بازیابی انطباق گفتار و کردار

بازیابی انطباق گفتار و کردار

بارها شده است که از مسئله‌ای رنجیده‌ایم؛ اما به جای اینکه بگوییم ناراحتیم و حقیقتاً مشکلی وجود دارد، گفته‌ایم که هیچ مشکلی وجود ندارد و همه چیز خوب است. احساس ظاهریمان یک چیز می‌گوید و احساس باطنیمان چیز دیگری را نشان می‌دهد.

مطمئن هستم که شما هم به این حس دچار شدید. واقعاً چرا بیان احساسات واقعی تا این حد سخت است؟ به نظر شما خانواده یا جامعه چه نقش در این تظاهر ما دارند؟

شاید خواندن این کتاب به همراه خواندن کتاب نیمه تاریک وجود از دبی فورد بتواند به ما در شفاف شدن و وضوح کمک کند.

نوشتن صفحات صبحگاهی موجب می‌شود که به تدریج میان احساسات راستین خود و احساسات ظاهری، تمایز قائل شویم.

زمانی که احساسات واقعی‌مان را درک می‌کنیم و سعی می‌کنیم که آن‌ها را بیان کنیم قوی‌تر، جذاب تر، با اعتماد به نفس بیشتر و خلاق‌تر خواهیم بود. احساساتی که بیان نمی‌شوند مانند سدی مقابل خلاقیت و احساس رهایی ما هستند.

انکار احساسات ممکن است منجر به ننوشتن صفحات صبحگاهی شود

زمانی که در راه شفای خویشتن گام برمی‌داریم باید متعهد شویم نفی و انکار خود را بررسی کنیم. یعنی هنگامی که مشکلی وجود دارد، دیگر نگوییم اشکالی ندارد.

چون صفحات صبحگاهی‌مان خصوصی است ما احساسات واقعیمان را در آنجا بیان می‌کنیم. ممکن است وقتی خیلی خشمگین و خیلی هیجان زده باشیم نخواهیم احساساتمان را بیان کنیم، برای همین از نوشتن صفحات صبحگاهی سرباز می‌زنیم. گاهی ما در نوشتن صفحات صبحگاهی‌مان هم به خودمان دروغ می‌گوییم. چند روز پیش در حین نوشتن صفحات صبحگاهی، از موضوعی ناراحت بودم و می‌خواستم به پرداختن به موضوعی دیگر، آن را انکار کنم. در میان سطرهایی که نوشتم بدون اینکه بخواهم اسم فردی که به ناراحتی‌ام ارتباط داشت، پیدا شد. در حالی که واقعاً نمی‌خواستم در مورد آن چیزی بنویسم.

هرگونه عاطفه یا هیجان شدید یا هرچیز که ممکن است در فرایند نوشتن این صفحات مورد تجریه و تحلیل قرار گیرد، معمولاً همان چیزی است که موجب احتراز از نوشتن صفحات صبحگاهی می‌شود. “جولیا کامرون”

اگر متعهدانه در تمام جالات صفحات صبحگاهیتان را بنویسید، مطمئن باشید که به نتایج خوبی می‌رسید.

زمانی که به نوشتن صفحات صبحگاهی عادت کرده باشید، اگر آن را کنار بگذارید اعصابتان تحریک می‌شود.

صفحات صبحگاهی اگر مدت زمان قابل ملاحظه‌ای ادامه یابد، همچون تنظیم مهره‌های ستون فقرات معنوی عمل می‌کند.

صفحات صبحگاهی را جدی بگیرید

صفحات صبحگاهی علاوه بر عیان ساختن مشکلات، راه‌حل‌ها را هم عیان می‌کند. اگر صفحات صبحگاهی و قرار ملاقات با هنرمند درون به طور منظم صورت بگیرد، امکان دریافت راه‌حل پیام‌هایی که می‌فرستیم به وجود می آید.

