داستان طنز یک سفر

بعد از خوندن فصل یازدهم کتاب صحنه پردازی که درباره طنز بود، تصمیم گرفتم اولین طنز خودم رو بنویسم که ایده اش از یک قصه شبانه صورت گرفت. دختر من هشت سالشه و هنوزم شب ها منو مجبور می کنه که ساعت ها براش قصه بگم و گاهی من هیچ ایده ای از شدت خستگی برای سخت داستان به سراغم نمی آد و به هر سوژه ای مثل ماشین قدیمی مان متوسل میشم.

ممنون میشم که نظرتون رو راجع به این داستان برام بنویسید.

یک روز خیلی خیلی خوب تابستانی که از شدت سردی و برودت هوا عرق سردی از سر و بدن هر جنبده ای می ریخت، خانواده آقای الف تصمیم گرفتند که به مسافرت بروند. آن ها علاقه زیادی به سفر کردن داشتند. تقریبا هرجایی که فکرش را بکنید، رفته بودند به جز شمال کشور، اصلا از بس که آن ها به شمال نرفته بودند، راهش را هم بلد نبودند. سوار یک ماشین خیلی خوب که فقط کولر نداشت که آن هم در تابستان اصلا لازم نیست و گاهی هم کمی آمپرش بالا می رفت و جوش می آورد که البته آن هم مساله مهمی نیست، شدند. البته جز این موارد جزیی، یکی دو مورد دیگر هم هست. مثل اینکه صندلی هایش آنقدر تمیز است که تو دلت نمی آید رویش بنشینی و ضبط صوت و شیشه هایش هم کمی مشکل دارد، که این ها باعث نمی شود که فکر کنیم خدای نکرده ماشین مشکلی دارد. در کل ماشین خیلی خوبی است و کل خانواده خدا رو شکر می کنند که چنین ماشینی نصیب خانواده شان شده است. مادر خانواده به محض نشستن بر روی صندلی جلو، بادبزنش را در آورد و صرفا از روی عادت شروع به بادزدن خودش کرد و رو به پدر خانواده گفت:« عزیزم. میگم می خواهی دیگه مسافرت نریم. آخه تو که میدونی من عاشق سفر کردنم اما این دختر کوچولو زیادی غرغرو هست و مرتب از همه چیز شکایت می کنه. مثلا توی روز به این خنکی میگه هوا گرمه».

دختر کوچولو با دقت به حرف های مادرش گوش می داد ولی چیزی نمی گفت.

پدر که به زحمت ماشین را روشن کرده بود گفت:« واقعا غر غر می کنه؟ به نظرت به کی رفته؟ من که غرغرو نیستم».

مادر بادبزن را با شدت بیشتری در هوا تکان داد و با دستمالش چند قطره عرقی را که بر پیشانی اش نشسته بود، پاک کرد و با طنازی و در حالی که تن صدایش از حد معمول نازک تر شده بود گفت:«عسیسم میخوای بگی من غرغرو هستم»؟

پدر:« نه معلومه که چنین جسارتی نمیکنم. شما غرغرو نیستید ولی واقعا به کی رفته؟ نکنه بچه ما نباشه»؟

مادر:« وا پس بچه کی هست؟ یادت نیست همون روز اول توی بیمارستان به خاطر اینکه شبیه مادر جناب عالی بود غش کردم».

پدر:« آره آره راست میگی بچه خودمونه. ولی اصلا شباهتی به من نداره».

مادر:« آقا دیگه دارید کم لطفی می کنید. کپ خودتونه. مثل شما دائم تو تلوزیونه و داره تنقلات می خوره».

دخترک دوباره گوشش را تیز کرد و از شدت ناراحتی بینی اش کمی سربالا شد و چشم هایش به یک گوشه دوید و دهانش به گوشه دیگر مایل شد.

پدر دخترک را از توی آینه دید و گفت:« بهتره بحث رو عوض کنیم. دخترجان انگار حسابی عصبانی شده. از دماغ سربالاش معلومه».

مادر:« تو که اصلا ناراحت نمیشی. اما ببین من ناراحت یا عصبانی میشم دماغم سربالا میشه»؟

پدر:« نه اصلا. پس این دختر به کی رفته»؟

دختر دیگر طاقتش تمام شده بود. از شدت عصبانیت می خواست صندلی ها را گاز بزند اما خدا رو شکر که به بیماری وسواس دچار بود و این کار را نکرد. وگرنه ان صندلی های تمیز ممکن بود، کمی کثیف شوند و دخترک به بیماری ناشناخته ای دچار شود. بهرحال با صدایی دورگه که معلوم بود به خاطر بغض فروخورده بوجود آمده گفت:« فکر نمی کنید یکی این پشت نشسته و تمام حرفاتون رو میشنوه»؟

مادر خندید و رو به همسرش گفت:« ببین حتی صداش هم یه جوریه. من که صدام خیلی نازکه».

