ماشین سفید

لیلا علی قلی زاده در ماشین سفید

ماشین سفیدش بود را هفته ای یک بار در روز یک شنبه از پارکینگ خانه اش واقع در کوچه ای دنج خارج می کرد. همه محل این را می دانستند.

آن روز دوشنبه ساعت در حدود پنج بعدازظهر بود که صدای فریاد دخترکش را شنید که می گفت:«مامان، مامان ماشین نیست».

 پیش خودش گفت:« چه شوخیه بی مزه ای».

 لحظه ای بعد، وقتی صدای پاهای دخترک را شنید که دوان دوان از پله ها بالا می آمد به سمت در رفت. با دیدن قیافه نگران و بهت زده و دهان کج و کوله و چشم های خیسش فهمید که دروغ نمی گوید. حتما ماشین نبود که دخترکش چنین اطواری را به خودش گرفته بود. ماشین را با هزار قرض و قوله خریده بودند تا با ان به مسافرت بروند . اما از وقتی ماشین را خریده بودند، قوانین سفت و سختی برای رفت و امد وضع شده بود و آنها نتوانسته بودند، حتی یک بار هم به سفر بروند.

با این وجود زن هنوز آرام بود. با حفظ آرامشش به همسرش زنگ زد.

از او پرسید:« ماشین را تو برده ای»؟

 همسرش در جواب گفت:«چی می گی؟ یعنی چی مگه ماشین نیست و….»

 او گوشی را انداخته بود و با عجله چادر به سر تمام آن پله ها را دوتا یکی به پایین رفته بود.

همسرش ماشین را نبرده بود. ماشین در جای همیشگی اش نبود. به پارکینگ رفته بود تا مطمئن شود که ماشین نیست. شاید دخترش حواسش نبود. ماشین تمام همسایه ها در پارکینگ بود ، اما از ماشین او خبری نبود. ماشین واقعا نبود. تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که بدون فوت وقت به پلیس اطلاع بدهد و ماموران وظیفه شناس و خدوم نیروی انتظامی را در جریان سرقت خودرویشان قرار دهد. سریع شماره صد و ده را گرفت. ماموران را مطلع کرد. بعد از چندبار تماس گرفتن بالاخره از کلانتری مرکزی شهرستان شان ماموری را برای تهیه گزارش فرستادند. خواهر و شوهرخواهرش که همسایه شان بودند و چند نفری جلوی در خانه بودند که او با مدارک پیش مامور پلیس رفت. اولین مرحله گزارش سرقت انجام شد. مرحله بعد این بود که به اداره پلیس بروند و پلاک ماشین را قرمز کنند. اصلا نمی دانست پلاک قرمز یعنی چه؟ این را شوهرخواهرش گفته بود که اگر نروند هر جرمی که با ماشینشان، جناب سارق مرتکب شود به اسم آنها نوشته می شود. شوهرخواهرش اصرار داشت که خیلی سریع او را به  کلانتری برساند. اما زن منتظر شویش ماند. همان دم که برای تعویض لباس به خانه برگشته بود شویش از راه رسید . همسرش که کارش را رها کرده بود و با سرعت خودش را به محل وقوع جرم رسانده بود. با اینکه بی معطلی آمده بود اما همسایه ها می گفتند مثل همیشه خنده از لبانش کنار نرفته بود. انگار او هم هنوز باورش نشده بود. ماشینی با آن همه قفل و زنجیر از پارکینگ خانه شان آن هم درآن ساعت روز به سرقت رفته بود. اگر شوخی نبود، پس چه می توانست باشد. به اتفاق یکدیگر در حالی که کودکشان را به دست خواهر و شوهر خواهر سپرده بودند، به کلانتری رفتند. اما جز چند سرباز و مامور شیفت مامور دیگری برای رسیدگی به مشکل شان در آنجا حضور نداشت. بناچار به خانه برگشتند و  شبی را در استرس و ناراحتی گذراندند تا صبح شود. بلاتکلیفی و نگرانی از قرمز نشدن پلاک چنان فشاری برایشان به ارمغان آورده بود که تا صبح نخوابیدند.