به محض اینکه سرگرم نوشتن صفحات صبحگاهی و قرار ملاقات با هنرمند درون می‌شوید، با چنان شتابی گام‌هایتان را برمی‌دارید که خودتان هم متوجه حرکتتان نمی‌شوید.

این هفته در قرار ملاقات با هنرمند درون، فیلمی را به تنهایی دیدم. این فیلم به من کمک کرد که احساسات درونی ام را به راحتی ابراز کنم. احساساتی که به خاطر خوب به نظر رسیدن آن را انکار می‌کردم. وقتی توانستم احساسات درونیم را به راحتی ابراز کنم، متوجه شدم که قدرتمندتر شده‌ام.

علت جرأت نداشتن ما دشواری امور نیست. چون جرأت نداریم، امور دشوار می‌نمایند. “سنکا”

در میان صفحات صبحگاهی جایی برای دروغ و ریا وجود ندارد. وقتی مرتب این صفحات را می‌نویسیم و به احساسات واقعیمان پی می‌بریم، متوجه می‌شویم همان طور که ما در ظاهر احساسات واقعیمان را پنهان می‌کنیم دیگران هم ممکن است این کار را بکنند. بعد علت خیلی از ناراحتی‌ها و بیماری‌هایی که  در جسممان پدیدار می‌شود را می‌یابیم. انکار احساس واقعیمان را باید کنار بگذاریم. اگر واقعا احساس خوبی نداریم خیلی راحت آن را بیان کنیم.

هنر در لحظه رویارویی رخ می‌دهد. رویارویی با وجود و حقیقت خویشتن ” جولیا کامرون”

در مسیر شفای خلاق

به مرور زمان که خلاقیت خودمان را پیدا می‌کنیم، آن خویشتن کاذبی را که حفظ کرده بودیم، از دست می‌دهیم. اصیل می‌شویم و به سرچشمه و منشا اصلی خودمان می‌رسیم.

یکی از روشن‌ترین علایم نزدیک شدن سلامت، میل به کندن علف‌های هرز، ایجاد نظم و ترتیب، دور انداختن لباس‌ها و اوراق و لوازم کهنه است. ” جولیا کامرون”

یکی از اتفاقاتی که در حین شفای خلاقیت هنگامی که خویشتن راستین خود را می‌یابیم برای ما می‌افتد این است که وجود کهنه مان را کنار می‌گذاریم. همیشه کنار گذاشتن با فقدان و درد همراه است. ورود یک وجود جدید با شادی همراه است. پس ممکن است گاهی خوشحال باشیم و گاهی غمگین و نباید از این بابت نگران باشیم و نوشتن صفحات صبحگاهی را متوقف کنیم.

زمانی که در مسیر هنرمند قدم برمی‌داریم، چون از خالق خود شفا خواسته‌ایم، دگرگونی‌هایی برای ما رخ می‌دهد که در ابتدای امر ممکن است فکر کنیم که اصلاً به شفا ارتباط ندارد. گرایش‌ها و اندیشه‌هایمان تغییر می‌کنند. بسیاری از باورهای قدیمی را کنار می‌گذاریم که کمی نگران کننده است.

تغییراتی که در مسیر شفا رخ می‌دهد 

برخی از تغییراتی که ممکن است برای شما در مسیر شفا رخ بدهد به این صورت است:

  • الگوهای انرژیتان تغییر می‌کند. ممکن است خیلی زود خسته بشوید.
  • شروع به دیدن رویاهای شبانه و حتی رویا دیدن در طول روز می‌کنید.
  • خیلی از بخش‌های زندگی که قبلاً برایتان خوب بود، حالا دیگر خوب نیست.
  • ممکن است از بسیاری از لباس‌هایتان بیزار شوید و آنها را دور بریزید.
  • به نظم علاقه مند بشوید.
  • ذوق و سلیقه موسیقی‌تان عوض شود.
  • بخواهید وسایل خانه را عوض کنید.
  • رابظه‌هایتان را تغییر دهید.

