دلداده

دلداده

قسمت اول

علی

تو از آن سبزه‌های تو دل رو بودی که در همان نگاه اول، مرا شیفته خودت کردی. چشمانت گیرا و دوست‌داشتنی بود. عطر خنده‌هایت را هنوز هم با خودم دارم. هر وقت که دل‌تنگ می‌شوم، آن را با وسواس بو می‌کشم نکند ذره‌ای از آن ناخواسته به هوای اطراف پراکنده بشود. اولین بار تو را صبح روز شنبه دیدم؛ اما صدایت را چهارشنبه شنیده بودم. یادت می‌آید. چه صدایی داشتی انگار که بلبلی در گوشم نغمه‌سرایی می‌کرد. صدایت سحرانگیز بود. آن را در جعبه موسیقی‌ ریخته‌ام. دلم که تنگ می‌شود آن را باز می‌کنم و صدایت را ساعت‌ها گوش می‌دهم.

فکر کردی تو را که ببینم جا می‌خورم؛ اما من جا نخوردم. تو بودی که جا خوردی. فکر نمی‌کردی مردی که عاشقت شده است، چنین قد و بالایی داشته باشد. من کرد هستم. از کردها این قد و بالا عجیب نیست. از چشم‌های نگرانت پیدا بود که انتظارش را نداشتی. می‌خواستی همان‌دم بگذاری و بروی اما من نگذاشتم. گفتم: «بمان و همدم قلب تنهایم شو.» تو به‌ظاهر ماندی اما دلت با من نبود. زود مرا گذاشتی و رفتی. گفتی: «به درد هم نمی‌خوریم قد من به‌زحمت یک و پنجاه می‌شود. تو دو متر قد داری. من رنگ پوستم تیره است ولی تو سفید و زیبایی.» به نظرت من زیبا بودم؛ اما به نظر من تو آینه تمام و کمال زیبایی بودی. تو زیباترین دختر دنیا بودی. بااینکه بی‌وفایی کردی اما هنوز هم‌چشمانم به دنبال چشمان آهوست. اصلاً برایم مهم نبود که وقتی کنارم بودی قدت به‌زحمت به سینه‌ام می‌رسید. یا اینکه هیچ‌وقت متوجه نشدم چرا مرتب می‌گفتی که چاق هستی و باید رژیم بگیری. تو فقط کمی تپل و تو دل رو بودی. وقتی می‌خندیدی دو چال عمیق روی گونه‌هایت می‌افتاد که هزار بار خواستم به‌وقت خندیدنت ببوسمت؛ اما تو برای من مقدس بودی. تو را برای تمام عمر می‌خواستم نه برای یک‌لحظه کوتاه.

یادت می‌آید همان روز اول از تو خواستگاری کردم؛ اما تو خندیدی. آن‌قدر خندیدی که اشک‌هایت سرازیر شد و چشم‌هایت نمی‌دانی در آن لحظه چقدر زیبا شد. حرف تو حرف عقل بود و حرف من حرف دل. من دلی تو را می‌خواستم. تو باعقلت مرا نمی‌خواستی. روزهایی که در کنارت بودم، بهترین روزهای عمرم بود. کاش می‌دانستم که آن روزها تکرار نشدنی است. آن‌وقت همه آن‌ها را در خورجینی می‌ریختم و با خودم به کلبه تنهایی‌ام می‌بردم تاکمی فقط کمی از دردی که این روزها می‌کشم خلاص شوم. از روزی که تو رفتی آسمان پرستاره شب‌هایم تیره‌وتار شده است. کاش حداقل یک ستاره در این اسمان می‌درخشید اما هیچ ستاره‌ای نیست. تو تنها ستاره بودی که حالا کنارم نیستی.

یادت می‌آید چقدر به خواستگاری‌ات آمدم و هر بار پدرت جواب رد داد؛ اما تو با چشمانت به من می‌گفتی بازهم بیا این بار راضی می‌شود؛ اما …

شیدا

تو را که دیدم به خودم لعنت فرستادم به خاطر کاری که کرده بودم. اصلاً فکر نمی‌کردم که بیایی. قرار بود یک مسخره‌بازی ساده باشد. می‌خواستم کمی سربه‌سرت بگذارم و کمی با دوستانم خوش باشم. مگر تلفنی هم با کسی دوست می‌شوند. ندیده و نشناخته که نمی‌شود. پیش خودم گفتم الآن با دیدن من می‌روی و قلب من هزار پاره می‌شود. تو قدبلند و زیبا بودی. ابروانت مثل هلال ماه سایه‌سار چشمان کهکشانی‌ات بود. چشمانت تیره بود؛ اما پر ستاره‌ بود. چه لبخندی داشتی. مهربان‌ترین لبخند دنیا. بعد از لبخند تو هیچ لبخندی ندیدم که این‌قدر زیبا باشد. بااینکه از دیدن این‌همه زیبایی‌ات قند در دلم آب شد؛ اما باعقلم تو را انکار کردم. گفتم: «بدرد هم نمی‌خوریم». می‌خواستم امتحانت کنم؛ اما تمنای وجودت را که دیدم دست‌وپایم لرزید. خوب می‌فهمیدم که تو مرا به خاطر خودم می‌خواهی. قبلاً هم پسرهایی بودند که چند روزی با آن‌ها دوست بودم. بعد که فهمیده بودم فقط فکر لذت‌های دوروزه هستند، بی‌خیالشان شده بودم؛ اما تو که این‌طور نبودی. تمام آن چندساعتی که در کنارم بودی، دعا می‌کردم که زمان نگذرد. تو همان روز اول از من خواستگاری کردی. قبول دارم که جذاب بودم. بااینکه پوستم تیره بود، اما جذاب بودم. این را همه دخترها و پسرهای دانشگاه به من گفته بودند؛ اما نه تا این حد که زیباترین پسری که به عمرم دیده بودم همان بار اول آشنایی‌مان مرا با تمام وجود بخواهد. تو دیوانه بودی. این را وقتی فهمیدم که هزار بار به خواستگاریم آمدی و جواب رد شنیدی. می‌دانی چرا آخرسر خودم گفتم که دیگر نیا. نمی‌دانی. چون هیچ‌وقت به تو نگفتم. وقتی گفتم نیا. تو دیگر رفته بودی. رفتی دنبال زندگی‌ات و مرا باغم هجرت تنها گذاشتی. فکر کردی خوشبخت شدم. نه. فقط زندگی کردم؛ اما خوشبختی من آنقدر محقر و ناچیز بود که به حساب نمی‌آمد. من به خاطر این خوشبختی خرد تو را ازدست‌داده بودم. خوشبختی من فقط در کنار تو بود. تو مرا هم مثل خودت دیوانه کردی.

قسمت دوم

علی

دیشب بازهم خواب تو را دیدم. تنها نشسته بودی روی همان صندلی که من همیشه به انتظار آمدنت می‌نشستم. چشمانت نمی‌خندید. اطرافت پر از اسباب‌بازی‌های کودکانه بود و تو به آن‌ها هیچ توجهی نداشتی. جلو آمدم تا دستت را بگیرم. آمدم تا دردت را به جانم بکشم شاید دوباره چشمانت بخندد؛ اما حتی به من هم بی‌توجه بودی. یک قطره اشک از دریاچه چشمانت سر خورد و در دستان من افتاد. تو رفتی و سهم من از تو همان یک قطره اشک شد. یادگاری‌ات به سیلابی خروشان تبدیل شد. بیدار که شدم بالشتم از اشک فراقت خیس بود. این رسمش نبود بی‌وفا. رسمش نبود که غم داشته باشی و به من نگویی. کاش آن روز که گفتی برو می‌ماندم. می‌ماندم و می‌جنگیدم حتی با تو. تو با خودت هم دشمنی کردی. مگر قو چند بار عاشق می‌شود. تو قوی من بودی و من هم قوی تو. ما به هم محتاج بودیم؛ اما تو با خودت بد کردی. هنوز هم هر چهارشنبه مثل ایام دانشجویی‌ات، به اصفهان می‌آیم. دست در دست‌تو کنار زاینده‌رود خشک قدم می‌زنم. زنده رود از وقتی تو رفتی، مرد. کویری خشک، بی‌آب‌وعلف اما می‌دانم که جای قدم‌های تو را در دلش ثبت کرده است. برای همین به اینجا می‌آیم. دست در دست‌تو تا محفل عشاق پیاده گز می‌کنم. دیگر هیچ عاشقی زیر پل نیست که او از بخواند. همه خسته و رنجور از جوری هستند که بر آن‌ها رواداشتی. شیدای من انصاف نبود. تو مرا نخواستی چطور دلت آمد به زنده رودمان پشت کنی. حداقل به او سری می‌زدی.