وضعیتی که آنها داشتند وضعیت عجیبی بود. تازه به رختخواب رفته بودند که به عمق ماجرا پی بردند. در بهت و شوک بودند که چطور ماشینی که  به گفته پلیس و تولیدکنندگان محترم، ضد سرقت است به سادگی از پارکینگ خانه شان دزدیده می شود و آنها هیچ صدایی هم نشنیده باشند.آن روز زن بعد از آن شوک ناگهانی دیگر دست و دلش به کار نمی رفت. شامی که آماده کرده بود را نه خودش خورد نه همسرش، فقط  طفل بیچاره آن هم به اندازه یک پیاله کمی نوش جان کرد. بی آنکه به اندازه سر سوزنی احساس گرسنگی کنند زودتر از همیشه به رختخواب رفته بودند. اما هیچ کدامشان خواب درستی نداشتند و همان طور که قبلا هم گفته بودم اصلا خواب به چشمشان نیامد. دخترک هم که مثلا خوابیده بود، مرتب در خواب می گفت :« مامان ماشین توی پارکینگه».

 دم دم های صبح بود، بعد از نماز صبح که زن کمی خوابید اما چه خوابی. کابوسی وحشتناک دید. به خاطر انجام ندادن وظایفش توبیخ شده بود و استاد مربوطه به او می گفت:« این مشکلات که بیان میکنی همه عذر و بهانه اند». تمام تلاش آن یک سال و نیم اش که خواسته بود به چشم استاد بیاید و استاد او را هم مثل بقیه شاگردی زرنگ حساب کند بر باد رفته بود و بخاطر یک شب توبیخ شده بود. از شدت ناراحتی از خواب پرید. هنوز تا باز شدن اداره ها فرصت بود. دوباره چشم هایش را بست  و همان خواب را دید. با وجود تعهدی که در وجودش برای انجام وظایفش، احساس می کرد. اما به خودش می گفت:« اگر الان به وظایفت عمل کنی به خودت، همسرت و احساست خیانت کرده ای». کلمه های اغواگر، بیشتر از هر روز دیگری دور و برش پرسه می زدند. اما قادر نبود که آنها را روی صفحه کاغذ زندانی کند. هر جا که می رفت، حضور داشتند و دست از سرش بر نمی داشتند. گویی این سرقت هم سوژه خوبی برای نوشتنش باشد با این وجود نمی خواست خودش سوژه داستان هایش باشد. نمی خواست هیچ کلمه ای درباره آن سرقت عجیب بنویسد. حتی نمی خواست درباره آن با کسی هم حرف بزند. اما بعد از آن که پایش به کلانتری و آگاهی بازشد، بعد از بازجویی های غیر مفید و اظهار نظرهای دلسوزانه شان  که بیشتر حکم درد و دل پیدا کرده بود تا تجسس برای پیدا کردن ماشین، احساس کرد که باید بنویسد. نوشتن درمانی در همین لحظه بیشتر از هر لحظه دیگری به کارش می آمد. باز هم جای شکرش باقی بود  که می توانست بنویسد، نوشتن مایه آرامشش می شد. مطمئن بود اگر نمی توانست بنویسد همه چی سخت تر می شد. همان طور که برای همسرش سخت می گذشت.

کلانتری

از در ورودی کلانتری که وارد شدند، گوشی هایشان را به سرباز قد بلند ونسبتا درشتی دادند. بعد او آنها را به سمت زیر زمین دایره تجسس راهنمایی کرد. از چند پله پایین رفتند و وارد سالنی شدند که انتهایش سالن غذاخوری بود. در سمت چپ شان آرایشگاه، خوابگاه و یک اتاق که برای رسیدگی به پرونده های سرقت بود. سمت راستشان هم نماز خانه و دو اتاق دیگر قرار داشت که مرد بی توجه به انها وارد اتاق پرورنده های سرقت شد اما زن چشم چرخاند. یک اکواریوم بدون ماهی و دو صندلی شکسته و زوار در رفته هم در سالن بود. کاشی های شکسته توی سالن در همان نگاه اول توجه اش را جلب کرده بود. در حالی که داشت با نگاهش کاشی های شکسته توی سالن را می شمرد خط نگاهش به دیوار کشیده شد و از پای دیوار بالا رفت تا به  کلید برق های کثیفی افتاد که از کثیفی به رنگ سیاه در آمده بودند. همه جا را گند و کثافت گرفته بود. در تعجب بود که یعنی این مردان هیچ کدام قادر نیستند، محض رضای خدا یک دستمال نم دار به آن کلید پریزها بکشند. هنوز نوبتشان نشده بود و قبل  ازاینکه وارد اتاقی که پر بود از افرادی که برای سرقت موبایل و ماشینشان به آنجا مراجعه کرده بودند، برود، دوباره از سر بیکاری با نگاهش آنجا را واکاوی کرد. در خوابگاه باز بود. سه تخت فلزی دو طبقه با پتوهای کهنه و رنگ و رورفته کنارهم با فاصله قرار گرفته بودند و چند ردیف کمد هم کنار دیوار چیده شده بود. دو جفت کفش روی یکی از کمدها قرار داشت. چیز دیگری آنجا نبود جز اینکه پتوها خیلی نا منظم روی تخت ها قرار گرفته بودند. یاد حرف همسرش افتاد که می گفت: در ارتش به نظم خیلی اهمیت می دهند و باز یاد رفتار همسرش افتاد که چندان منظم به نظر نمی رسید. عجیب نیست اگر کارشان از پیش نرود. این افراد حتی به خودشان هم توجه نمی کنند.  نگاهش را از آن اتاق بیرون کشید و به آشپزخانه سرک کشید. یک تابلو بزرگ هم روی دیوار آشپزخانه بامضمون نظافت جزیی از ایمان است به چشم می خورد. باصدای همسرش به خودش امد و به اتاق بازرس دایره سرقت رفت. سوال ها شروع شد. اظهار نظرهای مسخره، طوری رفتار می کردند که انگار او متهم است و حتما سهل انگاری در کار بوده است. پلیس به همسرش چشمک می زد که کار خودت است و زن بیچاره را جان به سر کرده ای. حوصله اش سر رفته بود. بعد ماموری با یک بغل پرونده به اتاق امد و با دقت پرونده ها را بررسی می کرد. همه را تک به تک ورق می زد. به نظر می رسید با دیگران فرق دارد و خیلی اهل کار است. اما بعد معلوم شد که دنبال کارت بانکی اش می گردد و نمی داند میان اوراق کدام پرونده آن را جا گذاشته است.

بعد از کلی خواهش و التماس و صمیمی شدن قرار شد به کارشان در اسرع وقت رسیدگی شود. یک پرونده دستشان دادند و انها را به آگاهی ارجاع دادند.

در آگاهی اوضاع بدتر بود. برادران پلیس حوصله کار کردن نداشتند و مشغول خوردن صبحانه بودند. چند ساعتی طول کشید تا یک شماره را تحویلشان بدهند که یعنی همه چیز ثبت شد، بروید پی کارتان.

شش روز بعد

در حالی که همه چیز را به دست فراموشی سپرده بود و با شرایط  پیش آمده کنار آمده بود؛ وارد نرم افزار آپ شد و همان موقع به صورت خودکار عوارض آزاد راهی اش پرداخت شد. هیجان چنان بر قلب و روح زن چیره شد که اشک شوق از چشمانش جاری شد. هنوز ماشینشان اوراق نشده بود و مشغول تردد در سطح شهر بود. اما وقتی موضوع را به همسرش اطلاع داد، قلبش به یک باره با فهمیدن واقعیتی که با وجود این اس ام اس هم عملا کاری از دستشان ساخته نیست شروع کرد به تیر کشیدن، چشمانش سیاهی رفت و مثل روزهایی که از شدت نرسیدن خون به بدنش سرش گیج می رفت و در حالتی از خلسه فرو می رفت، شده بود. به زحمت خودش را نگه داشته بود که زمین نخورد و در حالی که دستش به دیوار بود، خودش را سلانه سلانه به نزدیک ترین صندلی که در دسترسش بود، رساند و روی آن ولو شد. به همه کسانی که می شناخت زنگ زد اما کاری از دستشان بر نمی آمد حتی روز بعد هم که همسرش به کلانتری رفته بود، ماموران کلانتری هم برایش کاری نکرده بودند و حجمی از پرونده های سرقت را نشان همسرش داده بودند که بگویند سرشان شلوغ است. کلانتری منتظر بود تا ماشین خودش پیدا بشود.

