قرار است هیچ کاری نکنم جز کتاب خواندن. ذهنم بیکار نمیماند. برایم کار میتراشد. نشستهام به خواندن کتاب حسد. یک رمان روسی دیگر. ذهنم نمیگذارد از این کتابخواندن کیفور شوم. میگوید کاری باری نداری؟ چه عایدت میشود از این کتاب خواندن؟ ذهنم بیقرار شده است. دمی هوس نقاشی به سرش میزند و دمی دیگر هوس تمیز کاری. میدانم اگر بروم سراغ نقاشی باز بازی در میآورد که چه؟ چه چیزی از این نقاشی عایدت میشود؟ اصلاً مگر نقاشیهای تو را هم کسی میخرد؟ چرا؟ «ه» خوابیده وسط خانه. این دومین روز از هفتهی صبحگاهیاش است و حسابی کم آورده است. چراغها خاموش. غذای از ظهر مانده روی گاز. پرنده در سکوتی وهمآلود خودش را زده به خواب. منتظر است که چراغی روشن شود، صدایی از کسی برخیزد، دست و پایی حرکت کند تا او هم در این همنوایی شبانهی اعضای خانه، نغمهای سر دهد. نقاشیها هر کدام در گوشهای از خانه روی هم تلنبار شدهاند. نقاشی نیمهکارهی اسب هم روی سهپایه. حوصله داشته باشم میروم سراغش، ولی به عمد لفتش میدهم. کار سفارشی بود، زود تمام میشد. درست شبیه تابلوی گربهای خوابیده روی پیانو که دخترک سفارش داده بود برای تولد معلمش بکشم. کاری مشترک. طرحش با او و رنگآمیزیاش با من. کارهای نیمهتمام کم ندارم. ذهنم نمیگذارد آنها را به انتها برسانم. وسط کار پشیمانی به بار میآورد. این چه نغمهی منزجر کنندهای است که مدام در سرم پخش میشود؟ ذهنم این روزها همین نوشتن را هم از من میگیرد. به هزار بهانه مجبورم میکند که از نوشتن فاصله بگیرم. همه چیز را مهیا میکنم برای نوشتن و ذهنم آن را کاری بیهوده میپندارد. میخواهد خیر سرش مرا به کاری نان و آب دار سوق دهد، ولی بعد میبینم که ساعتها نشستهام به تماشای فیلمی بیمعنا و ذهنم یکبار هم نمیگوید که رهایش کن. فقط میگوید حق داری. حالا خستهای باید کاری انجام دهی که خستهگی از تنت برود. ذهنم با زبان روسی هم مشکل پیدا کرده است. اساساً با هر زبان دیگری هم که مرا به چالش بکشد، مشکل دارد. میخواهد مرا همینطوری در سکون نگه دارد. از این سکون و ماندگی لذت میبرد. کتاب که میخوانم، کلماتی که کمتر به کار میبرم را جایی یادداشت میکنم. میخواهم بعد با این کلمات نقشهای ایجاد کنم. درست مثل همان نقشهای که با کلمات تازه یاد گرفتهی روسی ایجاد کرده بودم. یکبار موقع یادگیری کلمات تازه نقبی به کلمات کهنه هم زدم و تلاش کردم جملاتی بسازم. بعد جملات را به گوگل ترنسلیت سپردم، ترجمهاش درست همان چیزی بود که در ذهن داشتم. خیلی از یادگیری به روش تازه مشعوف شدم، ولی فقط همان یکبار بود. آن روش یادگیری نیاز به پهن کردن دفتر و دستک و تعدادی خودکار رنگی روی زمین داشت، ذهنم بعدتر شلوغی و بههمریختگی این روش را بهانه کرد. این روزها با ذهنم زیادی راه میآیم. باید در برابرش مقاومتی نفوذناپذیر داشته باشم. انعطاف زیادی با این ذهن متمایل به کاهلی و سستی، اصلاً کار پسندیدهای نیست. باید خودم را خوب تربیت کنم. باید نظم داشته باشم. نه از آن نظمها که خلاقیت را نابود میکند. نظمی که به هدف وابسته است و هیچ توجیهی را برای از زیر کار در رفتن نمیپذیرد. ذهن تنبل مدام نغمهی چه بشود و برای چه سر میدهد. حتی همین حالا هم که این متن را مینویسم، ذهنم میگوید که هدفت چیست که میخواهی آنچه که در سرت میگذرد را با دیگران به اشتراک بگذاری؟ مشکلی داری؟ چرا نمیخواهی در سکوت زندگیات را بکنی. بیخیال این نوشته و انتشارش شو. به چه دردی میخورد؟ داستانی در چنته داری آن را به اشتراک بگذار. نکند داستانهایت ته کشیده و دیگر هیچ ایدهای نداری؟ حالا میخواهی با این نوشتههای آبکی با این برونریزیهای ذهنی مزخرف خودت را نشان دهی که یکی بیاید و بگوید آفرین. ذهنم همهی اینها را به من میگوید و من بعید میدانم که بتوانم این نوشته را به پایان برسانم. در جدالم با این ذهن. میخواهم هر طوری هست خودم را ثابت کنم. میخواهم به او بگویم که این نوشته هرچند به ظاهر آبکی باید باشد تا قدمهای بعدی شکل بگیرد، ولی او ناظر بر نوشتههای من است و قهقهای تمسخرآمیز سر میدهد. کم آوردهام. در یک دودلی سینوسوار. منتشرش میکنم؟ فقط چند ثانیه وقت دارم. از جایم بلند شوم برای خاموش کردن شعله، بیخیال انتشارش میشوم. دکمهی انتشار را میزنم. بیویرایش و از نو خوانی. هر چه بادا باد.
نوشته شده توسط لیلا علیقلیزاده