دیروز در این پیاده‌روی طولانی دوستت مریم را دیدم. سراغت را از او گرفتم. ناراحت شد. گفت: «خوب نیست که بعدازاین همه‌سال سراغش را می‌گیرید. او ازدواج‌کرده دو بچه دارد. بروید به زندگی‌تان برسید.»

گفتم: «هر شب خوابش را می‌بینم. حالش خوب است؟»

گفت: «خوب یا بد. زندگیِ دیگه. خوشی به هیچ‌کس نیامده.»

هرچه بیشتر اصرار کردم از تو بگوید کمتر گفت. رفت و مرا با دنیایی از ابهام تنها گذاشت. اگر خوب بودی حتماً به من می‌گفت. کاش حداقل می‌دانستم کجا زندگی می‌کنی. چرا وقتی از آن محله رفتید هیچ‌کسی چیزی به من نگفت؛ یعنی تماشای تو از دورهم برای من زیاد بود.

شیدا

باید به تو بگویم چرا آن روز از تو خواستم بروی و گرنه روی قلبم سنگینی می‌کند. من آخر از سر این فشار خواهم مرد. محبوب من تو قلب من بودی. من قبل تو زندگی شیرینی داشتم. خودت می‌دانی دختری بودم شیطان، شیرین و پر خنده. هیچ‌چیزی نبود که بتواند روحم را خدشه‌دار کند؛ اما تو آمدی و برج نشین قلبم شدی. آمدی و قلبم را تسخیر کردی. بعد رفتنت، جای خالی‌ات حفره‌ای عمیق بود که هیچ درمانی نداشت. این جای خالی هرروز بزرگ‌تر می‌شود. باید به تو حتماً بگویم. نمی‌خواهم مرا بی‌وفا بدانی. مادر بود که مرا از تصمیم منصرف کرد. از عشق و عاشقی‌اش در ایام جوانی گفت. از عشقی که به لعنت خدا نمی‌ارزید. گفت که تا قبل از همخانه شدن با معشوق بی‌هوای هم ‌نفس نمی‌کشیدند؛ اما همخانه که شدند، سختی‌هایی که اطرافیان بر آن‌ها روا داشتند، باعث شد، مردش بی‌رحم شود. شب‌ها دیر می‌آمد و دهانش بوی نجاست می‌داد. حرف که می‌زد، او را به زیر مشت و لگد می‌گرفت و حسابی از خجالتش درمی‌آمد. مادر آن‌قدر سختی‌کشیده بود که هیچ چاره‌ای جز برگشت نداشت؛ اما پدرش او را برای این عشق دروغین طرد کرده بود. مادرم دردانه‌اش را نمی‌خواست. می‌گفت اگر پدرت نبود تا حالا زیر آن مشت و لگدها هفت‌کفن پوسانده بود. می‌گفت این عشق برایت نان‌وآب نمی‌شود. اگر عزیز بودی مادرش با پسرش در تمام خواستگاری‌ها همراه می‌شد؛ اما همان یک‌بار که آمدند همه‌چیز دست ما آمد. پدر که بدت را نمی‌خواست. آن طایفه با تو بد می‌کردند. تو هم مرگ عشق را می‌دیدی و هم فراق از پدر و مادرت تو را رنج می‌داد.