نه روز بعد از واقعه

یکی از آشنایان نزدیکش ماشین را در نزدیکی محل کارش دیده بود. اگر ماشین متوقف بود حتما آن را می گرف اما ماشین در حال حرکت بود و او نتوانسته بود به گرد پای سارق خودرو برسد. آشنای بیچاره بعد از ان ماجرا از شدت ناراحتی به بیماری خودخوری افتاده بود و خودش را مقصر می دانست که نتوانسته مثل جیمز باند کاری کند. هیجانی که در حال فروکش بود دوباره شعله کشید. از شنیدن آن خبر دوباره دست و پایش شروع به لرزیدن کرده بود. دوباره به کلانتری مراجعه کرده بودند و شرح ماوقعه را داده بودند. ماموران کلانتری این بار فقط خندیده بودند که اگر خودشان هم ماشین را می دیدند به دنبالش نمی رفتند. می گویند:« این سیاست کاری ما نیست. یک ماشین ناقابل است دیگر، خدایی نکرده که جنایتی در کار نیست که بخواهیم برایش خودمان را اذیت کنیم. ما وقتمان را سر این پرونده های پیش پا افتاده تلف نمی کنیم. فقط به دستورات بالا اهمیت می دهیم».

دوازده روز بعد

همه آشنایان به او می گفتند که با رشوه دادن به ماموران پلیس ماشینت پیدا می شود، کافی است سر کیسه را شل کنی آن وقت می بینی به شب نکشیده زنگ می زنند و خبر پیدا شدنش را می دهند. همسرش از خواب و خوراک افتاده بود. وضع آن آشنا هم که تعریفی نداشت. اما دلش رضا نمی داد که این کار کثیف را انجام دهد. اصلا باورش نمی شد که ماموران پلیس اهل رشوه گرفتن باشد. خودش یک آشنای پلیس هم داشت که کاری از دستش بر نمی آمد و گفته بود که این کار بی فایده است و کافی است که این کار را انجام دهد ان وقت ماشینش پیدا می شود اما جنازه اش و او اصلا دلش نمی خواست جنازه ماشینی را ببینند که به گارانتی اول هم نرسیده بود و به قول آشنای نمایشگاه دارشان خشک خشک بود. آن آشنا گفته بود:« سریال گاندو را زیاد جدی نگیرید. واقعیت با فیلم فرق دارد. البته یک چیز فیلم گاندو راست است که به امنیت کشور اهمیت می دهد. ما هم خیلی به امنیت و منافع بالا اهمیت می دهیم و وقتمان را با مسائل پیش پا افتاده تلف نمی کنیم».

ماشین همچنان در سطح شهر تردد می کرد. هنوز سالم بود. اما هنوز خودش را به پلیس معرفی نکرده بود و جناب دزد هم آدمی بود که حسابی قانون را رعایت می کرد و حتی یک بار هم جریمه نشده بود. با این حساب پیدا شدنش جزو محالات بود. هر پنج شنبه ماشین را از خانه بیرون می آورد.حتما با ان زن و بچه اش را به گردش می برد و بعد دوباره تا پنج شنبه بعد از آن خبری نبود. کار همسرش شده بود کشیک کشیدن در مناطقی که ماشینشان از آنجا گذر کرده بود. هیچ چیزی هم عایدشان نشده بود. اما جناب همسر ول کن ماجرا نبود. هنوز نمی خواست قبول کند. اما زن قبول کرده بود که در پس هر اتفاقی حکمتی است که او از آن اطلاعی ندارد. به خودش می گفت خوب شد که ماشینم دزدیده شد، شاید جان خودم و عزیزانم در خطر بود.