پدر هم گفت: «منم صدام مردونه و باکلاسه. راستی این تن صداش کمی عجیب نیست. واقعا نکنه بچه ما نباشه»؟

دختر فریاد زد:« وای وای وای بسه دیگه خسته شدم از این حرفای مسخره تون».

در همین موقع آمپر ماشین بالا آمد و پدر سریع خودش را به بیرون ماشین پرتاب کرد و کاپوت را بالا زد.

مادر رو به دخترش گفت:« واسه همین کاراته دیگه دلم نمی خواد مسافرت برم. دیدی داد و بیداد کردی ماشین جوش آورد».

دختر شروع به گریه کردن کرد و پدر سرش رو از پنجره بیرون آورد و گفت: «یه قطعه اش سوخته. برید خونه تا من درستش کنم».

مادر:«وا وسط این جاده کجا بریم خونه»؟

دختر در حالی که اشک هایش را با یک دستش پاک می کرد، با دست دیگرش دستگیره در را آرام کشید که از جا در نرود و از ماشین پیاده شد. بعد بازهم به آرامی در صندلی جلو را باز کرد و دست مادرش را کشید و گفت:«بیا مادر خوب به اطرافت نگاه کنی می فهمی که اصلا تکون نخوردیم».

مادر خندید و گفت:«وا چقدر طولانی بود فکر کردم رسیدیم».

دختر کلافه دستی به سرش کشید و گفت:«بله اینم یه مسافرت عالیه دیگه. حالا بیا بریم چمدونا رو باز کنیم که کلی لباس شستنی داریم».

در حالی که از ماشین دور می شدند و به سمت خونه می رفتند پدر فریاد زد:« نه باز نکنید درست بشه میریم».

مادر داد زد: «نه دیگه خیلی خسته شدم حالا انشالله بازم فصل دیگه برنامه میزاریم با خواهرمینا و داداشمینا میریم».

و به سمت خانه رفتند…

نوشته لیلا علی قلی زاده

پایان داستان

ذهن ناهوشیارت را درگیر امور کن

قبل تر ها وقتی به من گفته می شد که باید ضمیر ناخودآگاهت رو درگیر امور کنی تا به خواسته هایت برسی اصلا نمی فهمیدم یعنی چی؟ شاید یکسری کارها رو انجام می دادم. ولی اصلا ذهن ناخوداگاهم درگیر نمی شد. یا اگرهم می شد من متوجه نمی شدم و کلا بعد یه مدت بی خیال خواسته و روشی که در پیش گرفته بودم می شدم.

اما در جریان پروژه داستان نویسی، به این مساله به خوبی واقف شدم.

از ماه سوم مدرسه نویسندگی یه داستان بلند رو شروع کردم. طرح و پیرنگ داستان به نظرم خوب بود. بر اساس طرح داستان شروع کردم به نوشتن قطعه های مختلف و 17 هزار کلمه ناقابل رو نوشتم . اما رهاش کردم. دیگه خیلی از داستانم خوشم نمی اومد. بعضی از قسمت هاش دچار ضعف هایی بود که ازارم می داد. من تازه کار بودم. قبلا برای کودکان داستان های کوتاه می نوشتم. اون داستان ها ساده بودند و لازم نبود خیلی خودم رو درگیر استفاده از کلمه ها و ارایه های ادبی بکنم و اینکه داستان حول محور یه موضوع ساده می چرخید و پیچید گی نداشت. هدف داستان هم که دادن یه پند اخلاقی بود. تازه برای نوشتن داستان کودک دچار مشکل نبودم. من با کودکان سر و کار داشتم و ایده ها خیلی راحت سراغم می اومد. اما اینجا بدجوری به بن بست خورده بودم. می خواستم بی خیالش بشم و داستان جدیدی رو شروع کنم. کار رو رها کردم. به نوشتن داستان های کوتاه روی اوردم. اما همیشه یه جایی از ذهنم بهش فکر می کردم.

تا اینکه استاد کلانتری برای تموم کردن داستانمون زمان تعیین کردند. دیگه نمی تونستم از زیر کار طفره برم. اومدم سراغ داستان و انقلابی که توی ذهنم ایجاد شده بود رو روی کاغذ اوردم. داستان رو به کلی زیر و رو کردم و این بار با منطق بهتری روبرو شدم.  دوباره نوشتم و نوشتم تا فصل آخر و به صحنه آخر رسیدم. فصل آخر سریال های آبکی تلوزیون شده بود، قشنگ معلوم ود بهش اب بستم تا زود تموم بشه. از دست خودم حرصم گرفته بود که نمی تونم این فصل رو خوب جمع بندیش کنم. دوباره کار رو رها کردم. اما این بار تماما بهش فکر می کردم. مشکلم رو روی کاغذ نوشته بودم. کلی سوال از خودم طرح کردم. شروع به خوندن کتاب کردم. کتاب های مختلف رو می خوندم. تا دیشب که روی کاغذ نوشتم صحنه پردازی در رمان را بخوان. شب قبل خواب بازش کردم. به جای از اول خوندش رفتم سراغ فصلی که به  صحنه پردازی پایان داستان اشاره می کرد و احساس کردم که ضمیرناخوداگاهم تمام چیزهایی که لازم داشتم رو بهم نشون داد.

بخشی از کتاب صحنه پردازی در رمان:

چرا این پدیده پایان بندی بد آثار این قدر رواج دارد؟

یکی از کارگردانان مشهور گفته است ساختن فیلم مثل سفرکردن به دنیای غرب قدیم امریکا با کالسکه است: ابتدا ادم امیدوار است که سفری خوش همراه با مناظر شگفت انگیز و در کنار ادم های جالب داشته باشد. ولی در وسط راه احساس می کند که گویی در جهنم است و باید با سرعت تمام  به طرف مقصد برود. نویسندگی هم این گونه است. نویسنده ها اغلب برای رسیدن به نقطه پایانی اثرشان آن قدر عجله دارند که با کله میروند طرف پایان داستان. من هم در اوایل نویسنده گی ام چندین بار این اشتباه را کرده ام.

برای نوشتن 95 درصد اول رمان مثل برده ها سخت کار می کردم، اما موقع نوشتن 5 درصد باقی مانده همه چیز را می بلعیدم. یک سال طول می کشید تا دویست صفحه از رمانی را می نوشتم، اما پنجاه صفحه آخر را در عرض دو روز کار یکسره می نوشتم و رمان را تمام می کردم.

نویسندگان تازه کار اغلب فکر می کنند  اگر در آخر کتاب پایان بندی داستان را هرچه سریعتر بنویسند و فوری همه را روی کاغذ بریزند، کار خوبی کرده اند. چون بعدا می توانند همه چیز را راست و ریست کنند. منظورشان هم این است که بعدا می توانند سبک داستان را درست کنند. نثر آن را صیقل دهند. توصیف ها و استعاره های زیبا به آن اضافه کنند. و گفت و گو ها را در صورت نیاز اصلاح کنند.

این حرف گاهی درست است. اما معمولا عیب پایان بندی این نیست. این کار اغلب مثل این می ماند که بخواهید با یک تکه گوشت فاسد غذا درست کنید و بگویید می توانم طعم غذا را با افزودن چاشنی و ادویه درست کنم. واقعا هم می توانید اما هرکه غذای شما را بخورد بیمار می شود.

مشکل کار این است که نویسنده برای نوشتن پایان داستان وقت کافی نگذاشته و خوب فکر نکرده است. در این جور مواقع لطفا نوشتن را یک لحظه فراموش کنید و رایانه را خاموش کنید.

دست از کار بکشید

ریموند آبستفلد

من قبل از خواندن این متن دست از کار کشیده بودم. شروع به خواندن کرده بودم.

در ادامه نویسنده می خواهد که بخوانیم و بخوانیم و بخوانیم و نمونه های مختلف را بررسی کنیم و به چند پایان بندی خوب هم اشاره کرده و آن را به خوبی تحلیل کرده است. هیچ چیزی جز خواندن نمی تواند به نویسنده تازه کار کمک کند اما یادمان باشد که همان طور که شاهرخ مسکوب گفته است:« خواندن دشمن نوشتن است». پس مراقب باشیم در تله خواندن نیفتیم و خواندمان توام با نوشتن همراه باشد. با کلمه برداری و یادداشت نویسی در حین خواندن می توانیم خواندن موثری داشته باشیم و بعد دوباره سراغ نوشته مان بیاییم و ان را اصلاح کنیم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده