فروشنده مردم دار

داستان ساخت باشگاه کتاب و کیک پای مرا به مغازه ای باز کرد که عطر مهربانی می داد.

یک دستور کیک را در باشگاه کتابخوانی ام گذاشته بودم. به قفسه مواد غذایی ام نگاه کردم، نه هویج داشتم و نه بیکینگ پودر و قالب هایی که داشتم، هم بدرد نمی خورد. تجربه به من ثابت کرده بود باعث سوخته شدن برخی قسمت ها و خمیر شدن قسمت های دیگر می شود بنابراین امروز بعد از کلاس موسیقی دخترک تصمیم گرفتم که خریدهایم را انجام بدهم. لیست چیزهایی که می خواستم را قبل از کلاس تهیه کردم. اگر لیست نمی نوشتم جز یک قلم بقیه را یادم می رفت.

در راه همینطور به سمت ماشین می آمدم که چشمم به عطاری زیبا و کوچکی افتاد که صدای تق و توق از آن شنیده می شد. از چند پله بالا رفتم که با فروشنده جوان و خوش بر و رویی که کف عطاری نشسته بود و از سر و صورتش قطرات عرق می چکید برخورد کردم. پوست تیره اش در پوشش لباس های سراسر سفیدش در گرمای سوزان تابستان تیره تر شده بود. شبیه جنوبی ها بود. اما موهای پر پشت و ساهش و چشم و ابروی مشکی اش به کردها بیشتر شباهت داشت تا جنوبی ها، به زحمت بیست سال داشت. از او پرسیدم که بیکینگ پودر دارد یا نه؟ مثل فنر از جایش بلند شد و با خوشرویی گفت:« بله دارم.»لحظه ای که آنجا بودم یادم افتاد، غیر از موارد داخل لیست، چیزهای دیگری هم برای خانه می خواهم. -هر وقت به حجره عطاری می روم غرق در بوها و رنگ ها می شوم و هرچه دم دستم باشد می خرم- همینطور که به اطراف برای جستجوی چیزهای دیگر نگاه می کردم پایم به شی ای روی زمین گیر کرد و بعد صدای مهیب شکستن شیشه ای بلند شد. از این بابت خیلی ناراحت بودم. می خواستم هزینه اش را حساب کنم. اما جوانک با مهربانی گفت:« فدای سرت. ما لرها ضرب المثلی داریم که هر وقت اتفاقی برای مالت می افتد قرار بوده به جانت بلایی برسد اما خدا دوست داشته و به مالت بلا را زده. شکر خدا» و بعد دوباره خندید.

در حین ناراحتی بابت اتفاق رخ داده از او شوید هم خواستم و او شویدی آورد و گفت:« این شوید را مادرم در روستا خشک می کند». و چه عطری داشت، عطش تمام مغازه را پر کرده بود. با غرور از دسترنج مادرش حرف می زد و می گفت احترام به مشتری باعث شده است که بهترین ها را از روستایمان به اینجا بیاورم. با اینکه بهترین ها را در مغازه اش داشت اما با قیمتی کاملا منصفانه با خوش رویی به مشتری عرضه می کرد و آخر سر هم از خوراکی های خوشمزه ای که در گنجه ای مخفی کرده بود، چندتایی کف دست دخترک ریخت. اولین تجربه کیک پزیمان با مهربانی آن جوان به تجربه ای ناب تبدیل شد. از مغازه که بیرون آمدم پر بودم از احساس قدر دانی از فروشنده ای که می توانست با عصبانیت کاری کند که دیگر هیچ وقت کیک نپزم اما با خوش رویی همه چی را عوض کرد.

در کتاب معجزه شکرگذاری از راندا برن نویسنده به ما می گوید که انرژی سپاسگذاری و قدردانی را با تمام وجود به اطراف پراکنده کنید. زمانی که از یک نانوا نانی می خرید برای او دعای خیر کنید یا هنگامی که یک رفتگر را می بینید با صدای درونی بلند از او سپاسگزاری کنید. حتی اگر او صدای شما را نشنود اما انرژی خوبی که از شما ساطع می شود به او می رسد و با این کار دنیا رو پر از انرژی های خوب کنید تا انرژی خوب به شما برگردد. قطعا بار دیگر که گذرم به آن مغازه بیفتد برای قدردانی از همین کیک هویج برای او خواهم برد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

چرا از موسیقی دوری می جستم؟

من سال ها عاشق موسیقی بودم اما آن را در وجودم سرکوب کرده بودم. نه می توانستم سازی را لمس کنم. نه اینکه در خلوت با آهنگی حرکات موزون داشته باشم. هربار که قطعه ای را گوش می دادم دچار حزن و اندوه می شدم. جایی که باید شاد می بودم، غم همنشینم می شد. علتش در عقایدی بود که در گذشته مرا در بند اسارت در آورده بود. این عقاید ریشه در مذهب افراط گونه ای داشت که به خانواده ام از اجدادمان  تزریق شده بود.

یکی از همین عقاید بود که باعث می شد با آن که عشق به موسیقی از همان بدو تولد در وجود آدمی نهادینه شده است، موسیقی را جزو اسباب لهو و لعب بدانم. بنابراین از آن جهت که این اسباب با عقاید خانواده مغایر بود و باعث ناخرسندی بزرگان خانواده می شد از آن دوری می جستم.

دوری جستن از عشق به موسیقی تا جایی بود که هربار با گوش دادن به قطعه ای زیبا و مست شدن در پیچ و خم نت های موسیقی دچار اندوه و ندامت می گشتم. من اسارت را دوست می داشتم. آن تفکرات باطل را بی هیچ شک و تردیدی پذیرفته بودم. البته نمی خواهیم بگویم که این عقاید به کل غلط بودند. نه این را نمی گویم. این عقاید خیلی هم بی راه نبود، منتها نحوه اجرایش افراطی بود. البته آن موقع کودک بودم و هرچه که اطرافیانم می گفتند پذیرا بودم و قادر نبودم که خودم به دنبال علت ها باشم. بعدها که بزرگتر شدم و برای درس دانشگاه چند مقاله ای ارائه دادم، به دنبال علت هایی که ما را از موسیقی منع می کردند رفتم. دکتر شهید بهشتی که یکی از افرادی بود که همیش به او ارادت داشتم کاملا شرح داده بود که موسیقی که تشویق به گناه می کند و به قولی نمک مجالس اشائه فحشا و منکر می شود، یا موسیقی که باعث می شود که کار دنیا و سود دنیوی را بر سود اخروی ترجیح دهیم حرام است.

حال خود مستمع باید بداند که موسیقی که گوش می دهد، چنین اثراتی را دارد یا نه؟

من با حرف های ایشان  چنین استدلال کردم که صدای پرندگان، صدای آب و موسیقی هایی که برگرفته از این الهامات طبیعی هستند و چنین اهدافی را ندارند، دچار چنین مشکلی نیستند. من خودم به شخصه از موسیقی که در مجلس عروسی یا مجالس عزای امام حسین که این روزها بیشتر به یک کارناوال شبیه تر است تا سوگ و عزاداری، هیچ لذتی نمی برم. اما هربار که یک ملودی آرام و تک نوازی سازی مثل پیانو، تار یا ویلون و نی را گوش می دهم سرشار از لذت می شوم.

حجت الاسلام حسینی ژرفا هم در باب موسیقی گفته است:« نه تنها در قرآن کریم هیچ نکوهشی در مورد موسیقی نیست، بلکه در سه جا موسیقی ستایش می شود. آنچه در قرآن نکوهش شده لهو، لغو و زور است».

در این باب حتی به روایاتی که از امامان درباره منع موسیقی شده اشاره کرده است که در دوره ای، امویان و خلفای عباسی برای دور کردن مردم از راه درست، دست به دامان موسیقی شدند و با قدرت عظیمی که موسیقی داشت، از بهترین هنرمندها در خواست کردند که با موسیقی خود مردم را جذب کنند و در مناسبات خود مجالس لهو و لعب و عیاشی را به پا می کردند. امامان آن موقع مردم را از موسیقی منع می کردند که پایشان به این مجالس باز نشود. و گرنه موسیقی که درفطرت انسان است و باعث تلطیف روج انسان می شود چرا باید منع شود.

همچنین با نگاهی به زندگی شاعران خوش نام ایرانی چون مولانا می بینیم که در نظرشان موسیقی از ارزش و تقدس والایی برخوردار بود.

این علم موسیقی بر من چون شهادت است

چون مومنم شهادت و ایمانم آرزوست

همچنین نباید شاعر خوش آوازه دیگر حضرت حافظ را فراموش کرد که علاوه بر آنکه شاعری پر آوازه بود به موسیقی نیز اشراف کاملی داشته است.

 آنچه تاریخ در اختیار ما قرار می‌دهد آن است که حافظ قرآن را با چهارده روایت مختلف از حفظ بوده است و به همین روی او را “حافظ” نام نهاده‌اند.

اما اهل فن، می‌دانند که کسی با این تعداد روایت شیوه‌های مختلف قرآن را از حفظ بوده است باید به موسیقی و دستگاه‌ها و آوازها و گوشه‌ها، تسلط دقیقی داشته باشد.

محمد رضایی – محقق – میگوید: «در روزگار زندگی حافظ شیرازی، کسانی که موسیقی می‌دانسته‌اند و همراه با نواختن سازهای موسیقی، به صورت فی البداهه شعر می‌سرودند و برای همگان می‌خوانده‌اند، “حافظ” لقب داشتند و حافظ شیرازی نیز علاوه بر اینکه شعر خوب می‌سرود، یک موسیقیدان بود.

این محقق همچنین عقیده دارد بیشتر اشعار حافظ با موسیقی ارتباط دارند.

بنابراین شاید بتوان گفت موسیقی هم در سرودن شعر حافظ و هم در شیوه بیان دلپذیرتر آن تاثیر داشته است.

در حقیقت موسیقی چنان در شعر حافظ حضور دارد که می‌توان حتی از دیدگاهی جدا “حافظ موسیقیدان” را به بررسی نشست.

استفاده از کلمات و اصطلاحاتی چون”پرده، دستان، نغمه، نوا، قول، مقام، راه، فرود، ضرب، اصفهان، عراق، بم، زیر” و به کار بردن آنها در محل مناسب، خود می‌تواند دلیلی بر تسلط حافظ به موسیقی باشد.

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد

***

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

***

نوای مجلس ما را چو برکشد مطرب

گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد

همچنین‌ ذکر نام سازهایی چون “دف، چنگ، رباب، عود، نای، طبل، ناقوس، کرنا” نیز بر آشنایی وی به سازهای موسیقی دلالت دارد.

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم

در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم

***

نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

گل وجود من آغشته گلاب و نبید

***

من که شبها ره تقوی زدهام با دف و چنگ

این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

 بعد از تحقیقاتی که داشتم و فهمیدم موسیقی ریشه در ذات و فطرت آدمیان دارد، متوجه شدم که تمام این دوری ها بی جهت بود.

خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد.

زمان زیادی گذشت تا با افرادی آشنا بشوم که از دریچه دلشان به خداوند عشق می ورزیدند. خداوند را از راه هنر شناخته و در مدحش شعرها سروده بودند. نقاشی هایشان رنگ و بوی خدایی داشت و صدای نوای سازشان روح آدمی را به پرواز در می آورد. این بار با شنیدن نوای موسیقی دچار یاس و خودسرزنش گری نشدم. موسیقی راه را برایم باز کرد. موسیقی ایده های خلاقانه را بارور می کرد. نوای قرآن هم یک موسیقی است و اگر قرآن با نوای خوش خوانده نشود کسی را به سمت خودش جذب نمی کند. بسیاری از فیلم ها صرفا به خاطر موسیقی خوبشان ماندگار شده اند. مثل همین فیلم معروف بوی پیراهن یوسف که بیش از صدها بار آن را دیده ام که موسیقی اش غوغا می کند. اما موسیقی برای من از جهت دیگری هم ارزش دارد. من که سال ها در حوزه نقاشی کار کرده ام، زمانی که به فرم دست های نوازنده و طرز ایستادنش نگاه می کنم محو زیبایی حرکات موزونش در نواختن یک قطعه می شوم و از جهت بصری هم لذت بسیاری می برم. موسیقی برای من هم گوش نواز است و هم چشم نواز. هر بار که فرزند کوچکم مشق موسیقی می کند سراسر چشم و گوش می شوم و او را نظاره می کنم و می شنوم. همان زمان است که تمام واژه های عاشقی بر لبانم جاری می شود. اگر من شاعر بودم حتما شعری در وصف او می سرودم. هرچند که چند بندی بدون قافیه و وزن هم برایش سروده ام که جز کلمات لطیف  و اهنگی زیبا  شباهت دیگری به شعر ندارد.

با این وجود من که دستی به قلم دارم، واژه ها را روی صفحه سفید کاغذ می آورم تا عشقم به موسیقی و دخترکی که موسیقی را زیبا می نوازد ابراز کنم.

در پایان هزاران بار به خاطر این همه زیبایی در وجود این مخلوق کوچک دوست داشتنی خداوند را شاکر می شوم. هربار که او را می بینم دچار شعف و شوری وصف ناپذیر می شوم و از چه کسی جز معبودم برای داشتن او می توانم سپاسگزار باشم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده