گردنآویزش خیلی میارزید. شاید قد یه خونه توی سعادتآباد. آویزش گل رزی بود اندازهی کف دست با دوتا جواهر قیمتی به اندازهی یک بادوم درشت. همیشه به گردنش بود. فقط وقتی میرفت سفر از گردنش بازش میکرد و میداد دست مادر که امینش بود و هیچ چشمی به مال او نداشت.
لباس پوشیده بودم و داشتم خودم رو توی آینه ورانداز میکردم که نگاهش به سینهی خالی از زینتم افتاد.
«تو چرا هیچی ننداختی؟ مگه مرتضی سر عقد برات یه سرویس نگرفته بود؟ بدون طلا میخوای بری عروسی فامیل شوهر؟»
«طلام دست ثریاست.»
«چرا؟ طلا رو پسرش خریده و خودش ازت گرفته؟»
«نه. اینطوریا نیست. بابت پول پیش خونه برش داشته. پول پیش رو که جور کنیم پسمون میده.»
«یعنی چی؟ یعنی تو همینطوری با این سر و سینهی خالی میخوای بری عروسی. فکر آبروت نیستی دختر؟»
«خوب چی کار میشه کرد؟ چارهای نیست.»
«بیا این گردنآویز رو بنداز گردنت.»
«آخه. این خیلی گرونه. اصلاً به قد و قوارهی من نمیاد. هر کی ببینه میفهمه عاریه است.»
«از کجا میخوان بفهمن؟مگه تو چته؟ عروس با این همه کمالات نباید جلوی فامیل شوهر بیچیز و ندار ظاهر بشه.»
«ثریا که میفهمه عاریه است.»
«خوب اون بفهمه. اگه پسرش عرضه داشت، سرویس زنش نباید دست مادرش میبود. اون که مهم نیست. بقیه نباید بفهمن که دست و بالت خالیه.»
«آخه من همش ترسم از اینه که یه چیزیش بشه.»
«نمیشه. من از تو خیالم راحته. تو هم مثل مادرت امانتداری.»
«به ثریا بگم از کی گرفتم؟ اگه بفهمه از تو گرفتم بعدتر توقع میکنه و هرچی بشه میگه برو از فامیل خودت پول قرض کن.»
«مگه من جز این گردنبند چیز دیگهای دارم. اونم که تا سرم رو بذارم زمین هفتتا ارثخور میان سراغش. بیخود توقع میکنه.»
مادر در تمام این مدت ساکت است. مدام لبش را میجود. نمیخواهد روی حرف عزیز حرفی بزند. امیدش به من است که این بار را نپذیرم.
من هم نمیتوانم روی حرف او حرفی بزنم.
گردنآویز را از گردنش میگشاید و پشت گردن من قفل میکند. در آینه خیره میشوم. این آویز برای گردن نازک من زیادی سنگین است. به ساعتی بعد میاندیشم که خوشیام به دلهره و ترس خواهد گذاشت. نه این گردنآویز برای من نیست. اصلاً چرا باید با گردنآویز دیگران ثروت نداشتهام را به رخ بکشم؟
لبخندی دروغین بر روی لبم مینشانم.
مغرورانه لبخند میزند.
مادر هم زورکی لبخند میزند.
عبایم را روی لباس میپوشم. شالم را بر سر میاندازم. خداحافظی میکنم و میروم بیرون از خانه. در پاگرد خانه گردنآویز را از گردن میگشایم و به دست مادر میدهم.
«خیالم راحت نیست. پیشت باشه. بذار خیال کنه که انداختمش. فقط بیدار بمون که برگشتم دوباره ازت بگیرمش.»
مادر باز هم لبخند میزند. اینبار از سر رضایت.
نوشته شده توسط لیلا علیقلیزاده