سی روز بعد

حتما باید اتفاق های دیگری می افتاد تا رازی که او به هیچ کسی نگفته بود تا باعث ناراحتی اطرافیانش نشود، اما همسر و پدرش به همه گفته بودند، به فراموشی سپرده شود. دیگر کسی از او درباره ماشینش نمی پرسید. روزهای سختی به همه گذشته بود. عزیزی را از دست داده بودند که وجودش سراسر نعمت بود و رفتنش داغی را بر دل گذاشته بود که دیگر کسی به ماشین فکر نمی کرد. حالا همه به بازماندهایی فکر می کردند که بلد نبودند در سختی ها از خودشان مراقبت کنند. همه می گفتند کاش ماشین و خانه انها را هم دزد می زد اما سرپرست خانواده شان را از دست نمی دادند. سرتان را درد نیاورم شرح آن مصیبت زیاد است و در این قصه نمی گنجد و خودش قصه دیگری می شود. برویم سراغ قصه خودمان.

او به اتفاق همسرش به کلانتری رفت و بعد از کلی خواهش و التماس و خرید چند بسته خودکار اهدایی، نامه عدم کشف را تهیه کرد. نامه را پیش مسئولین بیمه برد. بعد از انجام تمام مراحل اداری به او گفتند که ماشین مسروقه را ندارند و باید ماشین دیگری را انتخاب کند. چند مدل ماشین هم بیشتر نداشتند که همه شان قیمت هایی فضایی داشتند. می خواست آن چند تکه طلایی را که از همسرش برای روزهای تولدش در این چند سال، خریده بود را بفروشد تا پول ماشینش را جور کند.

اما ماشینی که به او پیشنهاد کردند، شش برابر پول گردنبندش پول می خواست و حالا مشکل جدیدی به مشکلاتش اضافه شده بود. با آنکه از همان روز اول هم که می خواست ماشین ثبت نام کند، همین ماشین پیشنهادی را می خواست. با این حال موقع ثبت نام موجودیش به اتمام رسیده بود، ناچارا ماشین دیگری را ثبت نام کرده بود. اما موقع تحویل هم، ماشین ثبت نامی را نداشتند و ماشین دیگری را تحویل گرفته بود. حالا هم دوباره همان ماشینی که از اول دلش می خواست را می توانست بگیرد، اما این بار هیچ پول اضافه ای نداشت.

سه ماه بعد

در ماشین رویاهایش نشسته بود و به سمت نمایشگاه ماشین می  رفت تا ماشینش را برای فروش بگذارد. می ترسید بازهم دزد به خانه شان بزند. پلیس هم که سرش شلوغ بود و وقت نداشت برای دستگیری دزدها کاری کند. البته دزد هم تقصیری نداشت. اوضاع مملکت بهم ریخته بود. دزد راه خانه شان را یاد گرفته بود. جای خوبی برای دزدی بود. این اولین بار نبود که از خانه شان چیزی دزدیده می شد و قطعا آخرین بار هم نبود. همه می گفتند دزد خانگی است. چاره فقط رفتن از این شهر دزد نشین بود. هنوز دزد پیدا نشده است و همچنان روزهای پنج شنبه از آن مسیر همیشگی گذر می کند.

شاید هم در آن مسیر، مسافر کشی می کند یا شاید آنجا به گشت و گذار می رود. اما از تمام اینها که بگذریم پشت ماشین سفید رنگ تمام وسایل تفریح وجود داشت و زن همه آنها را خریده بود تا روزهای پنج شنبه با خانواده اش به گشت و گذار برود. هر پنج شنبه به گردش می ر فتند، البته نه با ماشین او که با ماشین همسرش، اما درست از روزی که ماشین دزدیده شد دیگر به گردش نرفتند.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده