دروغ یا رازی که گفته نشد

دروغ

زندگیشان با رازی که هیچ گاه گفته نشد شکل گرفت. زن جوان و زیبا بود و در آرزوی داشتن فرزند، مرد سنی از او گذشته بود. چهل یا پنجاه سال سن داشت. ریز جثه بود و نشان نمی داد که سنش زیاد است. خوب مانده بود. زن جذاب، زیبا و دلربا بود. مرد را بر سر ذوق آورده بود. مرد با او که بود حس پسرهای هفده، هیجده ساله را داشت. جوانی و شیطنت می کرد. مرد باورش نمی شد که بعد از جداشدن از همسر سابقش و با وجود سه بچه بتواند با زنی به جوانی او ازدواج کند. زن به زحمت نوزده سالش می شد. از وقتی زن به زندگی مرد آمده بود، زندگی مرد از این رو به آن رو شده بود. سفرهای طولانی، مهمانی های آنچنانی، رستوران، پاساژ و گشت و گذار برنامه روزانه شان بود. هرکسی زندگیشان را می دید، حسرت زندگیشان را می خورد. انگار تمام خوشی های دنیا در زندگی آن دو جمع شده بود. هنوز چند ماه از زندگیشان نگذشته بود، که یک روز زن از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. مرد دیوانه شده بود، تمام دنیا را به دنبال زنش گشت. همه بسیج شده بودند که زن را بیابند. زن های همسایه، هر شب خواب زن را می دیدند که اسیر دام خفاش شب شده است. آن روزها ماجرای خفاش شب تیتر اول روزنامه ها بود.مرد به تمام بیمارستان ها، آسایشگاه ها و پزشکی های قانونی سر زد، اما خبری از زن نبود که نبود. مرد یک شبه پیر شد، موهایش سفید سفید شده بود. هیچ کسی خبری از زن نداشت. انگار فرشته ای بود که یک شب از آسمان آمده بود و یک روز بی خبر رفته بود. زن آنقدر دلچسب و دوست داشتنی بود که تمام کسانی که یک بار هم او را دیده بودند، دلتنگش بودند. مرد دیگر از پیدا کردن زنش نا امید شده بود. کم کم همسایه ها مشکوک شدند.چرا پای پلیس به ماجرا باز نشده بود. چرا مرد هیچ وقت به اداره پلیس نرفته بود. حتما خودش زن را سر به نیست کرده بود. معلوم بود کار خودش است. حافظه ها به کار افتاد. شب قبل حادثه صدای جر و بحث از خانه شان می آمد. زن مرد را متهم به دروغگویی کرده بود و مرد فریاد می زد که فقط رازی را پنهان کرده است. زنجموره های زن بلند و پیاپی بود. او دلش می خواست مادر باشد و مرد به او نگفته بود که نمی تواند به او فرزندی بدهد. هیچ کس رفتن زن از خانه اش را ندیده بود، حتما کار مرد بود. همسایه های فضول ماجرا به پلیس اطلاع دادند. مرد باید تاوان کشتن زنش را می داد. پلیس آمد. هیچ شاکی خصوصی نبود. خانواده زن با اینکه در سوگ دختر گمشده شان بودند اما هیچ شکایتی از مرد نداشتند. این بار پلیس به خانواده زن مشکوک شد، شاید پای یک ماجرای ناموسی در میان بود. شاید خودشان زن را سر به نیست کرده بودند. نمی شود که زنی گم بشود و خانواده اش عین خیالشان نباشد. حالا مرد هم به خانواده همسرش مشکوک بود. در تمام روزهایی که او برای شناسایی یک جنازه به پزشکی قانونی رفته بود مادر و پدر همسرش همراه او بودند. او هر بار بعد از دیدن جنازه ها تا سر حد مرگ عق زده بود و هیچ وقت این چیزها برایش عادی نشده بود، اما مادر همسرش خم به ابرو هم نیاورده بود. همیشه آن ها را به خاطر صبر و استقامتشان در برابر مصیبت ستایش کرده بود اما حالا او هم به این موضوع مشکوک شده بود. مگر می شود عزیزی را از دست داده باشی و این طور راحت با مساله مرگ یا گمشدن او کنار بیایی. حالا مرد بود که از خانواده همسرش شکایت داشت. پای آن ها به کلانتری باز شد. همان شب عموی همسرش پیش او آمد و از او خواست شکایتش را پس بگیرد. گفت که زنش پیش آن هاست اما نمی خواهد او را ببیند. گفت همه چیز را می داند و تمام این بلا ها که بر سرش آمد به خاطر مخفی کردن آن حقیقت از همسرش بوده است. می گفت زن اگر می دانست هیچ وقت زن او نمی شد. میگفت دلش نمی خواسته هیچ وقت یک معشوقه و پرستار باشد. او می خواست مادر فرزند خودش باشد. مرد دیوانه شده بود. اما می دانست که مقصر است. این کمترین تاوانی که برای فریب یک زن جوان باید می داد. سکوت کرد و شکایتش را پس گرفت. چند ماه بعد وقتی برای انجام چند چکاب برای دردهای تازه ای که بعد از گمشدن همسرش به بیمارستان رفته بود زن بارداری را دیده بود که خیلی شبیه همسرش بود. حتی نزدیک هم رفته بود و خواسته بود با زن حرف بزند. اما زن از دیدن او هیچ واکنشی نشان نداده بود و با او مثل یک مرد غریبه برخورد کرده بود. متوهم شده بود، به زمین و زمان شک داشت. اما زن خیلی شبیه همسرش بود، ولی همسرش نمی توانست باردار باشد. اما اگر زنش بود چه؟ نکند زنش به او خیانت کرده بود. شاید علت رفتنش همان خیانت بود. اگر پای خیانت در میان نبود، زن می توانست از او شکایت بکند و تمام مهرش را هم از او بگیرد. نه اینکه تمام زندگی اش را رها کند و برود. حالا همه چیز را می دانست. این کمترین تاوانی بود که برای ازدواج با یک نوزده ساله زیبا باید می پرداخت. اما مرد سنی از او گذشته بود. دیگر فکر تلافی و انتقام نبود. همان شب اسباب زن سابقش را جمع کرد و به خانه اش فرستاد. باید خانه را برای ساختن زندگی دوباره آمده می کرد. سه بچه در خانه داشت که نیاز به مادر داشتند.نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