نوشتن صفحات صبحگاهی مثل پاک کردن آینه از کثیف‌هاست. ممکم تست در حین نوشتن صفحات صبحگاهی احساس سردرگمی کنید یا اینکه احساس کنید ایمانتان قوی‌تر شده است. به هر حال اگر هر کدام را تجربه کردید، نگران نباشید، برای شفای خلاقیت، طی کردن آن طبیعی است.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

کهن الگوها- قسمت سوم

کهن الگوها قسمت سوم

برای خلق شخصیت‌های جذاب و ماندگار لازم است که کهن الگوها را بشناسیم و از آن‌ها در داستان‌هایمان استفاده کنیم. این بخش و بخش‌های دیگر به بررسی این کهن الگوها می‌پردازد. در ابتدا به کهن الگوی آفرودیت یا زن دل فریب و زن اغواگر می‌پردازیم.

الهه آفرودیت

آفرودیت ایزدبانوی زیبایی است که رومی‌ها او را ونوس می‌نامند و فرزند زئوس و دیونه است. از اعماق اقیانوس می‌آید. زیباترین الهه در بین اسطوره‌ها است و حضوری بی‌نظیر در بین آن‌ها دارد که باعث می‌شود همه عاشق او باشند. عشق او مردان عاقل را به اشخاصی سبک سر و تهی مغز مبدل می‌سازد. زئوس برای جلو گیری از درگیری بر سر ازدواج با دختر زیبایش، آفرودیت را به همسری هفائستوس درآورد. آفرودیت با اینکه به هنر او ارج می‌نهاد؛ اما به ازدواج با او پایبند نبود و با آرس به او خیانت کرد، هفائستوس آن‌ها را دربندی نامرئی به بند می‌کشد و تمام خدایان را خبر می‌کند تا این وضعیت ناگوار را بینند. فرزندی از آفرودیت و هفائستوس به وجود نیامد و ازدواج آن‌ها، اتحاد زیبایی و صنعت است که نتیجه‌اش هنر است.

برای شناخت بیشتر زن دلفریب کافی است فیلم غریزه اصلی را ببینید. شخصیت کاترین ترمپل، این کهن الگو را به خوبی به نمایش می‌گذارد. او نویسنده‌ای زیبا است که به نفوذ خود بر مردان آگاه است و از این قدرت به نفع خودش استفاده می‌کند. او مردان را به بازی می‌گیرد و تا زمانی که به آن‌ها نیاز دارد، ان‌ها را زنده نگه می‌دارد.

آفرودیت یا زن دلفریب، زنی است که از بودن با مردان لذت می‌برد. عاشق روابط جنسی است؛ اما نقش یک قربانی را بازی نمی‌کند. او بر خلاف سایر ایزدبانوها، خودش همسرش را انتخاب می‌کند؛ اما چندان به او متعهد نیست و بیشتر دنبال ماجراجویی و روابط پر هیجان است.

اِما در کتاب مادام بواری هم نمونه دیگری از این کهن الگو است. زنی که به دنبال ماجراجویی در سطوح بالای جامعه است و به شدت به روابط عاشقانه پر هیجان علاقه دارد و به همسرش خیانت می‌کند.

آفرودیت مادر خوبی نمی‌تواند باشد. اگر مادر بشود، گاهی چنان توجهی به فرزندش می‌کند که او را نازپرورده می‌کند و زمانی دیگر کاملاً او را رها می‌کند.

همسر خوبی هم نیست. چون به تعهداتش پایبند نیست و به سادگی برای دل مشغولی‌های خودش، همسرش را قربانی می‌کند.

برای شناخت کهن الگوی آفرودیت و استفاده از ویژگی‌های شخصیتی او در داستان بایستی به سؤالات زیر جواب بدهیم:

  1. ویژگیهای اصلی این کهن الگو چیست؟
  2. به چیزهایی بها می‌دهد؟
  3. از چه چیزی هراس دارد؟
  4. ترغیب کننده‌های او چیست؟
  5. دیگران نسبت به او چه نظری دارند؟
  6. دوستان او چه کسی هستند؟

ویژگیهای اصلی این کهن الگو چیست؟

مهم‌ترین خصلت این زن زیبایی منحصر به فردش است. لبخند و زیبایی معصومانه‌ای دارد که هرکسی را به خود جذب می‌کند. راسخ و محکم است و به خواسته‌ی خود واقف است.خلاقیت، زیبایی، عشق و ثروت را یکجا دارد. دور اندیش و مبتکری بزرگ است.

او برای سرزندگی و شادی نیازمند برقراری روابط عاشقانه و ارتباط داشتن با مردها است. لباس‌های جذابی می‌پوشد و بسیار شیک پوش و مد روز است. حتی جلوتر از مد حرکت می‌کند.

یکی از شخصیت‌های تاریخی که الگوی آفرودیت را نشان می‌دهد مرلین مونرو است. زیبایی ذاتی و فریبنده که بعد از سال‌ها  هنوز هم به موضوعی برای داستان‌ها و فیلم‌های سینمایی غرب تبدیل شده است. به تازگی قرار است فیلمی با عنوان بلوند را از زندگی این شخصیت بسازند.

به چیزهایی بها می‌دهد؟

آفرودیت به مردان بها می‌دهد. او به صورت پنهان مردان را به کنترل خویش در می آورد.

به اندام و ظاهر خودش اهمیت زیادی می‌دهد؛ بنابراین هر نقصی در اندامش برای او غیرقابل تحمل است.

دوست دارد در مرکز توجه باشد. اسکارلت اوهارا در فیلم بر باد رفته از همان سنین نوجوانی سعی می‌کند توجه همه را در میهمانی‌ها به خودش جذب کند. در فیلم بر باد رفته اسکارلت در زمان جنگ وقتی نمی‌تواند لباس خوبی برای خودش پیدا کند، با پرده خانه برای خودش لباس فوق العاده‌ای می‌دوزد که به راحتی با آن لباس می‌تواند به شهر برود و مردی که قرار است با خواهر او ازدواج کند را به سمت خود جذب کند.

به روابطش با سایر زن‌ها اهمیت می‌دهد؛ اما گاهی به راحتی موجب رنچیش آن‌ها می‌شود.

از چه چیزی هراس دارد؟

آفرودیت می‌داند زیبایی و جوانی‌اش سلاح او است. بنابر این از اینکه پیر بشود بشدت هراس دارد.

طرد کردن برای او قابل تحمل نیست و تمام تلاشش را می‌کند که این پایان از سمت او باشد.

از اینکه در کانون توجه نباشد نفرت دارد.

ترغیب کننده‌های او چیست؟

این الهه عاشق زیبایی و هنر است و میل شدیدی به شکوفا شدن از طریق خلق کردن دارد. عموماً به سمت نوشتن، نقاشی، موسیقی و هرچیزی که با هنر و ابداع کردن همراه باشد، کشیده می‌شود. اگر نتواند خروجی خلاقی داشته باشد، این خود شکوفایی را با تمایلات جنسی ابراز می‌کند.

دیگران نسبت به او چه نظری دارند؟

برخی از زنان از توجهی که به او می‌شود حسادت می‌کنند؛ اما بیشتر زنان دوست دارند شبیه او باشند و او را تحسین می‌کنند.

دوستان او چه کسانی هستند؟

زن دلفریب شخصیت برون گرایی دارد. الگوی شیر زن می‌تواند دوست خوبی برای او باشد. الگوی شیرزن از مردها بیزار است و مثل محافظی برای او است.  الگوی دوشیزه هم به خاطر شخصیت برون گرایی که دارد با او خوب کنار می‌آید.