پدر عهد کرده بود که اگر با تو بروم، انگار می‌کند که هیچ‌وقت شیدایی نداشته است. راستش مادر بیراه هم نمی‌گفت. وقتی برای مادرت چای آوردم، نگاهم هم نکرد. من در چشم تو زیبا بودم. مادرت که مرا زیبا نمی‌دید. عارش می‌آمد مرا عروس خودش بداند. زیر لب گفته بود: «سیاه‌سوخته چاق و خپل.»

اگر تو هم عاشقم نبودی مرا به همین چشم می‌دیدی. مجنون من، من فقط در چشم تو لیلی بودم اما در چشم بقیه دختری زشت و نازیبا بیش نبودم. آن‌قدر تو را دوست داشتم که خودم را فریب می‌دادم. خودم را فریب می‌دادم که این نگاه‌ها و پچ‌پچ‌ها همیشگی نیست. بار دوم که آمدی و کسی همراهت نبود. پدر گفت که این عشق وزندگی برایت نون و آب نمی‌شود؛ اما بازهم نفهمیدم.

حالا که نیستی فکر می‌کنی زندگی می‌کنم. نه زندگی نیست که روزمرگی است. باورت می‌شود هزار بار در نمازم از خدا خواستم که بعد مرگم مرا به تو برساند. شاید تو هم همین را خواسته باشی.

از دوستی شنیدم که بالاخره عروس به خانه آوردی. برایت دعا می‌کنم که مرا فراموش کنی و خوشبخت باشی. بچه که بیاید حواست پرت می‌شود. البته خودم هم این را باور ندارم. تا بچه‌ها خوابشان می‌برد و خانه ساکت می‌شود، بازهم یاد تو می‌افتم.

قسمت سوم

قسمت سوم

علی

بالاخره دخترعمویم را به عقدم درآوردند. مادر گفته بود که اگر ازدواج نکنی عاقت می‌کنم. از نفرینشان از بی‌مهری‌شان می‌ترسیدم. دخترعموی بیچاره با یک دنیا امید و آرزو پا به خانه‌ام گذاشت اما نمی‌دانم چرا از همان روز اول نتوانستم او را دوست داشته باشم. مهر تو چنان در دلم ریشه دوانیده بود که جای هیچ گل دیگری نبود. بی‌مهری‌ام تا آنجا بود که دلش پوسید. رفت‌وآمدش به خانه والدینش زیاد شد. با هر بار رفتن حربه‌ای یاد می‌گرفت که دلم را به دست آورد؛ اما دلی نبود که بخواهم افسارش را به دست دیگری بدهم دل درگرو معشوق دیگر بود. به‌هرحال چه اهمیتی داشت. اگر در خانه می‌ماند، گوشه خانه بغ می‌کرد. این‌طوری من بیشتر عذاب می‌کشیدم. هیچ خرده ای به او نمی‌گرفتم. هرچه بود تقصیر خودم بود که دل به دلش نمی دادم.

روزهای آخر هفته که می‌خواست دستش را بگیرم و با خود به گردش ببرم، خودم را به اصفهان می‌رساندم. تمام‌مسیری که با تو بودم را به هوای نفس‌هایت طی می‌کردم. بعد دو بلیت برای تهران می‌گرفتم. صندلی کنار من همیشه جای تو بود.

تمام کوچه‌های محله‌تان را به دنبال ردپایی از تو بودم. یک‌بار از زن همسایه سراغتان را گرفتم. شروع کرد به بدوبیراه گفتن به من که شرم نمی‌کنم و به دنبال زن شوهردار هستم. کار دل منطق سرش نمی‌شود. نمی‌خواستم مزاحمت شوم. می‌خواستم فقط تو را از دور ببینم و مطمئن شوم که خوشبخت هستی؛ اما همه با من سر جنگ داشتند. از هر که سراغت را می‌گرفتم، توترش می‌کرد. دیگر درودیوار شهر هم به من کم‌محلی می‌کردند. هر هفته کارم همین بود به امید اینکه شاید یکی دلش به رحم بیاید. دیوانه شده بودم. دخترعمویم دیگر تاب نیاورد. مرا ترک کرد. در تمام شهر چو افتاد که علی دیوانه و زن گریز است. دیگر کسی کاری به کارم نداشت. با خیال تو روز و شبم را سپری می کردم. تنها اندیشه تو بود که آرامم می کرد. یک روز مادرم گفت که ان سیاه مرا جادو کرده است. پایم از خانه مادر بریده شد. تو مرا جادو نکرده بودی.

تقصیر دلم بود که می خواست جز سودای تو، در خیال دیگری نباشد.

یادت می آید که چقدر در اتوبوس با هم می خندیدیم. یک بار در این مسیر تنهایی راننده اتوبوس آشنا از آب در آمد گفت: «لیلی ات کو مجنون؟»

آهی کشیدم و گفتم: «کار لیلی چیست جز کاسه شکستن. لیلی کاسه مرا شکست.» چه بد کردی با من و بیشتر با خودت. نمی دانم من بیشتر عذاب می کشم یا تو. می دانم که تحمل زندگی برای تو هم ساده نیست هرچند که برای خودت زندگی تشکیل داده باشی. تو اصلا نمیدانی چه در دل من می گذرد. اگر از حال و روزم با خبر بودی، یک لحظه هم آسایش نداشتی؛ اما شیدای من جفایی که تو در حقم کردی لیلی با مجنون نکرد.

شیدا

فکر می‌کنی برای من ساده است. هیچم ساده نیست. بیشتر اوقات خودم را در خانه محبوس می‌کنم. می‌ترسم از خیابانی گذر کنم و یاد خاطراتمان در پیاده‌روی‌های طولانی بیفتم. آسان نیست. اشک بریزم و دخترانم بگویند: «مادر برای چه اشک می‌ریزی؟» و من چه بگویم به آن‌ها. کاش نمی‌ترسیدم. کاش آن موقع پی همه‌چیز را به تنم می‌مالیدم.

هزار با به خودم گفته‌ام کاش و بازهم از ترسیدم که اگر رؤیایم به حقیقت می‌پیوست. اگر تو هم مثل عاشق مادر از آب درمی‌آمدی که روزگارم تباه بود. اگر آزارم می‌دادی من تحمل بی مهریت را نداشتم. نه بازهم خدا را شکر می‌کنم که همسرت نشدم. خدا را شکر می‌کنم که هنوز برای من مقدسی و هنوز عاشقانه دوست دارم؛ اما باور کن محبوبم برای من سخت‌تر است.

قسمت چهارم

شیدا

حواست هست با من چه می‌کنی؟ دیروز به محله قدیمی‌مان رفته بودم. هیچ کاری نداشتم اما دلم خواسته بود. انگار که باد به گوشم رسانده باشد که تو از آنجا گذر کرده‌ای. همسایه‌مان را دیدم. بااینکه سابقاً زن مهربانی بود؛ اما نمی‌دانم چرا سرد شده بود. خواستم بگذارم به‌حساب دوری و فراموش‌ کردنمان؛ اما دیدم فراموشی‌ای در کار نیست. از تو گفت که هر هفته به محله‌مان میایی. چرا خودت را خسته می‌کنی؟ این‌طوری هم با آبروی من بازی می‌کنی هم با زندگی خودت. به همسایه‌مان گفتم:« اگر دیگربار تو را دید بگوید که من از زندگی‌ام راضی‌ام تا فراموشم کنی.»

بااینکه خودم می‌دانستم، حرفم دروغی بیش نیست؛ به‌هرحال من دو بچه‌دارم. همسرم مرد بدی نیست. درست است که همیشه کار دارد و هیچ فرصتی برای دیدن و شنیدن من ندارد؛ اما مرد خوبی است. حواسش به بچه‌هایش هست.

یادت می‌آید هر بار که دلم می‌گرفت تو در هر شرایطی که بودی خودت را می‌رساندی؟ تو مرا بدعادت کرده‌ای. همه که مثل تو نیستند. عشق تو پاک بود؛ اما چه کنم که عقلم بر دلم چربید. دلم را تنها تا انتهای بن‌بست عاشقی مشایعت کردم؛ اما تو از بن‌بست هم رد شدی. صلاح و مصلحتی که دیگران در گوشم زمزمه کردند مرا از تو دور کرد. کاش کر بودم و آوازشان را نمی‌شنیدم.

محبوب من این روزها زیاد به تو فکر می‌کنم. بعد می‌بینم بیخود نبوده است که به تو فکر می‌کردم. تو هم در هوای من هستی؛ اما کاش فراموشم می‌کردی. این‌طور راحت‌تر کنار می‌آیم. چند بار به سرم زده است که همه‌چیز را رها کنم و به‌وقت باران بیایم سر قرار همیشگی‌مان؛ اما چند وقتی هست آسمان هم به من دهن‌کجی می‌کند. باران را در دل سیاه ابر محبوس کرده است. محبوب من شنیده‌ام زنده رود در فراق باران مرده‌ای بیش نیست. درست مثل من و تو که در فراق هم جان دادیم و خاکستر شدیم.

فکر می‌کنی روزی قصه ما را بنویسند مثل قصه ویس ورامین یا شیرین و فرهاد. نمی‌دانم قصه عاشقی ما جگرسوزتر است یا قصه آن‌ها.

محبوب من یادت می‌آید هر بار چیزی می‌خواستم تو زمین و زمان را به هم می‌دوختی و از سر قله قاف آن را برایم می‌آوردی؟ نمی‌دانم چرا آن روز از تو نخواستم که از شهرتان دل بکنی و همین‌جا بمانی؟ شاید برای تمام آوازهایی بود که از کودکی شنیده بودم. مردی که به خاطر زنی از خانواده‌اش می‌گذرد،روز دیگر زن را به خاطر زن دیگری رها می‌کند. این آوازها چنان در اعماق روح و جانم نفوذ کرده بود که هیچ‌وقت این را از تو نخواستم. اگر قبول می‌کردی نگران این بودم که مرا رها کنی و اگر قبول نمی‌کردی فکر می‌کردم که آن‌قدری برایت ارزش ندارم، که به خاطرم از تعلقات دیگرت بگذری. من خودم هم نمی‌دانستم که چه می‌خواهم. برای همین هیچ از تو نخواستم. تو را بی‌آنکه خود بدانی از خودم راندم.  محبوب من هنوز هم نمی‌دانم کار درستی انجام دادم یا نه اما حداقل این را می‌دانم که جایت همیشه در قلب من محفوظ است .

علی

باز خواب تو را دیدم. حالا فقط خواب است که می‌تواند مرا به تو برساند. دست‌وپایم بسته‌شده است. دیگر نمی‌توانم به گذرگاه‌های عاشقی سر بزنم. تنم مرا یاری نمی‌کند. دکترها می‌گویند از ضعف اعصاب است. گاهی بدنم رعشه می‌گیرد و بعد ساعت‌ها بی‌حرکت می‌مانم. اما بازهم اشکالی ندارد بااینکه جسمم دیگر برای من نیست اما روحم همچنان آزاد و رها در هر کوی و برزن به دنبالت می‌گردد. دیروز که  دوباره حالم بد شد از کوچه‌ای گذر می‌کردم.  بدنم از کنترلم خارج شد و همان‌جا میان بازی بچه‌ها ماندم. چند بچه شروع کردن به شعر خواندن درباره دیوانگی‌ام. می‌بینی چه روزگاری برای من ساخته‌ای؟

چشمان مادرم از فرط گریه به خون نشسته است. من تنها پسرش هستم و کلی برایم آرزو داشت. پدرم میراثش را میان دخترهایش تقسیم کرده است. دیگر هیچ امیدی به من ندارد. شاید اگر فقط و فقط یک‌بار تو را ببینم حالم خوب شود. به مادر گفتم اگر او را می‌دیدم حالم خوب می‌شد. این بار ایل و طایفه به محله قدیمی‌تان آمدند تا از همسایه‌ها سراغت را بگیرند. همسایه‌تان گفته بود که از زندگی‌ات راضی هستی  و بهتر است که من دست از سر تو بردارم.

این را که شنیدم کمی آرام گرفتم. اما فقط کمی آخر دلم چیز دیگری می‌گوید. مادر را قسم دادم که عین حقیقت را به من بگوید و او قسم خورد. مادر هیچ‌وقت به‌دروغ قسم نمی‌خورد.  همه می‌گویند که باید کاری کنم که تو را فراموش کنم. اگر به کاری مشغول شوم تو را فراموش می‌کنم. خودم هم به این فکر افتاده‌ام. می‌خواهم نقاش شوم. نقاش که شوم هیچ‌گاه فراموشت نمی‌کنم.

 

قسمت آخر

سیما

قصه دلدادگی‌اش را به‌وقت دلدادگی‌ام برایم تعریف کرد. از همه‌چیز برایش گفتم. از همه‌چیز برایم گفت. گفت: «عشق، اگر عشق باشد، باعقل و منطق سروکار ندارد.» گفت: «پای حرف دلت بمان. هرچه شد، حداقل حسرتش را نمی‌خوری. حداقل امتحانش کرده‌ای.»

پای حرف‌هایش که نشستم تصمیم را گرفتم. به ایمان گفتم که دوستش دارم. ایمان جا خورد. از دختری خجالتی مثل من انتظار نداشت که چنین بی‌پروا دوست داشتنش را فریاد بزند. ایمان منطقی بود. گفت: «من هم از شما بدم نمی‌آید؛ اما نیاز دارم که بیشتر شما را بشناسم.» گفتم: «باشد.»

چند قرار در گوشه و کنار شهر و بیشتر زیر پل خواجو گذاشتیم. حرف‌هایی که باید می‌گفتیم را گفتیم.. ایمان لابه‌لای حرف‌هایم مرا می‌شناخت. من از حرف‌هایش بیشتر عاشقش شدم. از اینکه تنها بود. گفت: «یک قرار بگذاریم تا با خانواده‌ات هم بیشتر آشنا شوم.»

گفتم: «قبل از آشنایی با خانواده‌ام می‌خواهم عزیزترین فرد زندگی‌ام را ببینی. او هم گفت: «پس منم با عزیزترینم یعنی پدرم می‌آیم. باید او را ببینی. او نقاش بوده است. تمام عمر عاشق بوده است. عکس معشوقه‌اش روی درودیوار اتاقش است. او مرا به فرزندی قبول کرده است. خرج تحصیلم را داده است. برایم پدری کرده است. عزیزترین فرد زندگی‌ام است.»

یک قرار با عزیزترین فرد زندگی‌ام در رستوران نقش‌جهان میدان نقش‌جهان گذاشتم. خودم باید به دنبالش می‌رفتم. می‌دانستم که اصفهان برایش پر از خاطره است. تمام‌کارهایم را کردم که جمعه او را به‌وقت موعود به سر قرارمان برسانم. به دنبالش رفتم. از وقتی فهمیده بود که قرار است به اصفهان برویم، دل در دلش نبود. به او گفتم علی با پدرش می‌آید، اما درباره پدر علی هیچ نگفتم. تمام طول مسیر چشمانش برق می‌زد. خوشحال بود. نگران بود. دلش در سینه‌اش تند و تند می‌تپید. قرار نداشت. یکریز حرف می‌زد. از او بعید بود. لبخندهای شیرینش، امروز بیشتر از هرروز دیگری بود. باوجود نارضایتی مادر و خاله‌ام، من و عزیز راهی شهر قرارهای عاشقانه شدیم. از وقتی‌که عاشق شده بودم، از وقتی‌که قصه عشق او را فهمیده بودم اصفهان و این رود برایم مقدس شده بود. درست از روزی که قرار گذاشته بودیم باران باریده بود. رود معشوقش را در آغوش گرفته بود. رود خروشان از آمدن عاشق دل‌خسته مسرور بود. به نقش‌جهان که رسیدیم به ایمان زنگ زدم. ایمان با پدرش سر قرار بود. ایمان خودش را به ما رساند. ایمان چشم از مادربزرگ برنمی‌داشت. با مادربزرگ احوال‌پرسی گرمی کرد. مادربزرگ ایمان را با مهربانی نگاه کرد. عاشقان را با عشق باید نگریست. ایمان از مادربزرگ خوشش آمد. همراه ایمان راهی رستوران شدیم.

