رعنا

رعنا

رعنا داستان زنی است که دیده نمی شود. از خودگذشتگی های زیادی کرده است؛ اما رها شده و کسی او را نمی فهمد.

قسمت اول

صبح شده است. از اینکه می‌توانم صبحی دیگر را ببینم خدا را شکر می‌کنم. کنار پنجره می‌روم. آن را باز می‌کنم. حجمی از هوای سرد میهمان‌خانه‌ام می‌شود. با تمام وجود آن را به سینه می‌کشم. همسرم به حمام رفته است. از حمام که درمی‌آید برای خود آوازی را زمزمه می‌کند. پنج‌شنبه است. همیشه پنج‌شنبه‌ها خوشحال‌ترین مرد دنیاست. صبحانه‌اش باید شاهانه باشد؛ اما من را کنار پنجره می‌بیند. صبحانه‌اش آماده نیست. عصبانی می‌شود. به‌زحمت خودش را کنترل می‌کند که چیزی نگوید؛ اما نمی‌شود. زیر لب غرولند می‌کند. از پنجره و هوای سرد دل می‌کنم. به او می‌گویم تا حاضر شوی و لباست را بپوشی صبحانه آماده است.

 

قهوه‌جوش را روشن می‌کنم. مواد پنکیک را از یخچال بیرون می‌آورم. ماهیتابه را از گنجه ظروف برمی‌دارم. آن را روی شعله گاز می‌گذارم. شعله را روشن می‌کنم. مایع را با ملاقه داخل ماهیتابه داغ می‌ریزم. بعد تا برشته شود. موزی را حلقه‌حلقه می‌کنم. قهوه چکه چکه در لیوان می‌ریزد. یک‌طرف پنکیک برشته می‌شود. آن را برمی‌گردانم. طرف دیگر کمی زودتر درست می‌شود. آن را برمی‌دارم و در بشقاب چینی سفیدرنگ می‌گذارم. یک ملاقه دیگر از مایه را داخل ظرف می‌ریزم. موزها را روی پنکیک آماده‌شده می‌چینم. قهوه لبالب پر می‌شود. دستگاه قهوه‌جوش را خاموش می‌کنم. پنکیک دوم را روی موزها می‌گذارم و پنکیک سوم را می‌ریزم. روی پنکیک دوم سس فندق می‌ریزم. میز را می‌چینم. یک شاخه گل رز روی میز می‌گذارم. پنجره را می‌بندم. ظرف پنکیک، یک فنجان قهوه، کمی مغز گردو و مغز بادام هم کنارش می‌گذارم.

همسرم لباس سفید آستین‌کوتاه با کت آبی‌رنگش را پوشیده است. با هم که بیرون می‌رفتیم، باز او می‌خواستم که این لباس را بپوشد. همیشه امتناع می‌کرد. می‌گفت برای مواقع خاص است. حتماً امروز هم روز به خصوصی است. نگاهش می‌کنم. چشم‌هایش را از من می‌دزدد. از صبحانه تعریف می‌کند. صبحانه را با لذت می‌خورد. پنکیک سوم می‌سوزد. صبحانه‌اش که تمام می‌شود جلوی آینه خودش را برانداز می‌کند. دستی به موهایش می‌کشد. بدون هیچ حرف دیگری خداحافظی می‌کند و می‌رود. عجله دارد.

میز را جمع می‌کنم. پنکیک سوخته را درون سطل زباله می‌ریزم. قهوه‌جوش را تمیز می‌کنم. ظرف‌های کثیف را می‌شویم. از توی بهارخواب یک پیاز و سیب‌زمینی برمی‌دارم. ناهار پنج‌شنبه‌ها آبگوشت است. همسرم خانه نمی‌آید. برای خودم آبگوشت بار می‌گذارم. نخود خیس‌خورده و گوشت را از یخچال برمی‌دارم. گوشت را با پیازها تفت می‌دهم. نخود را اضافه می‌کنم. رب و نمکش و زردچوبه را می‌گذارم برای آخرسر. روی آن تا کمی مانده به سر قابلمه آب می‌ریزم. می‌گذارم آرام‌آرام بپزد.

به اتاق‌خواب می‌روم. خودم را برانداز می‌کنم. دستی به گودی‌هایی که زیر چشمم افتاده، چین‌وچروک‌های دور چشم و خط‌های عمیق پیشانی می‌کشم. جعبه‌ای را از زیر کشو بیرون می‌آورم. صورتم را با پاک‌کننده پاک می‌کنم و بعد شروع به پیراستن خودم می‌کنم. از چشم‌ها شروع می‌کنم. چشم‌ها مهم‌ترین قسمت از صورتم هستند. آن‌ها باید زیبا و فریبنده باشند. کار صورتم که تمام می‌شود به سراغ موها می‌روم. خودم را نمی‌شناسم. بااینکه هر پنج‌شنبه همین قیافه را درست می‌کنم اما هنوز هم برایم آشنا نیست. من او را نمی‌شناسم. به سراغ کمدم می‌روم. از پشت کمد لباسم کیسه‌ای را برمی‌دارم. داخل آن یک مانتو، شلوار و یک شال است که تابه‌حال نپوشیده‌ام. آن‌ها را اتو می‌کنم. کفش‌های جدیدم را واکس می‌زنم. لباسم را می‌پوشم. خودم را در آینه برانداز می‌کنم. رعنا را در آینه می‌بینم. لبخند می‌زنم. کیفم را با دفتر و قلمی برمی‌دارم و از خانه بیرون می‌زنم.

ادامه دارد…

 

قسمت دوم

در راه‌پله بوی سوختگی می‌آید. پله‌ها را با سرعت طی می‌کنم. نگران غذای روی گاز هستم. در را که باز می‌کنم. ساعت با شیطنت خودش را در برابر چشمانم آفتابی می‌کند. عقربه ساعت از روی دو گذشته است. کیفم را روی زمین پرت می‌کنم. با شتاب خودم را به آشپزخانه می‌رسانم. هنوز غذایم کمی آب دارد. زیرش را خاموش می‌کنم.

لباس‌هایم را درنیاورده جلوی میز آرایش می‌نشینم. با دقت تمام آرایشم را پاک می‌کنم. لاک روی ناخن‌ها را هم پاک می‌کنم. لباس‌ها را از تن درمی­آورم. تاکرده داخل کیسه‌ای در گنجه می‌گذارم. به حمام می‌روم. خودم را خوب می‌شویم تا عطر تنم از بین برود. از حمام که بیرون می‌آیم عقربه ساعت سه و نیم را نشان می‌دهد. بازهم جلوی آینه می‌نشینم. این بار آرایش کمی می‌کنم. سعی نمی‌کنم گودی زیر چشم‌ها را بپوشانم. در خانه کسی این گودی‌ها را نمی‌بیند. لباسم را می‌پوشم. به آشپزخانه برمی‌گردم. زیر سماور را روشن می‌کنم تا چای دم‌کنم. تلفن را برمی‌دارم. به همسرم زنگ می‌زنم. جواب نمی‌دهد. بعد از چند دقیقه خودش زنگ می‌زند. به او می‌گویم:« اگر نزدیک خانه است، سبزی‌خوردن بگیرد.» می‌گوید:« نزدیک نیست. دیر می‌آید.» از شام شب می‌پرسد. می‌دانم که آبگوشت دوست ندارد اما بازهم به او از غذای شب می‌گویم به امید اینکه شاید این بار دوست داشته باشد؛ اما بازهم دوست ندارد. مجبورم غذای دیگری برای شب آماده کنم.

من هم میلی به غذا ندارم. گوشی را قطع می‌کنم. مانتوی تیره ای را با شالی تیره می‌پوشم. برای خریدن سبزی‌خوردن از خانه بیرون می‌روم. از چند کوچه آن‌طرف‌تر سبزی تازه با ترب فراوان می‌خرم. به خانه برمی‌گردم. سبزی‌ها را پاک می‌کنم.  با این فکر می‌کنم که چرا آبگوشت دوست ندارد. چاشنی‌ها را به آبگوشت اضافه می‌کنم و کمی آب روی آن می‌ریزم. چاشنی‌ها که به خورد غذا رفت. داخل کاسه گل‌سرخی می‌کشم. سبزی شسته شده را هم داخل پیش‌دستی می‌ریزم . هر دو را داخل سینی می‌گذارم. برای همسایه می‌برم.

زن همسایه می‌خندد و می‌گوید: «الآن چه وقت غذا آوردن است.» نمی‌دانم بخندم یا گریه کنم. می‌گویم: «ببخشید باید برای ناهار می‌آوردم اما حالا باید شام بخورید.»

زن همسایه باز می‌خندد و می‌گوید: «البته ناهار هم نخوردیم. از این آبگوشت و سبزی تازه که نمی‌شود گذشت.» بعد همسرش را صدا می‌کند. همسرش می‌آید سینی را با نگاهی حاکی از شرم می‌گیرد و می‌گوید:« شما همیشه ما را شرمنده می‌کنید.» می‌گویم:« کاری که نمی‌کنم. برای خودم پخته بودم اما زیاد بود. برای شما هم آوردم.»

سینی را می‌برد و در آشپزخانه می‌گذارد. زن همسایه می‌گوید:« همسرم بازهم غذا را سوزانده و بویش همه‌جا پیچیده.» می خندد.

پس بوی غذای آن‌ها بوده که مرا به اشتباه انداخته است. می‌خندم و به‌دروغ می‌گویم بویی نشنیدم. زن همسایه دوباره می‌خندد. لبخند زیبایی دارد. حتماً مرد همسایه عاشق لبخندش شده است که تمام این سال‌ها کنارش مانده است. می‌گوید: «گفته بودم موهایم را رنگ بگذارد. شستن موهایم حسابی سرش را گرم کرده بود. حواسش پرت شد. بیچاره تقصیری نداشت. راستی رنگش خوب شده؟»

رنگش خوب شده بود. به او می‌آمد اما چرا حواسم نبود. چرا از اول موهایش را ندیده بودم. به او گفتم که موهایش خوب شده و او باز خندید و مرا به خانه دعوت کرد؛ اما کار زیاد داشتم باید برای شب شام می‌گذاشتم. همسرش را صدا کرد. هر دو بعد از کلی تشکر از من خداحافظی کردند. همسرش ویلچر را از جلوی در به عقب کشید. به من نگاه کرد. سرش را باز از شرم پایین انداخت و در را به‌آرامی بست.

لیلی و مجنون فکرم را مشغول کرده بودند تا ساعت پنجم حواسم به شام شب نبود. آب سماور هم تمام‌شده بود. دوباره آب درونش ریختم. بسته گوشت و لوبیا و هویج را از فریز درآوردم. پیاز را نگینی خرد کردم. در ماهیتابه پرروغن روی شعله کم طلایی شدند. گوشت، لوبیا و بعد هویج را هم اضافه کردم. کمی تفتشان دادم. ادویه‌ها و رب هم که اضافه شد، رویش کمی آب ریختم. برنج هم خیس کردم. تا مایه برنجم بپزد، دفتر و قلمم را از کشوی لباسم درآوردم. شروع به نوشتن کردم. ساعت شش بود که دفتر و قلم را درجایی پنهان کردم و دوباره خودم را با آشپزی مشغول کردم. سالاد شیرازی هم آماده کردم. چای گل‌گاوزبان دم کردم. همه‌چیز برای شب آماده بود. کلید در قفل چرخید. همسرم در چارچوب در ظاهر شد. بوی دارچین فضای خانه را عطرآگین کرده بود. مست شده بودم. اما او هیچ نگفت. سلام داد و از شام پرسید. گفتم: «لوبیاپلو» فقط گفت: «خوب است.» ‌چیز دیگری نگفت.

لباس‌هایش را که درآورد، گفت: «تا دوش بگیرم، شام را بکش. گرسنه هستم.» تا دوش بگیرد، میز را آماده کردم. چشم‌هایش برق می‌زد.

گفتم: «دیر آمدی! پنج‌شنبه‌ها که کارت زود تمام می‌شد.» گفت: «آره ولی مشغول خواندن یک کتاب بودم متوجه گذر زمان نشدم.» گفتم: «کتاب! تو که کتاب نمی‌خواندی؟!»

انگار که به او برخورده باشد گفت: «عزیزم حالا دوتا کتاب داری فکر می‌کنی تو کتاب می خونی و بقیه نمی‌خوانند.» گفتم « معذرت. حتماً باید کتاب قشنگی باشد.» گفت: «قشنگ است.» گفتم: «می‌شود من هم بخوانمش.» گفت «تمام که شد می­دهم تا بخوانی.»

از کتاب که حرف می‌زد چشم‌هایش برق می‌زد. گفتم «با کسی قرار داشتی؟» گفت: «نه چطور مگه؟». گفتم: «شاید کتاب را کسی به تو داده است.» عصبانی شد و گفت: «انقدر سین‌جیم کن تا گندش در بیاد. بزار غذایم را بخورم. ناهار هم نخورده‌ام.»

دروغ می‌گفت. روی لباسش یک لک نارنجی بود. گفتم: «باشد ببخشید غذایت را بخور.»

چند قاشقی را که برای خودم کشیده بودم به‌زحمت پایین دادم. غذا که تمام شد به سراغ کیفش رفت. کتاب را از کیفش بیرون درآورد و شروع به خواندنش کرد. میز را آرام جمع کردم. ظرف‌ها را داخل ظرف‌شویی گذاشتم. برایش چای گل‌گاوزبان با حلقه لیمو و یک شاخه نبات داخل سینی بردم. کتاب در دستش بود. حواسش به چای نبود. نوشته روی جلد را خواندم. راز خانه، نویسنده رعنا. به کتاب با دقت نگاه کردم. کتابی از رعنا را می‌خواند.رعنا هیچ فامیلی نداشت. چرا فقط رعنا بود. اصلاً می‌دانست رعنا کیست که کتابش را می‌خواند. چرا کتاب رعنا را می‌خواند. نکند رعنا را دوست داشت که کتابی که او نوشته بود را می‌خواند. بعید می‌دانم که او اصلاً رعنا را می‌شناخت. اگر می‌شناخت مطمئن بودم که دوستش نداشت. کتابش را نمی‌خواند.

گفتم: «امروز نرفتم دکتر.»

چیزی نگفت. حواسش به کتاب بود. میل بافتنی‌ام و کاموا را آوردم. شروع به بافتن کردم. گفت: «روی آن نقش گل بینداز.» گفتم «برای تو می‌بافم. گل زنانه است.» گفت: «این چه حرفی است که می‌زنی؟ زنانه و مردانه ندارد. اگر برای من می‌بافی گل رز قرمز رویش بدوز. من گل رز دوست دارم.» گفتم: «باشد تمام که شد رویش گل رز می‌اندازم. گفت تا پنج‌شنبه تمام می‌شود.» گفتم: «سعی‌ام را می‌کنم.» گفت: «حتماً تمامش کن. می‌خواهم پنج‌شنبه به گردنم بیندازم.» گفتم: «آخر هوا  که خیلی سرد نیست.»

گفت: «شاید تا پنج‌شنبه سرد شد.»

او خیلی اهل شال‌گردن نبود. اگر هوا خیلی سرد بود شال می‌انداخت. اما حالا می‌خواست این پنج‌شنبه شالی با طرح گل سرخ بیندازد. حتماً روز خاصی است.

قسمت سوم

تمام طول هفته کتاب را زمین نمی‌گذارد. من هم بافتنی را. خواندن کتاب تمام می‌شود. بافتن شال هم همین‌طور.

زیباترین گل‌سرخی را که بلد بودم رویان انداخته‌ام. شال را به گردنم می‌اندازم. به سراغ قلم و دفترم می‌روم. قلم را در دست می‌گیرم. واژه‌ها را آزاد می‌کنم. واژه‌ها در صفحات کاغذ به رقص و پای‌کوبی می‌پردازند. از خوشحالی‌شان لبخند روی لبم می‌نشیند. لبخندی که در گرمای شال پشمی منجمد شده بود. یک هفته تمام واژه‌ها را در رج‌های زیر رو روی بافتنی به اسارت کشیده بودم. حالا که تمام‌شده است، حق‌دارم که بنویسم. شال گرمم می‌کند. نوشتن مثل مخدری آرامم می‌کند. در حین نوشتن به خواب می‌روم. چشم که باز می‌کنم، هوا تاریک شده است. سریع دفتر و قلم را در جای همیشگی پنهان می‌کنم. شال را از گردنم درمیاورم. باید شام درست کنم. صدای پایی می‌آید. به ثانیه نکشیده صدای چرخش کلید در قفل را می‌شنوم. هیچ بویی از خانه نمی‌آید. در تاریکی اتاق مردی در قاب در ظاهر می‌شود: «سلام. اینجا چرا تاریکِ؟»

سلام می‌دهم و می‌گویم: «شال را که تمام کردم، خوابم برد. متوجه گذر زمان نشدم.»

چراغ روشن می‌شود. با چشم‌های درخشانش شال را جست‌وجو می‌کند. شال را روی صندلی پیدا می‌کند. برای اولین بار از بابت شالی که برای او بافته‌ام خوشحال می‌شود. شال را دور گردنش می‌اندازد. چند بار روی گل رز دست می‌کشد و از دست‌وپنجه‌ام تعریف می‌کند. میگویم: «شام درست نکرده‌ام. فرصت نشد.» می‌گوید: «فدای سرت شام را بیرون می‌خوریم. حتماً خیلی خسته شدی.» دلم می‌خواهد مرا در آغوش بگیرد و بگوید به خاطر تو این شال را هیچ‌وقت از گردنم درنمی‌آورم؛ اما شال را درمی‌آورد و می‌گوید حاضر شو تا برویم شام بیرون بخوریم.

از اینکه از نگاهم عمق خواسته‌ام را نمی‌فهمد می‌رنجم. می‌گویم: «لازم نیست یک‌چیزی درست می‌کنم.» متوجه رنجش کلامم هم نمی‌شود. اصرار می‌کند که شام را بیرون بخوریم. دلم می‌خواهد شال را به گردنش بیندازد؛ اما آن را تا می‌کند و گوشه‌ای می‌گذارد. بهانه می‌آورد که کثیف است. دوست ندارد شال کثیف شود. می‌گویم تا دوش بگیری من هم حاضر می‌شوم؛ اما دوباره بهانه می‌آورد که حوصله حمام ندارد.

حوصله بیرون رفتن ندارم؛ اما چون اصرار کرده است، حاضر می‌شوم. دستی به صورتم می‌کشم. شال بلند سبزی را به سر می‌اندازم. کت سبزی که سال‌ها پیش خریده بودم را به تن می‌کنم. سال‌های زیادی گوشه کمد خاک خورده بود. دیگر تنم نمی‌شد؛ اما دلم نمی‌آمد آن را به کسی بدهم. او برایم خریده بود. اصلاً حواسم نبود که راحت تنم شد. حتی حالا به تنم زیادی گشاد است. اولش ذوق می‌کنم که می‌توانم دوباره بپوشمش اما بعد به خاطر لاغری ناخواسته‌ام دلم می‌گیرد. در آینه به خودم نگاه می‌کنم. قبلاً وقتی کت سبز را می‌پوشیدم چشم‌هایم هم سبز می‌شد. برق درخشانی درونان دیده می‌شد که سبزی چشمانم را نشان می‌داد. همیشه در خیالم خودم را دختری با چشمان سبز و موهای خرمایی تصور می‌کردم. رنگ سبز که می‌پوشیدم انعکاس رنگ سبز، در خاکستری چشمانم دریایی ژرف و زمردین را نشان می‌داد؛ اما حالا چشمانم خاکستری است. رژم را کمرنگ می‌کنم. به اتاق می‌روم تا اعلام کنم که حاضرم. می‌بینم سرش با شال گرم است. به او می‌گویم حاضرشده‌ام. سرتاپایم را ورانداز می‌کند. می‌گوید: «خیلی وقت بود که این کت را نپوشیده بودی.»

می‌گویم: «اره چاق شده بودم.» می‌گوید: «پس خوبِ که لاغر شدی. این کت قشنگیه.» در دل می‌گویم فقط کت قشنگ است. دیگر زیبایی از من نمانده است.

می‌گوید: «کجا برویم؟»

می‌گویم: «فرقی نمی‌کند.»

می‌گوید: «فرق که می‌کند بگو هوس چه کردی؟»

امشب خیلی مهربان شده است. نمی‌دانم هوس چه کرده‌ام. مدت‌هاست که دیگر به هیچ غذایی میل ندارم. اصلاً هر چیزی که قبلاً دوست داشتم، دیگر از گلویم پایین نمی‌رود؛ اما می‌گویم کباب بااینکه برایم سنگین است و معده‌ام را اذیت می‌کند.

اولین غذایی که باهم خوردیم کباب بود. در شبی سرد و زمستانی مثل امشب از عطر هم لبریز شدیم و خوشمزه‌ترین غذای دنیا را با نگاه‌های دزدانه و یواشکی به یکدیگر خوردیم.

باهم در هوای باز کباب می‌خوریم. بااینکه می‌دانم تمام خوشحالی‌اش به خاطر شال‌گردن است اما به یاد روزهای اول آشنایی‌مان حالم خوب است.

یادم می‌رود که کباب برایم خوب نیست. با لذت آن را می‌خورم.

او هم با لذت غذایش را می‌خورد. به من نگاه می‌کند. می‌گوید:« انگار چشمانت سبز شده‌اند». لقمه در دستش را به من می دهد: «امشب خیلی زیبا شده‌ای.»

 

قسمت چهارم

دوست داشتم باور کنم که تمام چیزهایی که دیده بودم، تصورات واهی یک ذهن خیال پرداز بوده است. دلم می‌خواست باور کنم که همه ناراحتی‌هایم تمام‌شده است؛ اما هیچ‌چیز تمام نشده بود. شبی که برایم با یک جمله امیدوارکننده، شروع‌شده بود با حالت تهوع و دردی جانکاه در معده‌ام به پایان رسید.

خودم همه‌چیز را می‌دانستم؛ اما خودم را فریب می‌دادم. می‌خواستم باور کنم که معجزه‌ای با مهربانی او اتفاق افتاده است؛ اما او تحملش کم بود. تحمل دردها را نداشت. مرا همیشه محکم و قوی می‌خواست. ناز کشیدن و پرستاری کردن از یک زن بیمار را بلد نبود. زنی را می‌خواست که همیشه لبخند بزند. زنی که در چشمانش برق قدرت دیده شود. از اینکه شبش را خراب کرده بودم، عصبانی بود. حتی یادش رفت که موقع رفتن به محل کارش شال‌گردنش را بیندازد. شال روی صندلی تنها ماند. تا ساعت ده در بستر بودم. هیچ رمقی نداشتم که از رختخواب رها شوم. او رفته بود و من حالم خوش نبود. نه صبحانه‌ای در کار بود، نه سلامی و نه حتی خداحافظی کوتاه.

آرام و بی‌صدا بی‌آنکه متوجه رفتنش بشوم، رفته بود. سابقه نداشت که این‌همه در رختخواب بمانم. به ساعت نگاه کردم. هنوز دوساعتی وقت داشتم. هیچ حالم خوب نبود. باید حتماً به دکتر می‌رفتم. کاغذ سفیدی برداشتم. با خطی لرزان روی آن چند جمله نوشتم. کاغذ را داخل پاکتی سفید گذاشتم. تلفن را برداشتم. شماره‌ای گرفتم. چند دقیقه بعد زنگ خانه زده شد. پاکت را تحویل پیک دادم تا به‌جایی که می‌خواستم ببرد. می‌خواستم دوش بگیرم اما حتی نای دوش گرفتن هم نداشتم. به هر زحمتی بود لباس بر تن کردم. هیچ آرایشی در کار نبود. اصلاً حالم خوش نبود. کاش می‌ماند و خودش مرا به دکتر می‌رساند؛ اما رفته بود. انگار که هیچ اهمیتی برای او نداشتم. بیماری گزارش می‌داد یا می‌خواست از واقعیت‌ها فرار کند نمی‌دانم هرچه بود، رفته بود و مرا با دردم تنها گذاشته بود. رفتارش بیشتر از دردی که داشتم آزارم می‌داد.

روی صندلی انتظار نشسته بودم و به روزهایی فکر می‌کردم که حضورش گرمابخش و امیدوارکننده بود. رفته‌رفته زندگی روی دیگرش را به من نشان داد. درست از آن روزی که جانم به جانش بسته شد. درست از روزی که نتوانستم در هوای بی او نفس بکشم، طور دیگری شد. کم‌محلی‌ها شروع شد. هرچه بیشتر خواستمش بیشتر مرا پس زد. دیگران مرد سابق نبود. بهانه‌گیر شده بود. می‌خواست کاری کند که خودم همه‌چیز را رها کنم. می‌خواست مردی‌اش را ثابت کند. می‌خواست بگوید من وفادار بودم اما او خوشی زیر دلش زده بود. کاری نمی‌کرد که دیگران متوجه بی‌تفاوتی‌هایش بشوند اما بی‌تفاوت بود. شاید چون کارم را به خاطر او رها کرده بودم، شاید چون تمام‌وقت مرا داشت دیگر دلش با من نبود.