رشد و توسعه شخصیت

وقتی می‌خواهیم برای شخصیت اصلی داستان از کهن الگوی آفرودیت یا زن دلفریب بهره بگیریم بایستی به فکر رشد کردن و پرورش شخصیتمان هم باشیم. هر شخصیت قرار است یک سفر را شروع کرده و به پایان برساند.

کهن الگوی مرد زن گونه و کهن الگوی منجی، منزوی، عارف، شیرزن و دوشیزه می‌توانند به او در این سفر کمک کنند و باعث رشد او بشوند.

تمرین

برای درک بیشتر این کهن الگو شخصیتی خلق کنید که از این کهن الگو تبعیت می‌کند.

در دورهمی اول خوانش کتاب طرحی ارائه شد که زنی فریب خورده را نشان می‌داد که همسرش به بهانه توسعه و  گسترش کارگاه خیاطی او، اموالش را تصاحب کرده و او را ترک کرده است.

بیایید فرض کنیم که شخصیت زن داستان از این کهن الگو تبعیت می‌کند.

در کتاب ۴۵ کهن الگوی شخصیت آمده یکی از نقص‌های این کهن الگو، این است که به تنهایی قادر به انجام کاری نیست. پس این زن برای توسعه کارگاه خیاطی‌اش باید به یک نفر کمک بگیرد و او از همسزش کمک می‌گیرد. او به شدت به خلق کردن اهمیت می‌دهد. پس مدادم در فکر طرح‌های جدید و نو است و از اقدامات همسرش غافل می‌شود.

همچنین در کتاب آمده یکی از ترس‌های او طرد شدن به هرشکلی  از سوی محبوبش است. اینجا همسرش با کلاه گذاشتن سر او ، او را طرد کرده است. این برای این زن یک فاجعه بزرگ به حساب می‌آید. حالا باید ببینیم که واکنش او به این اتفاق چیست؟

این واکنش را بر اساس ویژگی‌های این شخصیت می‌توانید در کامنت بنویسید.

این مطلب در روزهای آتی با آوردن نمونه‌های بیشتری از زن دلفریب و اغواگر، به روز می‌شود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

 

همه کاره هیچ کاره

همه کاره هیچ کاره

حتما این اصطلاح به گوشتون خورده؟ تا قبل از اینکه خودم با این واژه تقدیس بشم، از دور می نشستم  و به حال این هنرمندان همه کاره  تاسف می خوردم؛ اما نمی دونستم که قراره خودم هم به این ویروس گرفتار بشم. ظاهرا در دنیای پرهیاهوی امروز و تبلیغات رسانه ها فرار از این بیماری کار آسونی نیست. همین امروز می خواستم با وجود حجم سنگینی از کارها وارد دوره جدیدی بشم و با خودم حساب کتاب می کردم که وارد کدوم دوره بشم. آخه می دونید علایق من زیاد. اونقدری زیاد که به هیچ کدوم نمی رسم. البته فقط من اینجوری نیستم. خیلی ها به این بیملری دچار شدن و چون به نظرشون بیماری با کلاسیه دنبال راه درمانشم نیستن‌.

در حال واریز پول برای دوره جدید بودم که باد اومد و کتابم رو ورق زد و رسیدم به این جمله از حضرت اوژن دلا کروآ:

هنرمندانی که می خواهند در همه چیز کمال یابند، آن کسانند که در هیچ چیز نمی توانند به کمال برسند. 

با خوندن این جمله دست نگه داشتم و فکر کردم و گفتم اون مسیر قبلی که داشتی می رفتی رو چرا ادامه ندادی؟

اجازه خانوم سخت شده بود.

این یکی که می خوای واردش بشی آسونه؟

آخه مدرس دوره گفته یه جوری آموزش میدم که فکر کنی داری آبنبات می خوری.

تمریناشم خودش انجام میده؟

نه دیگه خودم باید انجام بدم.