ایمان با پیرمردی آمده بود. فکر نمی‌کردم پدرش این‌قدر پیر باشد. پیرمرد را از پشت سر دیدیم. با ورود به فضای بسته آنجا مادربزرگ نفسش بند آمد. پیش خود گفتم شاید اینجا برایش خاطره عشقش را زنده کرده است. توان راه رفتن نداشت. نزدیک تختشان که شدیم گفت: «چه عطر آشنایی اینجا پیچیده است.»

ایمان گفت: «بوی عطر پدر است. هیچ‌وقت عطرش را عوض نمی‌کند.» هرقدر که نزدیک می‌شدیم نفس کشیدن برای مادربزرگ سخت‌تر می‌شد. مادربزرگ روی تختی نشست. پیرمرد برگشت. پیرمرد قدش خمیده بود؛ اما هنوز هم آثار زیبایی جوانی در چهره‌اش دیده می‌شد.

پیرمرد میخکوب نگاه مادربزرگ شد. مادربزرگ از حال رفت.

***

لحظه عجیبی بود. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم. آن دو هیچ حرفی نمی‌زدند. پیرمرد فقط به مادربزرگ نگاه می‌کرد. مادربزرگ کاری جز نگریستن به او نداشت. ایمان سکوت را شکست: «نکند همان عشق قدیمی باشد. آه چقدر احمقم. از چشم‌هایش همه‌چیز را باید می‌فهمیدم.» پیرمرد لبخند زد. مادربزرگ یک قطره اشک از چشمم سر خورد. قفل سکوت شکسته شد. آن دو را تنها گذاشتیم.

دلدادگی من، دو دلداده را بعد از سال‌ها به هم رساند.

من و ایمان کنار رود دست در دست هم آرام قدم می‌زنیم. علی و شیدا هم کمی جلوتر از ما آرام راه می‌روند و حرف می‌زنند. به ایمان می‌گویم من و تو سال‌های زیادی برای حرف زدن وقت داریم. اما آن‌ها حرف‌های زیادی دارند. شاید از تمام سال‌های زندگی‌شان بیشتر.

ایمان می‌خندد دستم را در دستانش محکم فشار می‌دهد. می‌گوید ازت ممنونم تو دلیل این اتفاق خجسته هستی. تنها آرزویم این بود که پدرم را خوشحال ببینم. هیچ‌وقت لبخندش را ندیده بودم.»

می‌گویم من از مادربزرگ ممنونم. او بود که به من جسارت گفتن حرف دلم را داد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

3 دیدگاه در “دلداده

  • دی ۹, ۱۴۰۰ در ۲:۲۹ ب.ظ
    Permalink

    لیلای‌عزیز داستانت زیبا و دلنشین است. یک واقعه از دو دیدگاه را به خوبی بیان کردی. از خوندنش لذت بردم. منتظر قسمت بعدی هستم.

    پاسخ دادن
  • دی ۱۱, ۱۴۰۰ در ۱۲:۳۰ ب.ظ
    Permalink

    قسمت پایانی داستان با روایت از زبان مشترک سیما و ایمان ، خیلی جذاب بود . داستان پایان خوشی نیز داشت . آفرین .

    پاسخ دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.