ملای روستای ما

ملا تازه با خانواده اش به روستای ما آمده بود. سه پسر قد و نیم قد داشت و زنی که نصف او قدش بود، اما به اندازه دو برابر قد او زبان داشت.

زن، دختر یک خانزاده بود، اصلا دلش نمی خواست زن ملا بشود.آن هم ملایی که هیچ ندارد و دائم در حال سفر است. زن ملا بشود که چه؟ تمام خدم و خشم را رها کند و آواره کوی و برزن شود. برعکس پدرش عاشق ملا شده بود و او را سر سفره ملا نشانده بود. از همان روز اول زن با ملا سر ناسازگاری داشت. ملا همیشه کوتاه می­آمد. اصلا زن از این همه کوتاه آمدن او حرص می خورد. اگر کوتاه نیامده بود زن تا حالا رفته بود اما او از بس کوتاه آمده بود همه زن را به خاطر زبان درازی هایش مقصر می دانستند و هیچ کسی ملای بی چیز را مقصر این اتفاقات نمی دانست.

در روستا خبرها زود می پیچد. کافی است یک همسایه از ناسازگاری زن خبردار شود، آن وقت همه اهالی همه چیز را می فهمند. آن روزهای اول همه هر طور بود در نماز حاضر می شدند. اما خبرها که پخش شد به جای گوش دادن به خطابه های بعد نماز، همه با هم پچ پچ می کردند و ملا هرچه گفت که مسجد جای این حرف ها نیست، کسی گوشش بدهکار نبود. کم کم تعداد افرادی که پشتش نماز می خواندند به زحمت به تعداد انگشتان یک دست می رسید.

ملای بیچاره بیشتر از شش ماه در روستای ما دوام نیاورد و مجبور شد که از روستای ما به جای دیگری برود. اگر مانده بود، بهار و تابستان ما را می دید دیگر محال بود که از آنجا برود. شاید کار ملایی اش را رها می کرد و روی زمین خدا کشاورزی می کرد.

پاییز و زمستان روستای ما هیچ فرقی با هم نداشت. تمام شش ماه سرد و نفس گیر بود.

آن هایی که خانه شان با مدرسه فاصله داشت، بچه هایشان را به مدرسه نمی فرستادند.

خانه ملا هم خیلی با مدرسه فاصله داشت. یکی از پسرهای ملا وقت مدرسه رفتنش بود. ملا مجبور بود به خاطر فاصله زیاد خودش در خانه به او درس بدهد. همه ما پسر ملا را دیده بودیم. قد کوتاهی داشت و خیلی ضعیف بود. انگار که ملا نانش نداده باشد. کم رو و خجالتی هم بود. از بس در خانه صدای زن ملا بالا رفته بود، از همه کس می ترسید. بالاخره در یک روزی که برف روی زمین نشسته بود و آفتاب هم درآمده بود. خورشید با طنازی مشغول آب کردن برف ها بود، پسر ملا به مدرسه آمد. در مدرسه مان بچه های بزرگ تر همیشه کوچک تر ها را دست می انداختند. اصلا رسم بود. ما به این رسم عادت داشتیم. آن روز هم حسن پسر ارباب هوس شیطنت به سرش زد. ملا  و زنش که نقل محافل بودند. حالا می خواستند پسرش را هم نقل محافل کنند. سکه سوراخی که همیشه با خودش داشت را به نخ بست. طوری که پسر ملا نبیند آن را جلوی پایش انداخت. یک سکه یک تومانی. پسر ملا که تابحال سکه یک تومانی ندیده بود، خواست سکه را بردارد که سکه روی برف ها شروع به حرکت کرد. پسر ملا با ان قد کوچکش در حالی که نیمی از بدنش در میان برف ها بود به سختی به دنبال سکه حرکت می کرد. تا به سکه می رسید، سکه دوباره حرکت می کرد. بینوا آنقدر سکه را دنبال کرد تا به حسن رسید. حسن و دوستانش از خنده روی زمین افتاده بودند. پسرک بیچاره هنوز نمی دانست علت خنده آنها چیست. حسن با خنده گفت:«آهای بچه ملا هنوز نمی دونی که سکه حرکت نمی کنه»؟

پسر گفت:«ولی حرکت می کردا. خودم دیدم. چطور بود که حرکت می کرد؟ اصلا چه جوری می شه »؟

حسن و دوستانش خندیدند.حسن با صدایی که از شدت خنده نامفهوم بود گفت:« هیچ طور نمیشه. مو حرکتش می دادوم».

پسر باز با ساده گی کودکانه اش گفت: «مو که دستی ندیدٌم. اصلا تو کجا بودی؟ اون سکه اونورتر بود ولی تو که اینجایی».

حسن خودش را روی زمین انداخت. دیگر نمی توانست حرفی بزند. من به سمت پسر ملا رفتم و برایش توضیح دادم که نخی را به سکه بسته بود و با نخ آن را تکان می داد. پسر ملا که تازه متوجه شده بود از شدت شرمندگی دیگر به مردسه نیامد.

چند ماه بعد، قبل از رسیدن بهار ملا و خانواده اش به روستای دیگری رفتند.

نوشته لیلا علی قلی زاده