بله دیگه حتما چهار روز دیگه میخوای این یکی رو هم ول کنی و بری پای یه بساط دیگه؟

نه قول میدم اینجوری نشه. نمیدونم شایدم نتونستم رو قولم بمونم. شما راست میگید اینجوری هیچی نمیشم.

خوب حالا چیکار می کنی؟

میرم همون قبلیه رو اماده کنم و برای استادم بفرستم.

افرین حالا شدی یه دختر خوب

برای اینکه تصمیمات شتابزده نگیرید و مرتب از این شاخه به آن شاخه نپرید بیایید قبل هر تصمیم با خودتون یک گفت و گوی درونی داشته باشید. اینجوری اگه تصمیمتون اشتباه باشه خودتون متوجه می شید و دیگه برچسب همه کاره هیچ کاره بهتون نمی خوره.

سه روزی هست که مدام


با خودم دارم کلنجار میرم و خوب شد که امروز این جمله رو دیدم.

 

 

وقتی صفحه ۱۵ کتاب را باز کرد

وقتی صفحه ۱۵ کتاب را باز کرد

وقتی صفحه ۱۵ کتاب را باز کرد با دیدن جمله‌ای از نیچه دلش آشوب شد. چرا درست همان روز که این مصیبت سرش نازل شده بود، نیچه به کمکش آمده بود. انگار می‌خواست عمق دوستی‌اش را به او نشان دهد. یا خیانتی که او در حق نیچه کرده بود. نمی‌دانست منظور نیچه چه بوده است روزی که نیچه به کمک احتیاج داشت اواز لوسالومه خواسته بود نیچه را ترک کند. نیچه این جمله را خطاب به او گفته بود یا خودش، تلفن را برداشت باید به نیچه زنگ می‌زد و از او عذرخواهی می‌کرد؛ اما یادش افتاد تلفن نیچه را ندارد. همان موقع که از لوسالومه خواسته بود، نیچه را ترک کند، شماره او را از دفتر تلفنش پاک کرده بود. باید به دیدارش می‌شتافت باید قبل از مرگ نیچه به دیدنش می‌رفت؛ به لو زنگ زد. چنین شماره‌ای وجود خارجی نداشت. همین دیشب با او حرف زده بود؛ اما حالا کسی آن ور خط می‌گفت: «شماره را اشتباه گرفته‌اید و چنین شماره‌ای وجود ندارد.»

دوباره شماره را گرفت. هیچ کسی پشت خط نبود. انگار تمام اتفاقات  شب گذشته خیالی بیش نبود. کتاب را بست. دوباره صفحه ۱۵ را باز کرد. دوباره همان جمله در برابر چشمانش رژه رفت. نیچه بر خلاف او مردی اخلاق مدار بود. به جای رها کردن او به او امید زندگی دارده بود. حالا که همسرش و فرزندش او را ترک کرده بودند، او نباید خودش را می‌باخت. این پایان کارش نبود. باید قوی‌تر می‌شد تا بتواند دوباره آن‌ها را بازگرداند. او با رفتن همسر و فرزندش تا دو قدمی مرگ رفته بود؛ اما هنوز زنده بود. پس باید قوی‌تر می‌شد. دنیا که به انتها نرسیده بود. باید به دیدار نیچه می‌رفت. هنوز هم آدرس نیچه را بلد بود. راه قبرستان را پیش گرفت. همان جایی که از لو خواسته بود، نیچه را ترک کند. حالا لو آنجا بود با گل‌های سفیدی  در دست کنار مزار نیچه و به او می‌گفت:«هیچ وقت نمی‌توانم تو را ترک کنم.»

نئشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

داستان چشم‌ها

داستان چشم‌ها

چند داستان کوتاه نوشتم که خیلی‌هم کوتاه نبود. ایده‌شان در روزهای تنهایی شکل گرفت. با آن داستان‌ها دوستان تازه‌ای پیدا کردم. بعد که استقبال دوستانم را دیدم، داستان‌ها را ادامه دادم و داستان‌های کوتاه کمی بلند شدند. بیشتر بخوانید

ترس‌ها

ترس‌ها

وقتی اونی که می‌خواستم نشد، دیگه حالم روبه راه نشد. یه چیزی می‌خواستم. یه عمر براش دویدم و به وقتش نشد که بشه. بعدش که می‌شد که بشه دیگه نخواستمش. باید همون موقع می‌شد. اصلاً چرا خواسته‌ها همون موقع اجابت نمی‌شه. چه فایده داره که وقتی بشه که دیگه نمی‌خواهیش.

منم رویای هیجان انگیز دارم؟ دلم می‌خواد مثلاً برم تو آسمون پرواز کنم، سوار اسب بشم و مثل باد با اسبم بتازم یا در مسابقه رالی برنده بشم؟ یا روی صحنه بخونم؟ چه می‌دونم یه کاری که تا حالا نکردم  رو انجامش بدم و کلی کیف کنم. بعد دیدم نه ندارم. می‌خوام تقصیر رو بندازم گردن آقای میم، بعد می‌بینم تقصیر اون نبوده که از اولم همینجوری بودم وگرنه سر خواسته‌هام که به راحتی کوتاه نمی‌اومدم. مثل همین حالا که دارم می‌نویسم و آقای میم چقدر بهم گفت بشین سر کارت و پولت رو دربیار و من گفتم پول نمی‌خوام. آرامش می‌خوام. پولی که هر روز من رو به سقف بکوبونه و بعدم محکم پرتم کنه وسط چاه به چه دردم می‌خوره. حالا هرچی آقای میم با آقای الف دست به یکی کرد که منو سر راه بیاره نشد که نشد. بعد می‌خوام تقصیر رویا نداشتنم رو بندازم گردن آقای الف که خودشم رویا نداشت و رویا پردازی رو به من یاد نداده بود؛ اما بعد می‌بینم نه تقصیر اون بنده خدا هم نبود. من رؤیا داشتم دلم می‌خواست ناشناخته‌ها رو کشف کنم. حداقلش این بود که تو همون بچگی کل کوچه‌های محلمون رو از بر بودم. هر روز یک ساعت دیر می‌رسیدم به خونه فقط برای اینکه یه کوچه تازه‌ای رو کشف کنم؛

تو کوچه‌های کودکی گذر می‌کنم می‌بینم تقصیر اون گرگی بود که وسط داستان شنل قرمزی سبز شد و شنل قرمزی مجبور شد که برای فرار از دست گرگه خودش رو تو خونه حبس کنه. شایدم اون گرگ داستان شنگول و منگول و حبه انگور. من مثل حبه انگور رفتم تو کوزه که بعدش مامان بیاد و بپرم بغلش و بگم گرگه بچه‌ها رو خورد و مامانم بگه بیا بریم به جنگش و بچه‌ها رو نجات بدیم؛ اما مامان که نیومد. خیلی پشت در نشستم. مامان یادش رفته بود رفته بود مهمونی. من موندم تو کوزه تا از گشنگی و تشنگی رویاهام رو خوردم. دیگه دنبال هیچ رویایی نبودم. اصلاً از سفر بدون این که کسی مراقبم باشه، می‌ترسیدم. بزرگ هم که شدم بزرگترین غصه‌ام شده بود مسیر طولانی سفر از تهران به دانشگاهم. دور خودم یک حصار کشیدم که کسی نفهمه که از همه آدم‌ها می‌ترسم. می‌ترسم که تا بهشون نزدیک شم لباس آدمیتشون رو در بیارن و ببینم که گرگن. به مامان گفتم: «مامان هر شب میاد تو رختخوابم و میگه اومدم ببرمت.»

مامان گفت: «الکیه توی قصه است. نترس تا من اینجا هستم هیچ گرگی نمیاد.»

پس چرا من هر شب با جیغ از خواب بیدار می‌شدم و می‌دیدم که گرگه بالا سرم نشسته. به مامان گفتم. بی‌خود تخت خریدی. دیگه رو تختم نمی‌خوابم. گرگه هر شب میاد. خانم ن اومد پیشم که گرگه اذیتم نکنه. گرگه رفت. اما حالا که خانوم ن من رو یادش رفته خیال گرگه من رو رها نمی‌کنه.

دخترم می‌گه درها قفله میگم قفله. بلند می‌شه درها رو چک می‌کنه. ترس‌های کودکیم  از یه دریچه نفوذ کرده به وجودش. همشم تقصیر اون گرگی شد که وسط بازی قشنگ بچگانه‌اش اومد و اسباب بازیش رو برد. اگه در رو قفل کرده بودیم اینجوری نمی‌شد. حالا همه درها رو قبل خواب چک می‌کنه. بهش نگفتم که گرگه اگه بخواد از پشت درهای بسته هم میاد و باید قفل محکمی بزنیم که جز خدا هیچ کسی نتونه بازش کنه. خیالش که راحت می‌شه میاد پیشم دراز می‌کشه. بهش گفتم خدا حواسش بهمون هست. از همون وقتی که به دنیا اومد هر شب بالا سرش نشستم و چندتا سوره که هر وقت خودم ترسیده بودم خوندم، رو براش خوندم. می‌خواستم اون نترسه. شجاع باشه. کم کم سوره ها رو حفظ شد. گفتم اگه هر شب بخونی دیگه از هیچی تو خوابت نمی‌ترسی. هیچ شبی نشد که تو خواب بیدار بشه و گریه کنه. همیشه قبل خواب سوره‌ها رو با صدای بلند می‌خونه. حالا هر وقت من می‌ترسم میگه سوره‌ها رو بخون آروم می‌شی. می‌خونم آروم می‌شم می‌خوابم. اما اون زودتر می‌خوابه. خیالش راحته که خدا مراقبشه.

تو دلم به مامان می‌گم کاش اون موقع که از گرگه ترسیده بودم می‌گفتی اگه سوره‌ها رو بخونی دیگه گرگه نمیاد. انقدر ترسیدم و سرم رو زیر پتو فرو بردم که بزرگ شدم؛ اما ترس گرگه رهام نمی‌کرد. بدپیله بود و هربار یه شکلی می‌شد. یه بار چشماش از قرمزی مثل چشم‌های دیو می‌شد. یه بار شبیه اژدها بود و …

بزرگ که شدم میون صفحه‌های یک کتاب خوندم که با خوندن این سوره‌ها دیگه شب‌ها نمی‌ترسی. سوره‌ها رو که خوندم شب‌ها راحت خوابیدم. دیگه کم می‌شد که بترسم؛ اما بعضی وقتا یادم می‌رفت. وقتایی که دخترک غرق بازی دوستاش می‌شد و من رو با خیالاتم تنها می‌گذاشت.

الان چندماهه که منتظرم خانم ن بیماری فراموشیش خوب بشه و سراغ من رو بگیره. از حرصم میگم خوب شد که فراموشی گرفت. از دستش راحت شدم؛ اما اون نقطه قشنگ بچگیم بود. با اون کلی خاطره خوب داشتم. حالا چرا من رو فراموش کرده نمی‌دونم. تلفن رو بر می‌دارم و به دوست دوران کودکیم زنگ می‌زنم. همون دوستی که در سفرهای کودکیم همراهم بود. حالم بهتر می‌شه.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

همزمانی رویدادها در راه هنرمند

همزمانی رویدادها در راه هنرمند

به هفته چهارم  و روز دوم رسیدم. در متن کتاب چند اصطلاح است که معنایش را نمی‌دانم. در اینترنت به قول استاد گوگل می‌کنم و به جواب می‌رسم. دوباره از اول در فرصتی که در سالن انتظار نصیبم شده است کتاب را می‌خوانم. این‌بار لذت بیشتری از کتاب می‌برم. بیشتر بخوانید