لیلا علی قلی زاده

آب‌نبات کشی

اتاقش خالی شده بود. خالی از او. خالی از یادگاری‌های او. جای خالی‌اش روی تخت زیادی به چشم می‌آمد. میز کنار تختش هنوز بود. یک ظرف آب‌نبات کشی روی میز از همان سالی که او رفت، جا مانده بود. سفت و سنگی. بازش که می‌کردی عطر کهنگی آن توی ذوقت می‌زد. انگار این یکی را یادشان رفته بود. خیلی چیزها دیگر سر جایشان نبود. خبری از ترمه‌ی روی میز هم نبود. شکلات‌خوری برنزی کنده‌کاری شده هم سر جایش نبود. تابلوهای نفیس روی دیوار یکی‌ یکی از دیوارشان دل کنده بودند و رفته بودند روی دیواری دیگر. زمین هم سرد و بی‌عاطفه. خالی از رنگ.  از آن همه اثاث فقط همین چند تکه مانده بود و این ظرف بی‌ارزش آبنبات‌های کشی. کسی رقبت نکرده بود، آب‌نبات کشی‌ها را با خودش ببرد. مادر بزرگ همیشه این ظرف شیشه‌ای کوچک را جایی در لباسش پنهان می‌کرد. هنوز شیشه عطر تنش را می‌داد. پیر و کهنه و کمی شیرین. لابد وقت مرگش هم هنوز زیر جلیقه‌اش بود. عاشق آب‌نبات بود. یک آب‌نبات را می‌گذاشت گوشه لبش. خیس می‌خورد و او با زبانش آرام آرام طعمش را مزه‌مزه می‌کرد. از آن آب‌نبات‌ها در نبود بزرگ‌ترها به بچه‌ها هم می‌داد. بزرگ‌ترها ادا و اطوار داشتند. مدام نگران سلامتی دندان‌هایشان. ظرف آب‌نبات کشی تنها چیزی بود که از مادربزرگ به جا مانده بود. سال پیش بود که گفتند مادربزرگ رفته است. تازه کارهای اقامتم درست شده بود. نمی‌توانستم همه چیز را رها کنم. ماندم. حالا اینجا بودم. به اصرار عمو. باید می‌آمدم تا خانه را بفروشند. دو دانگ از خانه به نام من بود. بی حضور من نمی‌توانستند سهم‌شان را بردارند. لابد این آب‌نبات‌ها هم سهم من از مادربزرگ. کاش روز مرگش رسیده بودم. باید همان موقع یکی یکی آب‌نبات‌ها را باز می‌کردم و می‌گذاشتم گوشه‌ی لپم. می‌گذاشتم خوب خیس بخورند و بعد با زبانم آرام آرام مزه مزه‌شان می‌کردم. آنقدر آرام که روح مادربزرگ آرام آرام با من یکی می‌شد. حالا نمی‌شد. مادربزرگ هم اینجا بود، هوس خوردن هیچ‌کدام به سرش نمی‌زد. مادربزرگ از آب‌نبات‌های کهنه متنفر بود. بزرگ‌ترها حتی موقع مرگش هم ادا و اطوار داشتند. نگذاشته بودند بچه‌ها هم آب‌نبات‌ها را بخورند. این‌ها سهم من بود. یادگاری‌های من از مادربزرگ. یادگاری‌هایی از مادربزرگ آب‌نباتی‌ام. یادم باشد تا شب نشده، یک شیشه آب‌نبات کشی تازه برایش ببرم. مادربزرگ عاشق آب‌نبات بود.

و مادر بزرگ رفت. برای همیشه. یک هفته بعد از نوشتن این داستان. روحش شاد.

مادربزرگ‌هایتان را مثل یک آب‌نبات تا ذره‌ی آخر مزه‌مزه کنید. بگذارید شیرینی‌اش در وجودتان حل شود. بی‌عطر و طعم مادربزرگ، دنیا جای ترسناکی است.

 

لیلا علی قلی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.