چون نمی خواستم شاهد شکستنم باشی. من شکسته بودم و نیاز به تنهایی داشتم که بتوانم  شکسته های وجودم را دوباره از نو بسازم و درک کنم که چه اتفاقی افتاده است. فقط چند روز ننوشته بودم. زمانی که می نوشتم، نوشته هایم می توانست باعث شود که بلند بلند فکر کنم و احساساتم را از تاریک ترین زوایای ذهنم بیرون بکشم و خودم را بهتر بشناسم. من باید می نوشتم. اما در آن خیابان بلند، مجالی برای نوشتن نبود. شروع کردم از ابتدای روز، تمام اتفاقاتی که بر من گذشته بود را بررسی کردم. باورت می شود، من پنج صبح  بیدار شده بودم. چند جا رفته بودم و مهمان هم داشتم و آخر سر هم کارهای آشپزخانه را به تنهایی انجام داده بودم. من فقط بی خواب بودم و این بی خوابی و خستگی باعث شده بود که دچار این اشتباه وحشتناک شوم.  بعد از اینکه به اشتباهم پی بردم، توانستم بحران پیش آمده را به صورت موقت حل کنم. مدیریت کامل آن بحران نیاز به تامل و تفکر بیشتری داشت و لازم بود که من بیشتر به احساسات سرکوب شده ام توجه کنم. شناخت خود، یکی از مسائلی است که باعث می شود با این بحران ها کمتر دست و پنجه نرم کنیم. روز بعد بدون توجه به برنامه همیشگی ام تصمیم گرفتم که بیشتر بخوابم. وقتی از خواب بیدار شدم تمام اتفاقات دیروز مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشتند و منو توانستم با نوشتن و فکر کردن همه چیز را حلاجی کنم.  و بعد از اتمام مراقبه ای که داشتم به همسرم زنگ زدم و با او گفت و گویی مناسب انجام دادیم. بعد از پایان گفت و گو دیگر هیچ دلخوری نبود. من مصر هستم که تو به شناخت خلقیات و درونیات خودت روی بیاوری تا آسیب هایی را که من و پیشینیانم دیده ایم، تو نبینی. همه این ها باعث می شود که تصمیم گیری های درست تر در زندگی داشته باشی. بگذار یک حقیقت را به تو بگویم که ما دوستمان را بهتر از خودمان می شناسیم. برای اینکه همیشه می ترسیم که به ناشناخته های درونمان نفوذ پیدا کنیم. شناخت یک سیاره در جایی از کهکشان برایمان از شناختن خودمان ساده تر است. اگر خوب به خودت توجه کنی، با طبیعت و طبعت بیشتر آشنا باشی، توصیه های یک کتاب روانشناسی که بیشتر کلی است و برای موارد خاص نوشته نشده است، باعث دردسر تو نمی شود. می توانی با استفاده از خلقیات خودت، توصیه های ارزشمند را شخصی سازی کنی  و آن طور که مناسب تو است از آن بهره بگیری.

با بازخورد یکی از خواننده ها، نامه ای را که در اوایل شروع نوشتن، نگاریده بودم را بارها بازخوانی کردم و در نهایت تصمیم به تغییراتی در این نامه گرفتم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

3 دیدگاه در “نامه هایی در باب خودشناسی

  • مهر ۱۹, ۱۴۰۰ در ۵:۵۴ ق.ظ
    Permalink

    نه .
    من خودم را جای مخاطب این نامه گذاشتم تا احساس او را هنگام شنیدن توصیه‌هایتان دریابم . هر بار که از خودشناسی‌ام گفتید پتک عدم اعتماد به نفس بر سرم وارد شد و خودم را تنهاتر از قبل و زبون یافتم . بکار بردن بیست و یک بار عبارت خودشناسی و مشتقات آن در نامه‌ای کوتاه را ، حمله‌ای همه جانبه به شخصیت خودم دیدم که از جبر روزگار در معرض تهاجم قرار گرفته است . نه خودم را یارای مقابله دیدم و نه رشته سودمنی را در نوشته‌تان یافتم . وقتی به پایان نامه رسیدم گویی خودم هم تمام شده‌ام ، غریبه‌تر از قبل با خودم .
    اما
    خب بنظرم اگر این فرد توانایی شناختن خود را داشت ، پیش از این اقدام کرده بود . واقعا بیست و یکبار نهیب خودشناسی ، کوبنده نیست ؟
    خوشبختانه در جایگاه بالاتر و فهمیده‌تری قرار دارید . من بودم ، در کنار مخاطب قرار می‌گرفتم و “به مرور” و بدون هیچ توصیه‌ای ، خودش را به خودش می‌شناساندم . اول هم از صفات نیک و توانمندی‌های بالفعل او شروع می‌کردم . وقتی او با قابلیت‌هایش آشنا می‌شد پذیرش نکات مبهم یا منفی شخصیتش برایش آسان‌تر می‌بود . این کار گرچه زمان‌بر است ولی برای نجات یک انسان لازم است بیش‌تر از خود مایه بگذاریم . نه با توصیه ، بلکه با عمل . صدای کردار از صدای گفتار بلندتر است .

    پاسخ دادن
    • مهر ۱۹, ۱۴۰۰ در ۶:۱۲ ق.ظ
      Permalink

      ممنون از باز خوردتون. بازخوردها خیلی می توانند برای نوشتن به من کمک کنند.

      پاسخ دادن
      • مهر ۱۹, ۱۴۰۰ در ۱۲:۰۰ ب.ظ
        Permalink

        داشتم مطالب وبلاگتان را بررسی می‌کردم‌ . نامه ۲ ؟ بنظرم خوانده بودم!! ولی مثل این که نه….. نخوانده‌ام چون مطلبش جدید است . پس آن را طبق معمول با دقت خواندم . دیشب میخواستم صفتی از شما را بازگو کنم اما بیان آن را به تعویق انداختم . امروز با مطالعه نامه شماره ۲ و این که نقش‌تان را در بگو مگوی خانوادگی پذیرفته‌اید ، باید عرض کنم که یکی از صفات بارز شما را “انصاف” توصیف می‌نمایم . اگر تمام آنچه را که از علم کسب کرده یا از طریق تجربه آموخته‌اید توام با هم به کار بندید ، تا صفت انصاف در انسان نباشد همواره با کاستی روبرو خواهد بود .
        متن نامه ۲ به پایان رسید . متوجه شدم بر روی آن ۲ دیدگاه وجود دارد . کنجکاو شدم . بخش دیدگاه را باز کردم . یادداشت خودم بود . یعنی اینقدر بی دقت بوده‌ام که یادداشت مربوط به نامه بعدی را در نامه شماره ۲ گذاشته بودم ؟ پس اون نامه قبلی کجاست ؟ دنبالش گشتم . ندیدمش . ناگهان متوجه موضوعی شدم . نویسنده ، نامه را بازبینی و ویرایش کرده بود .

        پاسخ دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.