خانهی جدید بزرگ و دلباز بود.
مادر میخواست خانه را به همه نشان بدهد. در این بیست سال مستاجری تا حالا اینطور خانهای نصیبش نشده بود. راه به راه مهمانی میداد و اصلاً کاری به هزینههای سرسامآور مهمانی نداشت. حالا هم دوستان دوران دبیرستانش را دعوت گرفته بود.
سفرهی رنگینی چیده بود و با گشادهرویی از مهمانها میخواست که سر میز ناهار بیایند. خانم صاحبخانه اولیننفر بود که پشت میز آمد. ماهی را درسته با تیغش در چشم برهم زدنی بلعید. مادر گفته بود خوردن ماهی با آن همه تیغ کار سختی است و تنها برای حفظ آبرو و داشتن سفرهای پر رنگ و لعاب است که ماهی را در سفره قرار میدهد. الحق که ماهی به سفره رنگ و لعاب زیادی بخشیده بود، ولی حالا دیس ماهی خالی بود. تنها چند پر جعفری و چند تکه پوست نارنج ته دیس مانده بود. فکر کردم حالا تیغ ماهی در گلویش گیر میکند و دیگر نمیتواند چیزی بخورد، ولی او مثل بمبی سفره را به کسری از ثانیه منهدم کرد. مهمانهای دیگر هاج و واج مانده بودند و به این رفتار غیر متمدنانهی خانم صاحبخانه نگاه میکردند. وقتی خانم صاحبخانه یک لیوان دوغ برای هضم بهتر غذا طلب کرد، مادردستهایش را بالا برد و کف هر دو دست را روی شقیقههایش قرار داد و طوری فشار داد که فکر کردم همین حالاست که جمجهاش زیر دستانش خورد شود. آبرویش جلوی بقیهی مهمانها رفته بود. به هرحال از روی استیصال خانم صاحبخانه را دعوت کرده بود و دعوت نکردنش اجتنابناپذیر بود. صاحبخانه این خانهی بزرگ و دلباز را به قیمت خوبی به ما داده بود و تنها شرطش این بود که در مهمانیهای زنانه همسرش را هم دعوت بگیریم. مادرم فکر کرده بود خانم صاحبخانه خیلی تنهاست و از روی دلسوزی و ترحم تن به این معاهدهی ننگین داده بود. فکر کردم اگر جای مادر بودم سرم به دوران میافتاد و استخوانهای کاسهی سرم هم به زقزق میافتاد. مادر خوب روی پا مانده بود و هنوز در حال پذیرایی از مهمانها بود.
مادر چیزی نمیگفت، لبخندش کمکم محو شده بود. لب و لوچهاش آویزان و چشمهایش تنگ و هر آن ممکن بود گریهاش بگیرد. موقع تعارف چای و شیرینی سعی کرد سن و سال خانم صاحبخانه را نادیده بگیرد و اول به بقیهی مهمانها تعارف کند. هر وقت با پدر هم حرفش میشد، چای میآورد، ولی به پدر تعارف نمیکرد و میگذاشت روی میزی که از پدر دور بود و اینطوری خودش را خالی میکرد. مادر نمیتوانست بد باشد و ناراحتیاش را در همین چیزهای کوچک نشان میداد. ظاهراً این رفتارش به چشم خانم صاحبخانه هم آمده بود و خوشش نیامده بود، چون بیهوا از جایش بلند شد و قصد رفتن کرد. مادر الکی تعارف کرد که بماند، ولی نپذیرفت و رفت. بعد از رفتن او مهمانها دسته جمعی آخیش بلندی گفتند. خانم صاحبخانه غریبهای بود میان جمع دوستان قدیمی. خوش سر و زبان هم نبود که دیگران از بودنش در جمع احساس خوبی داشته باشند. مدام بقیه را از پشت آن عینک نمره بالایش زیر نظر میگرفت. یکی گفت: «بخدا من حواسم بود که حساب دست به آب رفتن مهمونا رو هم داره.»
دیگری گفت: «خدا صبرت بده عزیزم از اون صاحبخونههاست. انگار هیچی تو خونشون پیدا نمیشه که مثل قحطیزدهها افتاده بود به جون سفره.»
و آن یکی: «دیدی ماهی رو چه جوری لمبوند؟ خدا به دور. گفتم الاناست که خفه بشه.»
این حرفها موجب رنجش و خجالت مادر میشد. بعد از عمری دوستانش آمده بودند و آبرویش جلوی آنها رفته بود. پشت هم عذرخواهی میکرد و در جواب میشنید که تو چه تقصیری داری و باز هم بدگویی پشت صاحبخانه.
مهمانها به قدری از رفتن صاحبخانه خوشحال بودند که منتظر نمانده بودند خانم صاحبخانه دور شود. اصلاً شاید بلند بلند میگفتند که او بشنود. خانم صاحبخانه کلیدش را جا گذاشته بود. آمده بود در بزند که آن حرفها را شنیده بود و همانطور پشت در گوش خوابانده بود ببیند دیگران در موردش چه میگویند.
خانم صاحبخانه دنبال کلید نیامد. تا آمدن همسرش روی پاگرد خانهشان منتظر نشست. فردای آن روز صاحبخانه عذرمان را خواست و داغ آن خانهی بزرگ به دلمان ماند. کاش مادر مهمانی زنانه نمیگرفت. به گمانم چشم یکی از آن مهمانها شور بود. شاید هم آه پدر بود، آخر یک هفته قبل مهمانی به مادرم گفته بود که کمی مراعات او را بکند و بیخیال مهمانی شود.