شب پیش با یک شال پشمی ذوق‌زده شده بود؛ اما بازهم به یک بهانه ساده مرا رها کرده بود. با فکر کردن به شب پیش دوباره حالت تهوع به سراغم آمد. خودم را با شتاب به دست‌شویی مطب رساندم. محتویات معده‌ام که دیگر چیزی جز زرد آب نبود را خالی کردم.

منشی که متوجه حال بدم شده بود به کمکم شتافت. بعد مرا زودتر به اتاق دکتر راهی کرد.

دکتر از من خواسته بود که هر چه زودتر درمان را شروع کنم اما من به او گفته بودم که کار مهمی دارم و تا به پایان رساندنش نمی‌توانم؛ اما اوضاع جسمی‌ام بدتر شده بود. دکتر از دستم عصبانی بود. به من گفت: «اگر درمان را شروع نکنی ممکن است جانت را از دست بدهی.»

از من قول گرفت. من قول دادم اما می‌دانستم که نمی‌روم. دکتر چند داروی جانبی و مسکن داد تا فعلاً دردم کمی تسکین پیدا کند.

نباید دیگر غذایی به آن سنگینی را می‌خوردم.

به خانه که رسیدم همسرم در خانه بود. قبل از اینکه حرفی بزند گفتم: «دکتر بودم.» نگاهم کرد و گفت: «خوب»

گفتم: «باید از هفته بعد درمانم را شروع کنم.»

حرفی نزد. همیشه کار به اینجا که می‌رسید سکوت می‌کرد. گفتم شالت را یادت رفته بود ببری.

گفت: «دیرم شده بود. فراموش کردم.» گفتم: «زود آمدی؟»

گفت: «کاری نداشتم.» گفتم: «ناهار که نخورده‌ای؟»

گفت: «میل ندارم.» این یعنی که هنوز ناراحت بود. به اتاقش رفت. امروز با روزهای دیگر فرق داشت. لباس‌ها را که از تنم درآوردم خواستم به کنارش بروم؛ اما رویش را از من برگرداند. گفت: «شب خوب نخوابیدم خیلی خسته‌ام.» شاید خسته بود. شاید واقعاً خوب نخوابیده بود؛ اما دل من بازهم گواه بد می‌داد. کاش روزهای آخر کمی مهربان‌تر بود.

البته تقصیر من بود. عیشش را با دل‌درد بی‌موقعم خراب کرده بودم. حق داشت. کاش آن غذا را نمی‌خوردم. کاش مثل شب‌های قبل، فقط با غذایم بازی می‌کردم. شایدم تصویر من نبود. نه تقصیر من نبود. من که نمی‌خواستم بیرون شام بخورم. اصرار خودش بود. مغزم در حال انفجار بود. نمی‌دانستم چه باید بکنم. همیشه وقتی به مرز انفجار می‌رسیدم می‌نوشتم اما حالا که او در خانه بود، نمی‌توانستم بنویسم. علایقم را مسخره می‌کرد. دوست نداشتم تحقیر و توهین هم به بی‌توجهی‌هایش اضافه شود.

باید حرف می‌زدم. دیگر نباید سکوت می‌کردم. این سکوت هیچ معنایی نداشت. او از دست من عصبانی نبود.

گفتم: «امیر باید چیزی را به تو بگویم.»

صدای نفس‌های منقطعش بلند شده بود. این یعنی که خواب بود.

به آشپزخانه رفتم. لوبیای خیس کرده را از فریز درآوردم. سبزی و گوشت را همین‌طور. پیازها را نگینی خورد کردم. داخل قابلمه ریختم. کمی هم روغن رویش. زیر شعله را روشن کردم. پیازها که طلایی شدند، گوشت را اضافه کردم. گوشت که کمی سرخ شد، سبزی را ریختم. سبزی را همیشه با گوشت سرخ می‌کردم که خاصیتش خیلی از دست نرود. سبزی که تیره شد، لوبیا را اضافه کردم. چند لیوان آب رویش ریختم و در قابلمه را گذاشتم. زیر حرارت را کم کردم. خورشت سبزی غذای موردعلاقه‌اش بود. خورشت سبزی بدون سالاد شیرازی مزه نداشت. پس سالاد شیرازی هم درست کردم. باید از دلش درمیاوردم.

دیگر کاری نداشتم. خانه در سکوت محض بود. عادت به تماشای تلویزیون نداشتم. عادت به گوش کردن آهنگ هم نداشتم. همدم تنهایی‌های من کتاب‌ها و کاغذ و قلمم بود. چقدر دلم می‌خواست، فقط چند خط بنویسم؛ اما امروز در خانه بود. نوشتن ممنوع بود.

به سراغ کتاب‌هایم رفتم. کتابی را در از قفسه بیرون آوردم. سایه‌ای در باد، این کتاب را بارها خوانده بودم؛ اما هیچ‌وقت از خواندش سیر نمی‌شدم. خودم را میان صفحات کتاب گم کردم. در هزارتوی گورستان کتاب‌ها و در پناه واژه‌ها آرام گرفتم. کاش می‌توانستم بی‌آنکه کسی سرزنشم کند بنویسم. کاش صاحب کتاب‌فروشی بودم که کتاب‌های نایاب را داشت. کاش تمام آن کتاب‌ها را خوانده بودم. کاش به تمام آن‌هایی که گذرشان به کتاب‌فروشی‌ام می‌افتاد، یک راهروی طویل از قفسه کتاب نشان می‌دادم با هزاران کتاب. کاش می‌توانستم مثل رعنا آزاد و رها باشم. کاش مثل رعنا خوانده می‌شدم.

این گوشه دنیا زنی بود که دیده نمی‌شد. زنی که نادیده گرفته می‌شد. اگر دیده می‌شد، حالش خوش بود. اوضاعش روبه‌راه بود؛ اما دیده نمی‌شد.

در گوشه دیگر زنی بود با علایق مشابه، اما دیده می‌شد. کاش مردش او را دیده بود. مرد او که از کتاب، نویسندگی و کتاب‌خوانی بیزار بود، زن دیگر را ستایش می‌کرد. از کتاب او باعلاقه صحبت می‌کرد. چه تناقض آشکاری، چه دنیای بی‌رحمی و چه قصه ناجوری است قصه زندگی من، زنی که شبیه رعناست و رعنا نیست. دلم زندگی رعنا را می‌خواست. البته نه در یک روز خاص که در تمام‌روزهای هفته.

اشک از چشمانم جاری شد. صفحات کتاب خیس شد. صدای همسرم را شنیدم. یک لیوان آب می‌خواست. این یعنی قهر تمام‌شده است. این ندا برای همسرم یک لیوان آب بود و برای من چشمه زندگی.

لیوان را به دستش دادم. پرسید: «ساعت چند است».

گفتم: «هفت شده است.»

گفت: «خیلی خوابیدم.»

گفتم: « خسته بودی. متأسفم به خاطر دیشب.»

گفت: «اشکالی ندارد. تقصیر تو نبود. کباب سنگین بود. تو هم معده‌ات حساسِ.» روی حساس تاکید کرد انگار که می خواست رنجور بودنم را به رخم بکشد و دوباره پرسید:« گفتی از کی درمان رو شروع می‌کنی؟»

گفتم: «از هفته دیگر.»

کفت: «خوب فقط جدی بگیر.» او هم می دانست که درمانم را جدی نمی گیرم.

به او هم قول دادم که درمانم را جدی بگیرم. اما خودم می‌دانستم که سر قولم نمی‌مانم. گفتم: «شام می‌خوری؟ برایت قورمه‌سبزی گذاشتم.»

گفت: «خوبِ. من تا دوش می‌گیرم غذا را آماده کن. راستی فردا خانه نیستم. اگه خواستی خودت تنهایی برو خانه مادرت.»

جمعه ها ناهار می رفتیم خانه مادرم و شام به خانه مادر او. هیچ وقت  از این برنامه تخطی نمیکردیم؛ اما این جمعه می خواست جای دیگری برود.حتماً با رعنا قرار داشت. بی اختیار گفتم: «شالت را هم می‌اندازی؟»

نگاهم کرد و گفت: «قرار کاری دارم. شاید شالم را هم انداختم. بستگی به هوا دارد.»

در دل گفتم بستگی به هوای دلت دارد.

قرار بود با او حرف بزنم. اما بازهم حرف‌ها را در دلم تلنبار کردم.

قسمت پنجم

نوک انگشتانم یخ‌زده است. سرما در بندبند وجودم نفوذ کرده است. گویی مرده‌ای هستم که راه می‌رود. شاید هیچ‌وقت زنده نبودم. در راهرویی تنگ و تاریک میان سیلی از جمعیت مردگان ایستاده‌ام تا به‌حساب و کتابم رسیدگی شود. تمام کسانی که مدت‌ها از آن‌ها بی‌خبر بودم، آنجا هستند. همه به‌حساب و کتابشان اعتراض داشتند. اعتراض من این بود که نادیده گرفته‌شده‌ام. به بهانه زن بودن از حق نوشتن محروم شده‌ام. دیشب به من گفته بود: «زنی که می‌نویسد خطرناک است. چه خوب که نمی‌نویسی.»

امروز حرف دیگری زد: «بااینکه دوست دارم؛ اما از تو می‌ترسم تو دست‌نیافتنی هستی. تو با نوشتن جادو می‌کنی. می‌خواهی مرا به بند بکشی.»

تمام طول راه به حرف‌هایش فکر کرده بودم. از میان نوشته‌ها، تنهایی‌ام را فهمیده بودم؛ اما تنهایی‌ام را ندیده بود. سرمای وجودم را درک کرده بود؛ اما دستم را که گرفته بود، سردی پیکر بی‌جانم را متوجه نشده بود. نمی‌دانم در کجای قصه دستش را از دست من رها کرده بود.

امروز باید با او حرف می‌زدم. باید همه‌چیز را به او می‌گفتم. دیگر نمی‌توانستم سکوت کنم.

شال‌گردنم را باز کردم. روی نقش و نگار آن دست کشیدم. یاد تمام خستگی می‌افتم که برای بافتن شال کشیده بودم. شال را در کیسه‌ای پارچه‌ای گوشه کمد می‌گذارم.

امروز آن را با خودش برد. آن را به گردنش انداخت؟ یادم نمی‌آید. فقط با خودش برد. شاید آن را به زنی داده باشد. زنی که هر پنج‌شنبه با او قرار می‌گذارد. زنی که باعث شده پنج‌شنبه‌ها، چشمانش برق دیگری داشته باشد. حتماً آن زن را دوست دارد. هنوز کشفش نکرده است؛ پس برایش جذابیت دارد. تا مدت‌ها من هم برای او جذاب بودم. هنوز روی دیگر زن را ندیده است. از قدرت و اقتدار او خوشش می‌آید؛ اما زن‌ها که یکرو ندارند. زن‌ها دنیای پیچیده‌ای دارند. هیچ‌وقت نمی‌توانی ادعا کنی که زنی را می‌شناسی. مخصوصاً که نویسنده هم باشند. اصلاً برای این همین نویسنده شدند. چون مثل زنان دیگر نیستند. پیچیده‌تر از زنان دیگر هستند. البته این امکان وجود دارد که زن نویسنده را بتوان از لابه‌لای داستان‌هایش شناخت. آن‌هم اگر چندین بار داستان‌هایش را بخوانی. کاری که او حالا داشت با رعنا می‌کرد. می‌خواست رعنا را بشناسد. باید امروز با او حرف می‌زدم.

به هر زحمتی بود خودم را از گورستان افکار مزاحم به حمام افکندم. زیر دوش آب گرم تنم را شستم. سرما خودش را دورتادور من پیچیده بود. گرم نمی‌شدم. از حمام بیرون آمدم. موهایم را در پارچه‌ای پیچیدم.

حوله پشمی به تن کرده بودم؛ اما هنوز سردم بود. زیر بخاری را زیاد کردم. جلوی آینه ایستادم. صورتم قرمز بود. عجیب بود که هنوز سرد بودم از کمد، لباسی به رنگ قرمز برداشتم. اصلاً دوستش نداشتم. شاید رنگش گرمم می‌کرد. او رنگ قرمز را دوست داشت.

به سمت یخچال رفتم. می‌خواستم سوپ رشته درست کنم. سوپ حتماً گرمم می‌کرد. مرغ، سبزی و هویج را بیرون آوردم. زنگ خانه زده شد. مادرم بود. برایم غذا آورده بود. یک ظرف بزرگ سوپ جو برایم آورده بود. از بچگی عاشق سوپ جو بودم؛ اما او دوست نداشت. به خاطر او سوپ جو درست نمی‌کردم. سوپ هنوز داغ بود. برای خودم و مادرم در پیاله‌های قرمزرنگی که او خریده بود، سوپ ریختم. مادرم گفت: «چه پیاله‌های قشنگی.»

گفتم: «امیر خریده است. قابلی. اگر دوست دارید برای شما باشد.»

گفت: «نه حتماً دوتاست دیگه. به دردم نمی‌خورد بااین‌همه بچه» خندیدم

مادر از عروس‌هایش گفت. اینکه ظرف شستن را به حدی طول داده بودند که به آن‌ها گفته بود خسته شدید. خودش بقیه را می‌شوید. آن‌ها ظرف‌ها را نصفه‌کاره رها کرده بودند. از اینکه کاش بودم و کمکش می‌کردم و چقدر خسته شده است.

به دستان یخ‌زده‌ام نگاه کردم هنوز گرم نشده بود. مادر که حرف می‌زد، آب سماور جوش آمد. مواد سوپ را داخل یخچال گذاشتم. چای دم کردم. برای مادر چای در استکان های شاه عباسی بردم. مادر نگاهم کرد. گفت: «زیر چشمانت گود افتاده. چیزی شده مادر؟ این روزها مثل سابق نیستی»

نگاهش کردم و گفتم: «نه خوبم. دستت درد نکند سوپت خیلی خوشمزه شده. می‌خواستم برای شام سوپ درست کنم.»

مادر گفت: «نوش جونت. امیر خوبه؟ چرا امروز نیامدید؟»

گفتم: «امیر کار داشت. من هم به کارهام رسیدم. ببخش که دست‌تنها ماندی».

مادر بازهم با دقت مرا ورانداز کرد: «انگار خیلی وقته ندیدمت. چقدر لاغر شدی»

خندیدم و گفتم: «بهتر لباس‌هایم تنم می‌شوند. کت سبزه رو یادت می‌آید؟ تنم نمی‌شد؛ اما حالا تنم می­شه. خیلی خوشحالم.»

مادر می‌خواست برود. اصرار کردم که بماند. گفت: «باشد پس من شام می‌گذارم.» خوشحال شدم. مادر شامی درست کرد. شامی­های مادر حرف نداشت. من هم میز را چیدم. با پدر تماس گرفتم که او هم بیاید؛ اما سردرد را بهانه کرد. زیاد اهل بیرون رفتن از خانه نبود.

نزدیک ساعت هفت بود که امیر آمد. شال‌گردن در گردنش نبود. انتظار دیدن مادر را نداشت. قرار جمعه‌شب‌ها میهمانی در خانه مادرش بود. بوی شامی‌ها مست‌کننده بود. فوری لباسش را عوض کرد. دست‌هایش را شست. سر میز شام حاضر شد. از مادر خواستم که او هم بنشیند. سوپ و شامی را در ظرف‌های سفید کشیدم. وقتی گفتم مادر همه غذاها را پخته است، شروع به تعریف کردن از غذاها کرد. از هر دو خورد. من فقط کمی سوپ خوردم. مادر گفت: «چرا شامی نمی‌خوری؟ با سوپ که سیر نمی‌شوی؟» نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. امیر به‌جایم جواب داد:« سوپ جو خیلی دوست داره. شامی‌ها رو برای من گذاشته. آخه من عاشق شامی هستم.»

به امیر نگاه کردم و به او لبخند زدم. مادر خندید: «نوش جونت بخور. زیاده به هر دوتا تون می­رسه.»

بعد شام مادر و امیر کنار هم نشستند و گرم حرف زدن شدند. میز را جمع کردم. ظرف‌ها را شستم. برایشان چای بردم. پیش آن‌ها نشستم. می‌خواستم با امیر حرف بزنم؛ اما حالا که مادر اینجا بود، نمی‌شد. شاید روز دیگر با او حرف زدم. شاید هم آخر شب، اگر حوصله داشته باشد. چای دوم را که برایشان بردم، مادر گفت که باید برود. امیر مادر را رساند. یادم رفت از او بپرسم شال‌گردنش چه شد. هر بار که تصمیم می‌گرفتم با او حرف بزنم اتفاقی می‌افتاد که نمی‌توانستم حرف بزنم. همه‌چیز از یادم می‌رفت.

قسمت آخر

امروز چند قرار مهم دارم. آخرینشان قراری است که با او دارم. لوازم‌آرایش مخصوصم را درمی‌آورم. با دقت خودم را آرایش می‌کنم. شالم را به گردن می‌اندازم. پیش ناشرم می‌روم. ناشرم اصرار دارد با یک خبرنگار برایم مصاحبه‌ای ترتیب دهد. می‌گوید: «چندین کتاب پرفروش نوشته‌ای و همچنان اصرار داری که گمنام بمانی.»

می‌گویم: «ترجیح می‌دهم کسی مرا نشناسد. همان رعنا برایم خوب است.» بعد با زنی قرار دارم که دوست دارد، بنویسد؛ اما خانواده‌اش مخالفت می‌کنند. قول می‌دهم که کمکش کنم. قرار آخر کافه نارنج است. ماشین را درست روبروی کافه پارک می‌کنم. از ماشین پیاده می‌شوم. از پنجره کافه نگاه می‌اندازم. پشت میز همیشگی در انتهای کافه نشسته است. مثل همیشه زود آمده است. مرا که می‌بیند، بازهم دست‌پاچه می‌شود. نگاهش به سمت شال‌گردن کشیده می‌شود. لبخند می‌زند. می‌گویم: «زیباست. معلوم است که برایش خیلی زحمت‌کشیده‌اند.»

می‌گوید: «همسرش عاشق این‌کاره است.»

می‌گویم: «فقط این‌طور کارها را دوست دارد یا علایق دیگری هم دارد؟»

می‌گوید: «یک‌بار به فکر نوشتن افتاده بود. تا به او گفتم نه بی‌خیال شد. زود از علایقش دست می‌کشد.» می‌خندد.

می‌گویم: «دوست دارم ببینمش.»

می‌گوید: «نمی‌شود. مریض‌احوال است. پنج‌شنبه‌ها وقت دکتر دارد.»

همه پنج‌شنبه‌های قرارمان، همسرش به‌تنهایی به دنبال بیماری‌اش می‌رود. می‌پرسم: «تو چرا با او نمی‌روی؟ مگر همسرش نیستی؟».

می‌گوید: «از من نخواسته است. هیچ‌وقت چیزی از من نمی‌خواهد.»

می‌گویم: «همان یک‌بار که خواسته بود، گفتی نه.» ابروانش در هم می‌رود. چین‌های پیشانی‌اش زیاد می‌شود. زیر لب زمزمه می‌کند: «می‌ترسیدم از دست بدهمش».

می‌پرسم: «حالا او را داری؟»

دستانش را مشت می‌کند. به‌زحمت خودش را کنترل می‌کند. نجوا گونه می‌گوید: «چرا امروز درباره او حرف می‌زنی؟ چرا کتاب جدیدت را نشانم نمی‌دهی؟»

دیگر درباره همسرش با او حرفی نمی‌زنم. معلوم است که تحمل شنیدن واقعیت‌ها را ندارد. هر پنج‌شنبه به انتظار می‌نشیند که واقعیت‌ها را فراموش کند. خودش را در دنیای کتاب‌های من غرق می‌کند که متوجه مرگ رؤیایش نشود. کتاب جدیدم را به او می‌دهم. عنوان کتاب را می‌خواند: «قبل از اینکه دیر شود به خانه برگرد.»

نگاهم می‌کند: «باید کتاب قشنگی باشد. مثل کتاب‌های دیگرت. راستی تو چرا نویسنده شدی؟»

می‌خندم و می‌گویم: «چون از کودکی رؤیایش را داشتم. پدرم با نوشتن مخالف بود. برادرهایم هر وقت که دست‌نوشته‌هایم را پیدا می‌کردند، فکر می‌کردند عاشق شده‌ام. حسابی کتکم می‌زدند. مخالفت‌های آن‌ها مرا بیشتر به نوشتن سوق داد. به خاطر تمام آن مخالفت‌ها با اسم مستعار نوشتم. هنوز هم کابوس تمام زندگی‌ام این است که بفهمند رعنا دختر خودشان است. فکر نمی‌کنم همسرت نوشتن را رها کرده باشد. اگر از کودکی رؤیای نوشتن داشته باشد، آن را رها نمی‌کند. روزهایی که نمی‌نوشتم پر از رنج و درد بودم؛ اما بالاخره به رؤیایم رسیدم.»

یک قطره اشک از چشمانش پایین می‌ریزد. فوری رویش را آن‌طرف می‌گیرد که من متوجه ناراحتی‌اش نشوم: «شاید اگر گذاشته بودم بنویسد الآن او جای تو نشسته بود. شاید دیگر بیمار نمی‌شد. من باید بروم. باید زودتر به خانه برگردم.»

از پشت میز بلند می‌شود. می‌گویم: «دست نگه‌دار.» شال‌گردن را از گردنم باز می‌کنم و در گردنش می‌اندازم. می‌گویم: «این شال را برای تو بافته است. بگذار همین شال امیدی برای ادامه زندگی باشد.»

با نگاهش از من تشکر می‌کند. خیلی زود از پیشم می‌رود. متوجه ماشین نمی‌شود. ماشینش را سوار می‌شود و به خانه می‌رود. امروز حتماً زودتر از من به خانه می‌رسد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

4 دیدگاه در “رعنا

  • آذر ۲۷, ۱۴۰۰ در ۷:۱۲ ق.ظ
    Permalink

    فوق‌العاده بود . فوقالعاده . آفرین . در این داستان که خوشبختانه ادامه دار است ، آرامش موج می‌زند . آفرین دختر کاغذی 👏

    پاسخ دادن
    • آذر ۲۸, ۱۴۰۰ در ۶:۵۴ ق.ظ
      Permalink

      خیلی ممنون در رابطه با همون مطلب که نمیشه بعضی مطالب را منتشر کرد. خودتون تشخیص صحیح دادید.

      پاسخ دادن
  • آذر ۲۸, ۱۴۰۰ در ۹:۳۷ ق.ظ
    Permalink

    سلام دختر کاغذی . هر چه بیشتر پیش می‌روم از انتخاب این نام برای تو بیشتر خوشحال می‌شوم . شاید بخاطر این که نمونه بارز و کامل یک زن هستی با احساسی دقیق ، برگرفته از خصلت زنانه که لکه‌ای نارنجی را بر روی لباس تشخیص می‌دهد ، که لبخند ملیح همسایه را رمز شیرینی و تداوم زندگی‌شان می‌داند ، که می‌داند کسی در منزل به گودی زیر چشم‌هایش نگاه نمی‌کند ، که عاشق عطر و طعم دارچین است ، که به دروغ ملاحظه همسایه را می‌کند و بوی سوختگی غذا را نشنیده میگیرد ، که با انگشتان لطیف و سحرانگیزش لوبیاپلو (این غذای بسیار خوشمزه ایرانی) را برای شام تدارک می‌بیند ، که وسایل نگارشش را در گوشه‌ای پنهان می‌سازد ، که …..
    داستان رعنا رو دوست دارم چون خود خودت هستی . خود زحمت‌کش‌ات ، خود نگرانت ، خود نویسنده‌ات ، خود مهربانت . رعنا را دنبال می‌کنم در هر جمله‌اش ، چه آن‌جایی که مانتو و شال تیره به تن میکنی تا برای خرید سبزی به بیرون از منزل بروی ، چه آن‌جایی که با کاسه‌ای از آبگوشت به دیدار همسایه می‌روی ، چه آن‌جایی که گوشه‌ای تنها نشسته‌ای و داری مطلبی را می‌نویسی .

    پاسخ دادن
    • آذر ۲۸, ۱۴۰۰ در ۱:۲۷ ب.ظ
      Permalink

      چه جالب یکی از دوستانم گفت رعنا و لیلا خیلی شبیه اند. رعنای داستانت خود لیلا هست و حالا شما. هرکاری می کنم که ردپایی از خودم رو توی داستان نذارم نمیشه. احساساتم کار دستم میده.

      پاسخ دادن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.