خانم سماوات پشت ویترین کتابفروشی ایستاده بود و دزدکی به بهانهی نگاه کردن به کتابها آقای فرحت را دید میزد. گذر زمان کمی گرد پیری روی موهای آقای فرحت پاشیده بود، البته نه آنقدر که با پانزده سال پیش تغییر چندانی کرده باشد. سالها پیش، وقتی به دنبال کتاب خودش برای اولین بار به کتابفروشیاش پا گذاشته بود، آقای فرحت عینک به چشم نداشت.
نشسته بود پشت میز و داشت مثل همانروز کتابی میخواند. از آنجایی که ایستاده بود، نمیتوانست عنوان کتاب را ببیند. دوست داشت وارد کتابفروشی شود، ولی نگران بود که آقای فرحت او را بشناسد. شاید هم نگران بود که نشناسدش. چند دقیقهای همانجا ایستاد و بالاخره بر تردیدش فائق آمد و پا به درون کتابفروشی گذاشت.
آقای فرحت سر بلند کرد. چند دقیقهای او را ورانداز کرد و بعد گفت: «بفرمایین. فرمایشی داشتین؟»
آقای فرحت او را نشناخته بود. چیزی در وجودش شکست. دو سال تمام در آن کتابفروشی کار کرده بود. زمان کمی نبود. اگر آقای فرحت جای او بود، محال بود او را نشناسد.
خانم سماوات با صدایی آهسته گفت: «دوست دارم کمی توی کتابفروشی قدم بزنم و کتابهای تازه منتشر شده رو ببینم. از نظر شما اشکالی نداره؟»
آقای فرحت چشمهایش را کوچک کرد. عینکش را از چشم برداشت و چند ثانیهای به خانم سماوات خیره شد و بعد دوباره عینکش را به چشم گذاشت و گفت: «نه. چه اشکالی داره، ولی اگه بگین که دنبال چه جور کتابی هستین، بهتر میتونم راهنماییتون کنم.»
خانم سماوات در حالی که به سمت راهروی داستانهای ترجمه شده میرفت، گفت: «خودم از پسش برمیام. دنبال رمانهای خارجی هستم.»
آقای فرحت عینکش را دوباره از چشم برداشت و از پشت به پرهیبت خانم سماوات نگاهی انداخت و گفت: «قبلاً اینجا بودین؟»
خانم سماوات وانمود کرد که صدای آقای فرحت را نشنیده است و کتابی را از قفسه برداشت و تورقش کرد.
آقای فرحت با لحن یک آشنا گفت: «تازه چاپ نشده، ولی شمارهی جدیدشه. به هوای دزدیدن اسبها. کتاب خوبیه. بعید میدونم نخونده باشیش.»
چند قدم به سمت خانم سماوات جلو آمد.
دوباره گفت: «یه کتاب دیگه هم تو بخش تألیفیها هست. به هوای دزدیدن کتابها. چاپ چهارمشه. خیلی جذابه. ماجرای یه دختریه که پول نداشته کتاب بخره و میاد توی یه کتابفروشی کار میکنه و اونجوری دزدکی کلی کتاب میخونه و بعد یه ماجرای عاشقانه پیش میاد.»
خانم سماوات نمیتوانست حرف بزند. آقای فرحت او را شناخته بود. بیجهت با ورق زدن کتاب نگاهش را میدزدید.
آقای فرحت گفت: «زمان زیادی هست که ندیدمت.»
خانم سماوات کتاب را در قفسه گذاشت و با آقای فرحت چشم در چشم شد. گفت: «نمیدونستم چی پیش میاد. امیدوار بودم نشناسیم.»
آقای فرحت گفت: «میشه خانم سماوات رو کسی نشناسه؟ اون سالها یه جمله رو از تو زیاد میشنیدم. میگفتی اگه دزد بودی، کتابدزد میشدی. این جمله رو توی کتابت هم استفاده کرده بودی.»
خانم سماوات گفت: «میشه یه لیوان آب بهم بدی؟»
آقای فرحت گفت: «بله، ولی میدونی که باید برم اون پشت و میترسم تا برگردم، رفته باشی. مثل اون روز که رفتی و به جای کتاب دل من رو دزدیدی و بردی.»
خانم سماوات گفت: «نمیتونستم بمونم. اگه میموندم ازم متنفر میشدی. رویای نویسندگی مهمترین مسئلهی زندگیم بود.»
آقای فرحت گفت: «تو به جای من تصمیم گرفتی. من همراه خوبی میشدم. قرار نبود سدی باشم در برابر رویاهات.»
اشک در چشمهای خانم سماوات نشست.
آقای فرحت گفت: «هیچ خبری ازت نداشتم تا اینکه اسمت رو توی روزنامه دیدم. تازه اون موقع بود که فهمیدم که وقتی اومدی کتابفروشی و دنبال فلان کتاب میگشتی، دنبال کتاب خودت بودی. میخواستی ببینی کسی تو رو میشناسه یا نه.
- هیچ کسی من رو نمیشناخت. چندتا کتابفروشی دیگه هم رفته بودم، ولی نمیدونم چرا یهو به تو گفتم دنبال فروشنده نیستین.
+ منم گفتم چرا بدم نمیاد که یه همکار داشته باشم، هرچند که نیازی نداشتم، ولی از تو خوشم اومده بود. وقتایی که غیبت میزد، یواشکی نگاهت میکردم. طوری توی کتابها غرق میشدی که تعجب میکردم از استخدام فروشندهای مثل تو.
- تحملت زیاد بود. من خیلی کاری نبودم. حتی وقتی مشتری هم بود، غیبم میزد. وقتایی که دربارهی فلان کتابی که یواشکی خونده بودم با هام حرف میزدی، دلم میخواست منم دربارش حرف بزنم، ولی میترسیدم مچم رو بگیری.
+ ولی آخرش که چی. خودت رو لو میدادی. مثل همین حالا. اگه از بین این همه کتاب بیای سراغ کتابی که عاشقش بودی، معلومه که هنوز همونی. تغییر نکردی.
گونههای خانم سماوات گلانداخت. چشمهایش را دزدید.
+ دلم برات تنگ شده بود.
- راستش. منم دل تنگ اینجا بودم. خیلی وقتها دلم میخواست بیام اینجا و دزدکی از پشت ویترین نگات کنم، ولی میترسیدم که بعدش نتونم برم.
+ کتابفروشی سود چندانی نداشت. دوستان و آشنایان اصرار داشتند، این کتابفروشی رو ببندم و برم با پولش یه زندگی تازه بسازم، ولی همش فکر میکردم اگه اینجا رو بفروشم دیگه پیدات نمیکنم.
- ازدواج کردی؟
+ میشد ازدواج نکنم؟ چند سالی منتظرت بودم، اگه ازت یه بلهی خشک و خالی هم گرفته بودم، منتظرت میموندم، ولی تو بیخبر رفتی. تو چی؟
- اگه قرار بود ازدواج کنم که همون موقع بهت جواب مثبت میدادم. بچه هم داری؟
+ راستش نه. بچهدار نشدم.
- لابد خانومت هم گذاشت و رفت.
آقای فرحت خندید و گفت: «مگه قصه است. نه بابا. خانمم از اولم بچه نمیخواست. من اصرار داشتم.»
خانم سماوات دلش میخواست، چیز دیگری میشنید. با شنیدن این جملات احساس عجیبی به او دست داده بود. به آن دو سال کتابفروشی برگشته بود. به تمام خاطرات خوشش. دوسالی که دستمایهی تمام نوشتههایش شده بود. یک نویسندهی موفق بود، ولی در تمام این مدت مردی را نیافته بود که به اندازهی آقای فرحت دوستش داشته باشد. جای خالی عشق را همیشه در دلش احساس میکرد. کاش پایش را داخل کتابفروشی نگذاشته بود. به یکباره تنها شد.
آقای فرحت گفت: «کجایی؟ انگار اینجا نیستی.»
خانم سماوات لبخندی زورکی زد و گفت: «باید دیگه برم. امروز کلی کار دارم.»
آقای فرحت گفت: «بازم همدیگه رو ببینیم؟»
خانم سماوات گفت: «فکر نمیکنم کار درستی باشه. به هر حال یه زمانی یه چیزی بین ما بوده و الان دیدار دوباره درست نیست.»
آقای فرحت گفت: «بعد این همه سال اومدی و باز میخوای بری. دیگه نمیشه بری. باید بیای و همینجا همکار من بشی. میتونم طبقهی بالا رو بدم برات درست کنن که اونجا راحت بنویسی. میتونیم دوباره از نو شروع کنیم. یه فرصت دوباره.»
خانم سماوات با بهت به آقای فرحت نگاه میکرد.
آقای فرحت گفت: «قول میدم مزاحم کارت نشم.»
خانم سماوات گفت: «آقای فرحت شما جدی میگین؟ همسرتون ناراحت نمیشه؟»
آقای فرحت گفت: «همسرم؟ آهان همسر سابقم. فکر نکنم به اون ارتباطی داشته باشه.»
خانم سماوات گفت: «شما گفتین که جدا نشدین.»
آقای فرحت گفت: «من؟ گفتم به خاطر بچهدار نشدنم نرفت، ولی دو سال پیش با خواهرش رفت کانادا و بعدم از من خواست برم پیشش. منم که نمیتونستم از این کتابفروشی دل بکنم راضی نشدم. اونم اونجا غیابی طلاق گرفت.»
خانم سماوات گفت: «مثل قصهی کتاب با وجود اینکه شهر تغییر کرد، کتابفروشی تو تغییر نکرد.»
آقای فرحت گفت: «ته دلم همیشه مطمئن بودم که برمیگردی. حالا چی کار میکنی؟ برم دو تا چایی بریزم و با هم بشینیم صحبت کنیم یا بازم میری؟»
خانم سماوات گفت: «ازم ناراحت نیستی؟»
آقای فرحت خندید و گفت: «اون اوایل ناراحت بودم، ولی بعد که کتاب به هوای دزدیدن کتابها در اومد و خوندمش، دیگه ناراحتی نبود. همش منتظرت بودم.»
خانم سماوات لبخند زد. شاید باید اینبار شهامت به خرج میداد و میماند.